کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۴۶۴۲
تاریخ خبر:
در‌ دانتیسم اشتباه‌های کوچک را کسی به دل نمی‌گیرد

روایتی خواندنی از کافه دانتیسم؛ کافه اوتیسمی‌های ایران

روایتی خواندنی از کافه دانتیسم؛ کافه اوتیسمی‌های ایران

آیلین آگاهی می‌گوید این کافه زندگی خودش و بچه‌هاست و تا وقتی نفس دارد برای ادامه فعالیت آنها می‌جنگد و تلاش می‌کند

هفت صبح| در محله جنت آباد تهران، میان هیاهوی همیشگی شهر، کافه‌ای وجود دارد که شاید ظاهرش با هزاران کافه دیگر تفاوتی نداشته باشد؛ اما روح و جان آن با تمام دنیا فرق دارد. این‌جا اولین کافه جهان است که در آن فقط و فقط افراد دارای اوتیسم و سندرم‌داون کار می‌کنند؛ «کافه اوتیسمی‌های ایران» یا همان کافه «دانتیسم».

1C6A0742

گرداننده این کانون گرم، خانم آیلین آگاهی است؛ زنی که سال‌های طولانی از زندگی و دارایی‌اش را وقف کرده تا به این بچه‌ها کار، اعتمادبه‌نفس و جایگاهی در جامعه بدهد. اما این کافه، مسیری پر از اشک و آتش را پشت سر گذاشته است؛ از یک آشنایی اتفاقی در مدرسه استثنایی و سال‌ها آموزش سخت، تا کنسرت‌های باشکوه در فرانسه و سپس سقوط در بحران‌های مالی آینه ونک و آتش‌سوزی ویرانگر جنت‌آباد. 

آگاهی

 این گفت‌وگو روایت حدود یک دهه از زندگی آیلین آگاهی با بچه‌های اوتیسمی و مبتلایان به سندرم‌داون است؛ روایتی از تضاد شدید میان استقبال گرم کشورهای خارجی و بی‌مهری‌های تکان‌دهنده مسئولین کشور. قصه‌ای از مادرخوانده‌ای که خودش فرزندی ندارد؛ اما برای حق بچه‌هایش می‌جنگد، درحالی‌که با هر ضربه، دوباره دستانش را بر زانوانش می‌گیرد و بلند می‌شود تا چراغ این کافه خاموش نشود. این گزارش، سفر از «ناامیدی مطلق» به «امیدهای کوچک» است؛ جایی که یک فنجان قهوه، معنای زندگی را برای شصت خانواده تغییر داده است.

کافه دانتیسم + عکاس عرفان کوچاری (6)

خانم آگاهی، اگر موافقید گفت‌وگو را با نحوه آشنایی شما با بچه‌های اوتیسمی و سندرم‌داون آغاز کنیم. اینکه چطور شد شما که یک نوازنده و موسیقی‌دان بودید مسیر زندگی‌تان به‌طورکلی تغییر کرد و وارد دنیای اوتیسم شدید؟

همه چیز با یک اتفاق ساده شروع شد. خاله‌ام مدیر یک مدرسه استثنایی بود. یک روز به من گفت؛ «کسی که در مراسم‌های ما ساز می‌زد نمی‌تواند در مراسم فردای ما بیاید. تو که از بچگی ساز می‌زدی، بیا فقط دو ساعت در جشن اولیاومربیان ساز بزن‌وبرو». من رفتم و برای اولین‌بار این بچه‌ها را دیدم. اصلاً نمی‌دانستم سندرم‌داون چیست. فقط می‌دیدم وقتی آهنگ می‌زنم، عده‌ای برعکس دست می‌زنند، عده‌ای روی ساز من دست می‌کشند و عده‌ای می‌رقصند. حالم بد شده بود و چنان تحت‌تأثیر قرار گرفتم که تا دو هفته نتوانستم به مدرسه برگردم. اما بعد از آن، از اداره نامه آمد و خواستند با آنها برای ساززدن در مدارس کمک کنم. همان‌جا بود که فهمیدم مسیر زندگی‌ام باید عوض شود.

