زندگی در میان شیفتهای کاری | وقتی کار، جای زندگی را میگیرد
ادامه وضعیت کار در شیفتهای مختلف باعث فرسودگی خانواده و روابط اجتماعی میشود و کیفیت زندگی را پایین میآورد
هفت صبح، مرتضی مهدیزاده| برای بعضی آدمها، دیگر جمعهای وجود ندارد. نه اینکه روی تقویم نباشد، هست. اما در زندگی آنها، جمعه هم یک روز کاری دیگر است. وقتی شهر خواب بیشتری دارد، آنها زودتر بیدار شدهاند. پشت فرمان، سر صندوق، در ورودی یک ساختمان یا در راهروهای بیمارستان. روزها پشت سر هم میآیند و میروند و فقط اسم شیفتها عوض میشود. کمکم خواب، تفریح، سفر، دوستان و حتی چند ساعت نشستن کنار خانواده از برنامه زندگی حذف میشوند.
اما پشت این روزهای بیتعطیل، فقط میل به بیشتر کار کردن نیست. برای بخشی از شاغلان در ایران، کار بیشتر راهی برای جبران فاصله درآمد و هزینههای زندگی است. یک شیفت اضافه، چند ساعت بیشتر پشت فرمان، کار دوم بعد از شغل اصلی یا کار کردن در همان روزی که قرار بوده تعطیل باشد.
وقتی یک درآمد برای چرخاندن زندگی کافی نیست، استراحت میتواند به معنای از دست دادن بخشی از درآمد باشد. برای بعضیها حتی یک ساعت استراحت، با وجود ساعتها کار، با عذاب وجدان همراه است. انگار مشغول نبودن یعنی زمانی را از دست دادن که میتوانست صرف کار و درآمد بیشتر شود. نتیجه، روزهایی است که یکییکی از تقویم عبور میکنند، بیآنکه فرصتی واقعی برای توقف، خانواده یا خود آدم باقی بماند.
آن طرف دنیا هم ساعت زنگ میزند
و این قصه فقط قصه ما نیست. در کشورهای مختلف جهان هم آدمهایی هستند که برای تامین درآمد، چند شغل را همزمان پیش میبرند یا ساعتهای طولانی کار میکنند. تفاوت اما در میزان کار، شکل اشتغال و مهمتر از همه، زمانی است که برای استراحت و زندگی باقی میماند.
در ژاپن، کاروشی یا مرگ ناشی از کار بیش از حد، سالهاست به بخشی از ادبیات اجتماعی این کشور تبدیل شده است. در مقابل در فرانسه با تعیین هفته کاری استاندارد ۳۵ ساعته، یکی از شناختهشدهترین نمونههای تلاش برای ایجاد مرز میان کار و زندگی است. در آمریکا و بریتانیا نیز اشتغال همزمان در بیش از یک شغل پدیدهای شناختهشده است. از رانندگی و تحویل کالا گرفته تا کارهای پروژهای و آنلاین. اما پشت همه این تفاوتها، یک سوال مشترک وجود دارد: آدمها بعد از کار، چقدر فرصت دارند زندگی کنند؟
برآورد مشترک سازمان جهانی بهداشت و سازمان بینالمللی کار نشان میدهد در سال ۲۰۱۶ حدود ۴۷۹ میلیون نفر در جهان، معادل حدود ۹ درصد جمعیت، دستکم ۵۵ ساعت در هفته کار میکردند. این میزان کار طولانی با افزایش خطر سکته مغزی و بیماری ایسکمیک قلبی نیز همراه بوده است.
اما پشت این عدد بزرگ، ساعتهایی قرار دارد که میتوانست جای دیگری از زندگی سپری شود. سر سفره شام، کنار بچهها، در یک پارک یا حتی چند ساعت نشستن بدون فکر کردن به شیفت بعدی.در بسیاری از کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی نیز برای زمان استراحت و مرخصی، قواعد مشخصی وجود دارد و در تعداد زیادی از آنها، حداقل چهار هفته مرخصی سالانه با حقوق در نظر گرفته شده است.کار بیشتر میتواند درآمد بیشتری به همراه داشته باشد اما اگر تمام وقت آدم را بخرد، شاید دیگر زمانی برای خرج کردن آن درآمد باقی نماند.
