کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۴۷۹۹
تاریخ خبر:
درباره تجربه «خونه‌باشی» که از یک دورهمی محلی به شبکه‌ای اجتماعی برای کمک‌ و تاب‌آوری در محله امیرآباد تبدیل شده است

داستان جالب خونه‌باشی امیرآباد؛ خانه‌ای برای پناه مردم در روزهای جنگ ‌

داستان جالب خونه‌باشی امیرآباد؛ خانه‌ای برای پناه مردم در روزهای جنگ  ‌

در روزهای جنگ که صدای بمب تهران را می‌لرزاند، گروهی از اهالی امیرآباد به خانه‌ای پناه بردند که خودشان ساخته بودند

هفت صبح، مریم قاسمی| در روزهای سخت جنگ اخیر، وقتی بمب‌ها تهران را می‌لرزاندند و بسیاری به فکر ترک شهر بودند، اهالی امیرآباد راه دیگری را انتخاب کردند. آن‌ها به جای پناه بردن به شهرهای دور، چند قدم پیاده‌روی می‌کردند تا به خانه دوم یا «خونه‌باشی» برسند. خانه‌ای که با کمک خودشان ساخته شده بود، با پول خودشان اداره می‌شد و حالا در بحرانی‌ترین روزها، پناهگاهشان شده بود.

خونه‌باشی3

زهرا محمدی‌نژاد، زنی که هجده سال پیش با یک دورهمی ساده در محله امیرآباد و تشکیل اولین «ان جی او محلی» شروع کرد و با تجربه‌ای که پشت سر گذاشت حالا موسس «خونه باشی» است که شهروندان آن را «خانه دوم» خود می‌دانند. خانه‌ای که در ایام جنگ اخیر، به جایی برای همدلی و تاب‌آوری و حالا به مکانی تبدیل شده برای اینکه هم محله‌ای‌ها پتانسیل‌های‌شان را روی میز بگذارند و به یکدیگر در زمینه‌های مختلف کمک کنند. به این بهانه هفت‌صبح با او به گفت‌وگو نشست تا از راز ماندگاری این مجموعه و محبوبیت آن در بین اهالی امیرآباد مطلع شود؛ از اعتمادی که ساخته شد، از مرزهایی که باید حفظ می‌شدند و از مردمی که بزرگ‌ترین سرمایه محله‌اند.

محمد نژاد

رویم سراغ اصل مطلب، درباره چگونگی شکل گیری و حمایت از سالمندان و سایر اقشار در خونه باشی بگویید. چطور این کار انجام شد و امروز چه تغییری کرده است؟

حدود دو سال است که دارم روی پروژه سالمندان کار می‌کنم که خونه‌باشی یکی از اهدافم بود. خونه باشی در طبقه سوم ساختمانی در امیرآباد شکل گرفت. در این شبکه ارتباطی با مشارکت و همراهی بین همسایه‌ها، کارها پیش رفت و مردم کمک کردند پا بگیرد. در خونه باشی مردم همدیگر را می‌شناسند و مشکلاتشان را با هم رفع و رجوع می‌کنند.

خونه‌باشی2

در این خانه هرکاری  در حد توان و بضاعتمان باشد انجام می‌دهیم. مثلا خدمات پرستاری، خانه تکانی، پیک، آشپزی. بعضی‌هایش را که از طریق سرمایه اجتماعی یعنی مردم محل داریم، بعضی‌ درخواست‌ها و مشکلات را در گروه‌های اجتماعی می‌گذاریم، تا با هم حل و فصل کنیم.

 

آیا اجرای تجربه شما در خونه باشی، می‌توانست در قالب‌های رسمی‌تر در بحرانی مثل جنگ به اجرا درآید؟

مدیریت بحرانی که حاکمیتی و تشریفاتی باشد، در زمان بحران مثل جنگ جواب نمی‌دهد. خیلی المان‌های دیگر باید بغلش بایستد تا کارآمد شود. یکی از موضوعات، بحث شناخت و اعتماد بین مردم است. وقتی کسی را می‌شناسی و به او اعتماد داری، بیشتر به حرفش گوش می‌دهی.