کافه دانتیسم + عکاس عرفان کوچاری (18)

و از آن پس فعالیت برای این کودکان را ادامه دادید، درست است؟

نه به این سادگی. من آن زمان دانش‌آموز علوم تجربی بودم و می‌خواستم پزشک شوم. اما دکتر ایرج رستگار، مدیرکل بهزیستی استان تهران، وقتی برای همکاری پیشش رفتم به من گفت: «صرف اینکه نوازنده‌ای، نمی‌توانی با این بچه‌ها کار کنی.تو هم باید بتوانی ساز بسازی و بزنی و هم این بچه‌ها را بشناسی.» او مجبورم کرد ساعت‌ها کتاب روانشناسی و روان‌پزشکی بخوانم و کنار متخصصان گفتاردرمان و روانشناس بنشینم تا بفهمم این بچه‌ها چه نیازهایی دارند.

علی امینی نژاد (2)

در واقع رسماً اجازه کار نداشتم مگر اینکه معلوماتم بالا برود. یادم هست هفت هشت ماه طول کشید تا بتوانم سازهایی را از لوله‌های آب وسط خیابان بسازم که برای اهداف درمانی آن‌ها مناسب باشد. در نهایت، تصمیم گرفتم پزشکی را کنار بگذارم و تمام مسیرم را به سمت موسیقی و آموزش این بچه‌ها ببرم.

 

گویا با این بچه‌ها اجراهایی در چند کشور هم داشته‌اید. برایمان از اولین کنسرتی که در خارج از کشور دادید و اینکه چطور شد سر از آن کشور درآوردید بگویید.

اولین کنسرت رسمی ما سال ۸۳ در سرای «خانواده» بود. آنهم با حضور ۴۰ تا ۵۰ بچه اوتیسمی. در آن زمان حمایت‌های خوبی می‌شد و به من انگیزه می‌دادند که نترسم. اما نقطه عطف کارما، کنسرت‌های خارج از کشور بود. سال ۲۰۱۹، آقای موسی مسعود حلمی، (یک ایرانی ساکن فرانسه)، بعد از اینکه من را در برنامه «ماه عسل» دیده بود و با فعالیت‌های ما آشنا شده بود؛ تصمیم می‌گیرد که هر طور شده به گروه بچه‌های هنرمند ما کمک کند.

 

از همان فرانسه کلی پرس و جو می‌کند تا موفق می‌شود من را پیدا کند و به من زنگ بزند. زنگ زد و گفت: من از فرانسه زنگ می‌زنم. حاضرید با گروه‌تان بیایید اینجا و کنسرت اجرا کنید؟ من اول باور نکردم برای همین سرسری جواب دادم و گفتم:«باشه. ما پایه هستیم». اما وقتی دعوت‌نامه رسمی شهردار و کنسرواتوارآنجا رسید، متوجه شدم واقعی است. حتی وقتی در سفارت به ما گفتند می‌توانید به فرانسه سفر کنید باز هم باورمان نمی‌شد تا اینکه سوار هواپیما شدیم. در آن پرواز ۱۳ ساعته از شدت هیجان نه چیزی خوردم و نه توانستم استراحت کنم.

photo_2017-06-15_14-46-03

در فرانسه با گل به استقبال‌مان آمدند و آنهم چه استقبال گرمی. بعد هم چندین کنسرت با هماهنگی شهردار پاریس و دیگر انجمن‌های آنجا برگزار کردیم که با استقبال عجیبی از سوی فرانسوی‌ها همراه بود. برخی انجمن‌ها و هتل‌ها پیشنهاد دادند برنگردیم و همان‌جا بمانیم. حتی کنسرواتوار پیشنهاد بورسیه به من و بچه‌ها داد. آن‌جا همه‌چیز برای فعالیت ما مهیا بود، در حالی که من در ایران برای پیدا کردن یک سالن ساده برای بچه‌ها، ساعت‌ها می‌چرخیدم و کسی اهمیت نمی‌داد! با این حال ما کشورمان را انتخاب کردیم.