یادم رفته چطور زندگی کنم!
میثم ۴۶ ساله است. کارمند و پدر دو فرزند. سالهاست بعد از تمام شدن ساعت کاری اداره، روز کاریاش تمام نمیشود. لباس کار که عوض میشود، فرمان اسنپ را به دست میگیرد تا شاید چند ساعت بیشتر کار کردن، جایی در حساب بانکیاش برای یک سفر خانوادگی باز کند. سفری که چند سال است به بچههایش قولش را داده. اما هنوز این اتفاق نیفتاده است.
میثم در گفتوگو با «هفتصبح» میگوید که با وجود همه این ساعتهای اضافه، حتی نتوانسته پولی برای سفر کنار بگذارد. سالها گذشته و آن سفر همچنان در حد یک قول مانده است. قولی که هر بار برای رسیدن به آن، چند ساعت کار بیشتر لازم دارد.
زندگی او حالا بیشتر به رفتوآمد میان اداره و ماشین میگذرد. وقتی به خانه میرسد، خستگی آنقدر سنگین است که جایی برای گفتوگو، بازی با بچهها یا حتی یک شب آرام کنار خانواده باقی نمیماند. چیزی میخورد و خیلی زود میخوابد تا برای روز بعد آماده شود.میثم میگوید که آنقدر سالهای زندگیاش را صرف کار کرده که احساس میکند از خود زندگی جا مانده و یادش رفته چطور باید زندگی کند.
شاید برای او سختترین بخش ماجرا همین باشد. اینکه ساعتهای بیشتری کار کرده تا زندگی خانوادهاش بهتر شود اما همان ساعتهای اضافه، فرصت بودن کنار خانواده را از او گرفته است.
حتی وقت یک پارک سهنفره را هم نداریم
مریم ۳۸ ساله است. مدیر روابط عمومی یک شرکت و مادر پسری ۱۰ ساله. ساعت کاریاش روی کاغذ هشت ساعت است اما برای او پایان ساعت اداری، پایان کار نیست. تماسها، پیامها و کارهایی که باید برای روز بعد آماده شوند، در خانه هم ادامه پیدا میکنند.
او در گفتوگو با «هفتصبح» میگوید که خیلی از چیزهای ساده زندگی، مثل پارک رفتن با همسر و پسرش، سینما یا حتی سر زدن به پدر و مادرش، مدتهاست از برنامه زندگیشان حذف شده است. حتی فرصت کافی ندارد کنار پسر ۱۰ سالهاش بنشیند و به درس و مشقش رسیدگی کند.
همسر مریم هم دو شغله است. هر دو بیشتر روز را مشغول کارند و وقتی به خانه میرسند، انرژی چندانی برای با هم بودن باقی نمانده است. مریم میگوید این وضعیت حتی نگاهش به استراحت را تغییر داده است. وقتی همسرش را میبیند که تقریبا همیشه مشغول کار است، اگر خودش یک ساعت بیکار باشد، احساس عذاب وجدان میکند و فکر میکند نباید در حالی که او کار میکند، استراحت کند.حقوقی که میگیرد هم به گفته خودش متناسب با حجم کاریاش نیست، اما کار همچنان ادامه دارد.در یک کلام به گفته خودش احساس می کند که «زندگی» نمی کند، بلکه فقط «زنده » است و برای آن میجنگد!
وقتی کار، جای زندگی را میگیرد
کار قرار است بخشی از زندگی باشد اما وقتی ساعت کاری تمام نمیشود، کمکم بخشهای دیگر زندگی هم کنار میروند. موضوعی که میتواند در ابتدا خانواده و در ادامه کل ساختار یک جامعه را تغییر دهد و تحتالشعاع خود قرار دهد.