 

حتی من کلاس‌ها و دوره‌های مدیریت بحران را رفته‌ام. تلاش می‌کردم بین خود اعضا اعتماد ایجاد کنم و ارتباطشان را معنادار کنم. البته من حس صمیمیت در ساختار دولتی ندیدم. در صورتی که دو مولفه صمیمیت و تعهد خیلی ارتباطات را زیبا می‌کند. مثلا بین خودشان رقابتی می‌دیدم که زیر پای آن یکی را خالی کنند. نه ساختار دنبال این بود، نه خودشان توانسته بودند اجرایش کنند. من خودم در دل بحران بودم و تا مرحله فرماندهی بحران منطقه شش رفتم.

 

یک سری شورایارها از روی حسادت شروع کردند سنگ‌پرانی. بعد دیدم اوضاع محیط مسموم است و تمام ساختارهای شهرداری را کنار گذاشتم تا فهمیدم با شهرداری نمی‌شود کار کرد. مردم جامعه دنبال تامین رفاه، آسایش و امنیت هستند در قالب ساختاری سالم که تعهد و صمیمیت دارد. در ساختارهای حاکمیتی این حس به آدم داده نمی‌شود. ما وقتی با هم هستیم و خودمان را از یک خانواده می‌دانیم، در زمان بحران به مراتب بهتر می‌توانیم عمل کنیم تا در یک ساختار کاملا آموزش‌دیده ولی پراکنده و بدون حس تعلق.

 

در دوران جنگ اخیر، خونه‌باشی چه نقشی داشت؟

در جنگی که تجربه کردیم، این الگو خیلی تازه بود. خیلی‌ها هنوز درکی از این موضوع ندارند و این به خاطر بی‌توجهی شهرداری و نهادهای دولتی است. من این را تقصیر آنها می‌دانم که نخواستند خوب کار کنند. کاری که ما کردیم در حد کسانی بود که به این مسیر باور پیدا کرده بودند.

 

زمان جنگ همه در محله نبودند، شاید پانزده تا بیست خانوار باور کرده بودند که با هم بودنشان تضمین حال خوبشان است. در زمانی که همه استرس داشتند، صداهای بمب از جاهای مختلف، خبرهای بد، این عده تصمیم گرفتند با ما همراه شوند. انتخاب کردند که این مسیر را تجربه کنند که چقدر با هم بودنمان از ترس‌هایمان کم می‌کند، چقدر قدرتمان را افزایش می‌دهد، چقدر هزینه‌های زندگی‌مان را پایین می‌آورد، چقدر حال دلمان را خوب می‌کند. 

 

کارآفرینی محلی که همراه با خونه باشی کلید خورد چقدر به ماندگاری این طرح کمک کرد؟

کارآفرینی محلی خیلی کمک کرد. همه افرادی که از محله مراجعه می‌کردند و می‌خواستند کار کنند، با عنوان‌های مختلف جذبشان کردیم. بعضی‌ها را نتوانستیم، یا موقعیت کاری نبود یا شناخت کافی نبود. اما این فرصت را از همدیگر نگرفتیم. خونه‌باشی با تنوع همکاری و مشارکت و حمایت همسایه‌ها پا گرفت. تعدادی داوطلبانه، تعدادی ساعتی، تعدادی با شرایط مختلف کار کردند. کار در اینجا اول داوطلبانه است ولی بعد خودشان صاحب امتیاز می‌شوند؛ اول معنوی و بعد مادی.

 

باید قبول کرد که اگر اعتماد و همراهی اهالی نبود، نمی‌شد. البته ما هم در ازای آن، امکانات و تسهیلاتی برایشان قائل شدیم، مثلا کلاس‌های رایگان تخصصی مثل گل آرایی، امداد و نجات، تغذیه سالم و ... برای آنان راه‌اندازی کردیم. تا کم کم خود مجموعه با فعالیت‌هایش صاحب درآمد شد. انتظار دارم گام بعدی گرفتن یک خانه بزرگ برای سالمندان در خونه باشی محله باشد. چون خیلی‌ها از آنان نمی‌توانند از پله‌ها تا طبقه سوم بالا بیایند! باید شرایطی فراهم کنم که دسترسی آسان‌تر شود.