 

پس چطور شد که تصمیم گرفتید یک کافه راه بیندازید؟

من می‌دیدم که این بچه‌ها دوست دارند هر روز دیده شوند و تشویق شوند. پس تصمیم گرفتم جایی دست و پا کنیم که هر روز در دل جامعه باشند. اینطوری بود که از سال ۹۷، کافه را راه انداختیم. اولین تجربه ما درمجموعه «آینه ونک» بود. سازمان بهزیستی به من گفت برو از خانواده‌ها پول بگیر تا کرایه این مجموعه را بدهی، ما صفر تا صد پول‌ها را برمی‌گردانیم. من پولی نداشتم و مجبور شدم از شاگردان پیانویم کمک بگیرم؛ برخی حتی وام بهره‌ای گرفته بودند. سازمان قول داد دو سه روزه پول‌ها را برگرداند، اما زیر قولش زد و جا زد! 

photo_2017-07-07_16-09-07

یعنی پولی به شما ندادند؟!

نه. خیلی راحت زدند زیر همه چیز! من هم نتوانستم پول خانواده‌ها را پس بدهم و آن‌ها نیز از من شکایت کردند. من تمام زندگی‌ام را به حراج گذاشتم تا بتوانم بدهی‌ها را بدهم. بعد تصمیم گرفتیم برویم در جای دیگری کافه بزنیم. آن زمان  بانک ملت ۵۰ میلیون به ما داد که فقط خرج شیشه و در مغازه‌ای که چیتگر اجاره کرده بودیم شد،چون خراب بود. دوباره وسایل زندگی‌ام را فروختم تا میز و صندلی و... کافه را بخرم. ما حتی یک قاشق و چنگال نداشتیم، چه برسد به دستگاه‌های کافه‌. سرمایه را خودم گذاشتم چون دیگر شرمنده خانواده‌ها شده بودم.

photo_2017-07-03_10-17-12

بعد از بحران ونک و دوران سخت کرونا هم به جنت‌آباد رفتید. درست گفتم؟

در شهر زنان کارآفرین – بازارچه جنت آباد- با موافقت شهرداری و از طریق خانم خادمی که یکی از غرفه‌دارهای آنجا بود کافه را دوباره در غرفه وی برپا کردیم. استقبال مردم عالی بود، اما یک شب همه چیز آتش گرفت. بعد از آتش‌سوزی، وقتی برای دریافت خسارت رفتیم، شنیدیم که وام‌ و کمک‌ها را به خانم خادمی داده‌اند و او هم به دلیل بدهی مالیاتی نتوانسته آنها را بگیرد. رفتیم شرکت ساماندهی، اما مدیر مربوطه این شرکت به ما گفت: «اگر خانه شما آتش بگیرد و مستأجر باشید، خسارتی نمی‌گیرید و می‌روید.» من گفتم خانه من سوخته، او هم جواب داد؛ خسارتی قرار نیست داده شود، پس برو خانه‌ات! این بی‌اعتنایی واقعاً تکان‌دهنده بود.

photo_2017-03-23_23-21-18

پس چطور موفق شدید تا دوباره کافه را راه بیاندازید؟ آنهم در جای لوکسی مثل نیایش مال؟ 

بعد از آتش‌سوزی بازار جنت‌آباد مدیران مجموعه نیایش مال (گراند بازار) مکان فعلی کافه را در اختیار ما قرار دادند و گفتند از درصد فروش، کرایه را بدهید تا اضطراب نداشته باشید. بعد از آنهم ما با کمک خانواده‌ها و مدیران گراند بازار، موفق شدیم پولی جمع کنیم و کافه «دانتیسم» را راه بیاندازیم. حدود یک میلیارد و سیصد میلیون تومان برای دکور هزینه کردیم. در ادامه چون دیگر پولی نداشتیم، وسایل کافه را قسطی خریدیم. الان حدود ۲۵ نفر مستقیم و ۲۳ نفر غیرمستقیم در اینجا کار می‌کنند و هر کدام شیفت‌های خاص خودشان را دارند.