دکتر حمید آصفی، جامعهشناس در گفتوگو با «هفتصبح» میگوید که از منظر جامعه شناختی چندشغله شدن و ساعتهای طولانی کار در شرایط عادی یک انتخاب مطلوب نیست. شغل بخشی از هویت و زندگی فرد است. کاری با ساعت مشخص که پس از پایان آن، زمانی برای خانواده، استراحت، تفریح و رسیدگی به خود باقی میماند. اما وقتی درآمد با هزینههای زندگی فاصله میگیرد، این نظم به هم میریزد و فرد برای جبران این فاصله به کار دوم و گاهی سوم روی میآورد.
به اعتقاد این جامعه شناس، چندشغله شدن در چنین شرایطی یک ارزش نیست، بلکه نوعی اجبار است. فرد باید بیشتر کار کند تا بتواند همان حداقلهای زندگی را حفظ کند. اما این ساعتهای اضافه فقط زمان استراحت را نمیگیرند. فرصت رسیدگی به شغل اصلی و بهروز کردن مهارتهای حرفهای هم کمتر میشود و در نهایت، خود کار نیز از این وضعیت آسیب میبیند.
بخش دیگری از این هزینه در خانواده پرداخت میشود. وقتی زن و مرد ساعتهای طولانی درگیر کار هستند، فرصت گفتوگو، تفریح و همراهی با فرزندان محدود میشود. برای کودکان، این کمبود فقط به معنای کمتر دیدن پدر و مادر نیست. توجه، محبت و گفتوگو هم بخشی از فرایند رشد آنهاست و برای شکل گرفتن به زمان نیاز دارد.
به گفته وی، وقتی این وضعیت گسترده شود، فشار کار از محیط شغلی فراتر میرود و به روابط خانوادگی و اجتماعی میرسد. فرد فرصت کمتری برای بودن در کنار دیگران، دیدار دوستان و مشارکت در زندگی اجتماعی دارد و خستگی جای بخشی از این ارتباط را میگیرد. در چنین شرایطی، آسیب فقط متوجه افراد و خانوادهها نمیماند و میتواند به همبستگی و تعهد اجتماعی نیز لطمه بزند.
آصفی این وضعیت را در یک جمله خلاصه میکند: کار کردن برای زندگی کمکم جای خود را به زندگی کردن برای کار میدهد. وقتی این وضعیت برای تعداد زیادی از افراد تکرار شود، دیگر با خستگی چند نیروی کار روبهرو نیستیم. مسئله به کیفیت زندگی جامعه تبدیل میشود.
روزی که هیچوقت تعطیل نمیشود
شب که میشود، شهر آرامتر به نظر میرسد. کرکره مغازهها یکییکی پایین میآید، چراغ ادارهها خاموش میشود و خانوادهها دور هم جمع میشوند. اما برای بعضیها، روز هنوز تمام نشده است. چند مسافر دیگر، چند سفارش دیگر، یک شیفت دیگر یا کاری که باید تا صبح تمام شود.
صبح دوباره از راه میرسد و چرخه تکرار میشود. در این میان، چیزی بیشتر از ساعتهای کاری از دست میرود. عصرهایی که میتوانست در پارک بگذرد، گفتوگوهایی که میتوانست میان زن و شوهر شکل بگیرد، بازیهایی که یک کودک منتظرش مانده و سفرهایی که مدام به بعد موکول میشوند. حتی گاهی یک ساعت نشستن و هیچ کاری نکردن هم به جای آرامش، عذاب وجدان میآورد.
شاید مسئله فقط این نباشد که آدمها چقدر کار میکنند. مسئله این است که بعد از این همه کار، چقدر فرصت برای زندگی کردن دارند. تقویم همچنان جمعهها را نشان میدهد. اما برای کسانی که هیچوقت فرصت توقف ندارند، روز تعطیل فقط یک تاریخ روی کاغذ است.