 

مرز کمک و دخالت در زندگی همسایه‌ها  در خونه باشی کجاست؟

ما در کمک کردن به همسایه‌ها اولا در هر حوزه‌ای نمی‌توانیم ورود کنیم. تا از ما کسی درخواست کمک نکند، کمک نمی‌کنیم. بعد از درخواست، بنا به توان و ظرفیت‌مان، بدون کوچک‌ترین دروغ یا بزرگ‌نمایی، اقدام می‌کنیم. بیشترین کار ما این است که اینها را به همدیگر وصل می‌کنیم. من که قدرت آنچنانی ندارم، معمولا تا یکی از من کمک می‌خواهد، در گروه می‌گذارم و می‌آیند در صفحه خصوصی اعلام می‌کنند. کمک‌گیرنده را کسی نمی‌شناسد، فقط من می‌شناسم. اطلاعات را به شخص من می‌دهند تا محرمانه بماند. حدود مرزمان را مشخص می‌کنیم و شفاف با هم تعامل داریم.

 

از کجا فهمیدید خونه‌باشی دیگر یک پروژه نیست، بلکه خانه دوم اهالی شده است؟

زمانی که ساختمان «خونه‌باشی» را به پشتوانه خود مردم اجاره کردیم، در شرایط اقتصادی سختی قرار داشتیم، ما در خیابان‌ها وخانه‌های همدیگر کار می‌کردیم و هیچ مشکلی نداشتیم. هر چقدر سختگیری‌ها زیاد شد، مجبور شدیم فعالیت‌هایمان را طوری مدیریت کنیم که چراغ مجموعه خاموش نشود.

 

وقتی دیدم مردم می‌آیند و حمایت می‌کنند تا این چراغ روشن بماند، فهمیدم اینجا دیگر یک پروژه نیست. الان هر کسی می‌آید، حق عضویت می‌دهد، دیگر خونه باشی را می‌شناسد و با دل و جان کار می‌کند. همه فکر می‌کنند این مجموعه مال خودشان است. باورمان این است که اینجا می‌تواند یک خانه دوم در زندگی ما باشد که هر وقت زندگی فشار آورد، به آن پناه ببریم. این موقعیت را خود مردم به من دادند؛ با حمایتشان گفتند برو اجاره کن، ما هستیم. وقتی حدود پنجاه شصت نفر با حق عضویت‌های کوچکشان تلاش می‌کنند اینجا را حفظ کنند، این برای من خیلی ارزشمند است.

 

خونه باشی چه مسئولیتی ایجاد می‌کند که یک سازمان مردم‌نهاد معمولی از آن بی‌خبر است؟

وقتی نماینده سازمان‌های مردم‌نهاد در استانداری تهران بودم، تلاش کردم ارتباط خوبی بین حاکمیت و مردم برقرار کنم. اما به تدریج دیدم این نمایندگی یک مقام تشریفاتی است و هیچ دستاوردی برای سازمان‌های مردم‌نهاد ندارد. راستش فقط یک نمایش بود. آمدم و استعفا دادم. در تمام این پروسه‌ها، وقتی مردم در کنارم بودند و حمایت می‌کردند، انتظار داشتند به وعده‌هایم عمل کنم. وقتی می‌دیدم نمی‌شود، اصرار نداشتم بمانم.

 

اگر خونه‌باشی متولد نمی‌شد، امیرآباد امروز چه چیزی را کم داشت که هیچ نهاد رسمی نمی‌توانست جایش را پر کند؟

راستش را بخواهید، هیچ چیزی بهتر از این نیست که حاکمیت و بخش خصوصی و سازمان‌های مردم‌نهاد با هم همکاری خوبی داشته باشند. هر چقدر ما در بخش مردمی بتوانیم با هم کار کنیم، بهتر است. اما نبود یک نهاد رسمی مسئولیت‌پذیر که در کنار مردم باشد و خیر مردم را بخواهد، نمی‌تواند توسط بخش خصوصی پوشش داده شود. قطعا اگر شهرداری یا نهادهای رسمی این احساس مسئولیت را داشتند که با سازمان‌های مردم‌نهادی که سلامتشان را ثابت کرده‌اند همکاری کنند، ساختن یک جامعه محلی خیلی آسان‌تر بود. الان من فقدان این نهاد رسمی را خیلی احساس می‌کنم.