کافه دانتیسم + عکاس عرفان کوچاری (14)

اصولا کار کردن با بچه‌های اوتیسم و سندرم‌ داون در کافه سخت نیست؟

بله، خیلی زیاد! ما تابلویی گذاشتیم که «لطفاً در سفارش‌ها صبور باشید»، چون خیلی‌ها بدون توجه به نام کافه داخل می‌شوند و وقتی می‌بینند خدمات دهی به سرعت سایر کافه‌ها نیست واکنش نشان می‌دهند. مثلاً یک‌بار لیوانی شکسته بود و بچه‌ها به جای اینکه آن را دور بیندازند، همان را جلوی مشتری گذاشته بودند! یا زیر لیوان فرنچ‌پرس سوراخ شده بود و آن‌ها با «چسب» آن را درست کردند و انتظار داشتند کار کند! یا مشتری سفارش نوشیدنی «آمریکانو» می‌دهد و بچه‌ها با خوشحالی برایش چای می‌برند.

کافه دانتیسم + عکاس عرفان کوچاری (20)

وقتی در یک روز پنج بار چنین اشتباهی پیش می‌آید، معمولا من عصبانی می‌شوم و می‌گویم: فلانی، «حواست را جمع کن!» اما بعد از نیم ساعت معمولا بچه‌ها، خودشان دوباره با همان لبخند معصومانه‌شان جلو می‌آیند و می‌گویند: «ببخشید، تکرار نمی‌شود.» و واقعاً تکرار نمی‌کنند. اما چه می‌شود کرد، همین کار کردن است که به زندگی‌شان معنا می‌دهد. از سویی برخی خانواده‌ها مثل آقای سلیمی روزهایی که بچه‌هایشان در کافه کار می‌کنند؛ از صبح تا شب کنار بچه‌ها می‌نشینند و با دیدن کار فرزندشان خوشحال می‌شوند. وقتی شوق و ذوق بچه‌ها وخانواده‌های آنها را می‌بینم؛ تمام خستگی‌هایم را فراموش می‌کنم.

 

با توجه به سفرهایی که به سایر کشورها داشته‌اید، آنها چطور با چنین افرادی برخورد می‌کنند؟

حمایت‌های عجیب و غریبی از شهروندانی که چنین بیماری‌هایی دارند یا کسانیکه برای آنها کار می‌کنند؛ می‌شود. مثلامن به استانبول رفتم و «کافه‌دان» آن‌جا را دیدم. دور تا دور آن کافه تندیس‌های طلا بود! آن‌ها به شدت مورد حمایت دولتشان بودند و در هر محله یک کافه داشتند. در مقابل، من در ایران حتی یک لوح تقدیر نگرفته‌ام. من سال ۹۷ روی آنتن رفتم و گفتم هیچ کمکی نمی‌شود. آقای قبادی‌دانا- از مسئولان وقت سازمان بهزیستی- همان جا آمد روی خط برنامه زنده و گفت در حق من کوتاهی کرده‌اند و قول داد که حتما جبران کنند. اما وقتی رفتم، جوابم این بود که «برند کافه را به نام سازمان بزن. اگر دوباره پشت سر سازمان حرف بزنی، پشت گوشت را دیدی، کافی‌شاپ‌ات را هم می‌بینی!» 

کافه دانتیسم + عکاس عرفان کوچاری (7)

حالا برگردیم به ماجرای آتش سوزی بازارچه جنت آباد. بعد از آن حادثه شهرداری هنوز به شما پولی نداده است؟

نه. خیلی پیگیر شدم. ولی آنها می‌گفتند شما با خانم خادمی قرارداد داشته‌اید و چون با ما قرارداد نداشته‌اید مشمول دریافت غرامت نمی‌شوید. این در حالی بود که کاملا در جریان فعالیت ما در بازارچه بودند و ماموران آنها نیز مدام به ما سر می‌زدند و فعالیت ما را چک می‌کردند که از لحاظ قوانین شهرداری تخلفی نکنیم. حتی قبلاً برای یک تابلو دو روز ما را پلمب کرده بودند.

کافه دانتیسم + عکاس عرفان کوچاری (19)

یعنی می‌خواهم بگویم ما را کاملا می‌شناختند. اما همین الان حراست شرکت ساماندهی مشاغل شهرداری اجازه نمی‌دهد من بروم بالا! یکبار هم پیش آقای چمران، رئیس شورای شهرتهران رفتم. از صحبت‌هایم با وی فیلم‌ گرفته‌ایم. وقتی من می‌گویم تمام اموالمان از بین رفته، حتی سر تکان نمی‌دهد و بعد هم پشتش را به من می‌کند و بی‌تفاوت می‌رود! من حتی یک معافیت مالیاتی ساده هم ندارم، در حالی که در کشورهای دیگرمالیات برای این‌گونه فعالیت‌ها رایگان می‌شود.

 

خانم آگاهی، با این همه فشار، چرا هنوز ادامه می‌دهید؟

چون این کافه زندگی ما و آن بچه‌هاست. بعضی از خانواده‌ها وقتی دیدند من توانستم این راه را باز کنم، گریه می‌کردند و می‌گفتند در این کشور هیچ‌کس دست بچه‌های ما را نگرفته بود. من در این راه سختی‌ها و چالش‌ها را دیدم، اما نمی‌توانم رهایشان کنم. هرچند این چالش‌ها هر روز بزرگ‌تر می‌شوند و کافه تمام زندگی من را تحت الشعاع خود قرار داده است، اما ایمان دارم که هر چیزی که به بهتر زندگی کردن این بچه‌ها کمک کند، ارزشش را دارد.

 

با این حال نمی‌دانم با این شرایط بد اقتصادی تا کجا می‌توانم دوام بیاورم. اگر تا برج ۱۲ (دسامبر) راهکاری برای حمایت نشود، واقعاً به نقطه‌ای می‌رسم که شاید مجبور شوم کنار بگذارم. به هر حال تا وقتی نفسی هست، برای این فرشته‌ها می‌جنگم. در همین راستا از همین جا، از هر کسی که می‌تواند در گرفتن حق این بچه‌ها کمک کند، خواهشمندم که دریغ نکند.

 

هدفی به نام «مادر»

«علی بختی» یکی دیگر از بچه‌های کافه، خودش را عضو هیئت مدیره معرفی می‌کند و درباره هدفش در زندگی می‌گوید: فقط می‌خواهم «مادرم» را خوشحال کنم. او روزهای چهارشنبه و یکشنبه به کافه می‌آید و هر کاری که بتواند انجام می‌دهد؛ از درست کردن نوشیدنی‌ها تا نواختن ساز. برنامه زندگی او هم مشخص است؛ «هر روز ساعت پنج صبح بیدار می‌شوم، کمی آنلاین بازی می‌کنم  و حدود ساعت نه و ده صبح سر کلاس موسیقی خود می‌روم یا با سازم تمرین می‌کنم. حرف آخر او نیز جمله‌ای تاریخی است. درست مثل جمله اکبر عبدی فقید در فیم «مادر»؛ فقط برای مادرم زنده‌ام.

علیرضا بختی (1)

کار کردنی که به زندگی معنا می‌دهد

علی امینی‌نژاد مثل بقیه بچه‌ها در کافه هر کاری که به او محول شود انجام می‌دهد؛ دم‌نوش درست می‌کند و در پختن کیک کمک می‌کند. به قول خودش تفریحش بعد از کافه اوتیسم ورزش کردن در باشگاه است. وقتی از او می‌پرسم چه ورزشی می‌کند؟  دستش را بالا می‌برد و می‌گوید: «دمبل می‌زنم، اینجوری. البته از اون دمبل‌های کوچک.» وقتی سوال می‌کنم زمانیکه خوشحالی چه کار می‌کند، می‌خندد و می‌گوید: «همین‌جوری می‌خندم، خیلی ساده.» اما چه چیزی باعث می‌شود علی خوشحال باشد؟ این جوان اوتیسمی در پاسخ می‌گوید: « اینکه اینجا کار کنم.