 

در ۱۸ سال فعالیت، سخت‌ترین آزمون جلب اعتماد مردم محله چه بود؟

اعتماد از بین نمی‌رود؛ اگر زیرساخت خوبی داشته باشد. ممکن است ضعیف شود، به خاطر برداشت‌ها یا موضوعاتی که شبهه ایجاد می‌کند. برای من بارها پیش آمده. مورد انتخابات شورایاری بود که من می‌خواستم در این حوزه فعالیت کنم و به پشتوانه خود مردم وارد شدم.

 

اما وقتی متوجه شدند رای‌ها جابه‌جا شده، احساس کردند کلاه سرشان رفته و ناامید شدند و به من خرده گرفتند. به تدریج توانستم نگاه مردم را ترمیم کنم، خیلی تلاش کردم، گزارش کار ‌دادم، شفاف‌سازی ‌کردم، مدتی که گذشت مردم پیشرفت‌ها را که می‌دیدند امیدوار ‌شدند.پس اعتمادسازی راه خودش را دارد، دستوری و نمایشی نیست. 

 

از تجربیات گذشته‌تان بگویید که در خونه باشی به کارتان آمد؟

تجربه تولید ماسک و گان در زمان کرونا در شبکه اجتماعی محلی برای من خیلی جالب و با ارزش بود. من آن موقع قدرت شبکه اجتماعی را شناختم. آن زمان مردم محله رفتند، در خانه‌ها را بستند. من از طریق شبکه اجتماعی ارتباط با مردم محل و  سایر مناطق،  این کار را کلید زدم.

 

از طریق شبکه اجتماعی کارهایمان را انجام می‌دادیم، همدیگر را نمی‌دیدیم، با رعایت پروتکل‌های بهداشتی. پیک می‌رفت دم در خانه‌ها، تحویل می‌گرفت و تحویل می‌داد. بعد از دو سه هفته، یک دفعه همسایه‌ها آمدند. ترسشان نه اینکه ریخته باشد، از اینکه خانه بودند و حس بدی داشتند که هیچ کاری نمی‌توانند بکنند، ناراحت بودند وشاید شرمنده! تماس گرفتند که چه کار می‌کنی، آمدند و حمایت کردند. با حدود صد و خرده‌ای نفر خارج از منطقه خودم از مناطق مختلف آشنا شدم و کار را در واتساپ و تلگرام پیش بردیم. بعد توسعه پیدا کرد و همسایه‌ها آمدند و در گام دوم ورود جدی داشتند.

 

و آن چیزی که در گزارش‌های رسمی نمی‌آید؟ مهم‌ترین بخش ماجرای خونه باشی چیست؟

در گزارش‌های رسمی معمولا عدد و آمار می‌آید. تعداد ماسک، تعداد گان، تعداد جلسه، تعداد عضو. اما آنچه نمی‌آید، خود مردم است. آن حس که همه فکر می‌کنند اینجا مال خودشان است. آن اعتمادی که در طول هجده سال ساخته شد. آن صمیمیتی که باعث می‌شود یک همسایه برای همسایه دیگر، خدمتکار شود، پیک شود، آشپزی کند، پرستاری کند. آن باوری که می‌گوید ما اینجا را با هم ساختیم. اینها را نمی‌شود در جدول گذاشت. اما مهم‌ترین بخش ماجرا همین است. اگر مردم نباشند، نه ساختمانی می‌ماند، نه ماسکی، نه گانی. مردم هستند که خونه‌باشی را زنده نگه داشته‌اند.

 

  در پایان این گفت‌وگو، شاید بتوان همه حرف‌های زهرا محمدی‌نژاد را در یک جمله خلاصه کرد. خونه‌باشی یک پروژه نیست، یک خانه امن است. خانه‌ای که با پول مردم نگه داشته شد و با دل مردم زنده ماند. هجده سال اعتماد، مشارکت و شفافیت، از آن یک پناهگاه ساخته و در دل جنگ، جای همدلی. 

 

درس بزرگ این تجربه ساده است؛ اگر مردم باور کنند که صاحب خانه‌اند، هیچ بحرانی نمی‌تواند آن‌ها را از هم جدا کند و این باور، با بخشنامه ساخته نمی‌شود؛ با بودن، با صداقت و با زمان ساخته می‌شود.

 

 

 

کدخبر: ۶۰۱۶۴۷۹۹
تاریخ خبر:
ارسال نظر