علی امینی نژاد (4)

کار کردن اینجا به زندگی من معنا می‌ده و خیلی خوشحالم می‌کند.» بزرگترین آرزوی علی هم داشتن یک ماشین شاسی‌بلند واقعی است.این‌ها تنها تعدادی از دیدگاه‌های بچه‌های اوتیسمی است که این روزها سرشان در کافه اوتیسم گرم است و کسی نیست مزاحمشان شود. اما در چند لحظه ممکن است حادثه‌ای مثل بازار جنت‌آباد، آن‌جا را دوباره به جای رویای شیرین بچه‌های اوتیسم به خاکستر بدل کند.

 

کافه‌ای که با لبخند ساخته شده است

در کافه‌ای که کارکنان آن جوانانی با اختلال اوتیسم هستند، «آرامش» پاینده یکی از گل‌های سرسبد محسوب می‌شود. دختر نوجوانی که در این کافه نوشیدنی درست می‌کند، با عشق و علاقه آن را به مشتری‌ها می‌دهد و لبخند هیچ‌گاه از چهره‌اش پاک نمی‌شود. وقتی از او می‌پرسم؛ اگر امروز آخرین روز زندگی‌ات باشد چه می‌کنی؟ کمی فکر کرد و با همان لبخند همیشگی می‌گوید: ماکارونی درست می‌کنم، ظرف‌ها را می‌شویم و اگر وقت باشد فیلم می‌بینم. به همین سادگی!. آرزوهای این دختر جوان، دنیایی را نشان می‌دهد که در آن او جهان را بسیار ساده‌تر از همه پیچیدگی‌هایی می‌بیند که آدم‌های بزرگتر و به اصطلاح سالم در آن می‌بینند.

آرامش پاینده

دوست داشتن زندگی پردردسر

ماهان هم یکی دیگر از جوانان کادر قدیمی کافه است که به گفته خودش هم ظرف می‌شوید و هم کاپوچینو، لاته و اسپرسو درست می‌کند و خلاصه هر کاری که بتوانم انجام می‌دهد. وقتی از او می‌پرسم زندگی را تعریف کن، چند ثانیه‌ای مکث می‌کند و بعد با همان چهره معصومانه‌اش می‌گوید: «به نظرم زندگی فقط دردسر است!» وقتی درباره آرزویش می‌پرسم، جواب می‌دهد: «دوست دارم صدسال زنده باشم. خودم را خیلی دوست دارم، خیلی.» و ادامه می‌دهد: «درسته که زندگی سخته ولی من دوستش دارم، درسته دردسر داره ولی من دوستش دارم.»

ماهان

ماهان هنرمند هم هست؛ هم پیانو می‌زند و هم یکی از بهترین نقاشان کافه است که نقاشی‌هایش طرفداران زیادی دارد. او دنیا را بهشت می‌بیند. تابلوی گورخری را نشانم می‌دهد که زیبایی اوج هنر او را به تصویر می‌کشد. از او می‌پرسم وقتی در روزهای سخت تحت فشار هستی و اذیت می‌شوی و ناراحت هستی چه می‌کنی؟ جوابی می‌دهد که در نوع خودش قابل توجه است: «برای خودم نامه می‌نویسم. هیچ اشکالی نداره، می‌تونم برای خودم نامه بنویسم و با خودم درد و دل کنم.» پاسخ‌هایی که هر کدام می‌تواند سوژه‌ای برای نوشتن یک کتاب باشد.

کدخبر: ۶۰۱۶۴۶۴۲
تاریخ خبر:
ارسال نظر