
هفت صبح | تا حالا پیش آمده در محیط کار، درست وقتی حس میکنید نیاز دارید یک نفر دستتان را بگیرد و کمک کند تا پلههای پیشرفت را بالا بروید، متوجه شوید که یک همکار خانم، دقیقاً همان جایی ایستاده که باید سد راه شما شود؟ شاید برای خیلیها عجیب باشد یا حتی دردناک، اما این اتفاق در خیلی از سازمانها و شرکتها میافتد. ما همیشه یک تصویر رویایی و قشنگ از «حمایت زنان از زنان» توی ذهنمان داریم؛
فکر میکنیم چون هر دو خانم هستیم و سختیهای مشابهی کشیدیم، حتماً همدیگر را میفهمیم و کمک میکنیم. اما وقتی وارد دنیای واقعی ادارات میشویم، گاهی با حقیقتی روبهرو میشویم که اصلاً با آن رویاها یکی نیست. روانشناسان برای این رفتار یک اسم خاص گذاشتهاند: «پدیده زنبور ملکه.» اما اصلاً این زنبور ملکه کیست؟ و چرا زنی که خودش روزی با کلی سختی، تبعیض و بیمهری جنگیده تا بالا برود و به جایگاه مدیریتی برسد، حالا خودش تبدیل به کسی میشود که راه پیشرفت بقیه خانمها را میبندد؟ برای اینکه بفهمیم چه اتفاقی میافتد، باید یک نگاه عمیق به فرهنگ محیطهای کاری و ریشههای روانی این رفتارها بیندازیم.
رویاهای روی کاغذ و واقعیتهای تلخ محیط کار
اگر به وبسایت اکثر شرکتهای امروزی نگاه کنید یا در جلسات سالانه شرکت کنید، با یک سری شعارهای خیلی شیک و جذاب روبهرو میشوید. مدیرها میگویند: «ما به برابری معتقدیم»، «ما از رشد تمام کارکنانمان حمایت میکنیم» یا «محیط ما برای همه پویا و حمایتی است». اینها همان «فرهنگ رسمی» سازمان است؛ یعنی چیزهایی که از بالا به پایین جریان دارد و سازمان سعی میکند این تصویر زیبا را به همه القا کند تا همه فکر کنند در محیطی ایدهآل هستند. اما یک چیز دیگر هم هست به نام «جو محیط کار». این جو با شعارهای روی کاغذ فرق دارد و از پایین به بالا شکل میگیرد. یعنی همان تعاملات روزمره، نگاههای پنهانی، حرفهای پشتپرده و رفتارهایی که هیچجا نوشته نشدهاند اما هر کسی که در آن محیط کار میکند، آنها را با تمام وجود حس میکند.
در چنین فضایی، خانمها اغلب وقتی با هم تنها میشوند، در مورد تبعیضهای جنسیتی در محل کار غصه میخورند و با هم همدردی میکنند. اما چیزی که کمتر کسی دربارهاش حرف میزند این است که بعضی از عمیقترین و سختترین زخمهای کاری، نه از طرف آقایان، بلکه از طرف خانمهای دیگر زده میشود. اینجاست که میفهمیم این ایده که «کار کردن برای یک رئیس خانم حتماً راحتتر و حمایتیتر است»، همیشه درست نیست. گاهی اتفاق میافتد که یک مدیر خانم، به جای اینکه پل باشد تا بقیه از رویش رد شوند و رشد کنند، خودش تبدیل به دیواری میشود که اجازه نمیدهد هیچکس جلوتر از او برود. و چون این ضربه از طرف کسی میآید که فکر میکردید «همجنس» و «همدرد» شماست، دردش خیلی بیشتر است و آدم را بیشتر میسوزاند.
داستان صندلیهای کم و رقابتهای سمی
حالا سوال اصلی این است: چرا این اتفاق میافتد؟ آیا خانمها ذاتاً رقابتی هستند یا نمیخواهند از هم حمایت کنند؟ جواب روانشناسان یک «نه» قاطع است. ریشه این رفتار در چیزی است که به آن میگویند «ذهنیت کمبود.» برای اینکه بهتر بفهمیم، باید به تاریخ نگاه کنیم. در خیلی از سازمانها، صندلیهای مدیریتی برای خانمها خیلی محدود بود. مثلاً در یک اداره، شاید فقط یک یا دو تا صندلی برای خانمها در نظر میگرفتند. این یعنی رقابتها صد برابر میشد. در چنین شرایطی، هر کسی سعی میکرد هر طور شده آن تک صندلی را تصاحب کند. وقتی یک خانم میبیند جایگاهها محدود است، ناخودآگاه وارد یک «حالت دفاعی» میشود.
او شروع میکند به باور کردن این ایده که «فرصتها کم است» و «اگر کسی دیگر بالا برود، یعنی سهم من کم شده است». این همان «توهم کمبود» است.
زندگی در این حالت دفاعی، اضطراب را در رگهای فرد زیاد میکند. او دیگر به دنبال رشد، یادگیری یا کمک به دیگران نیست، بلکه تمام فکر و ذکرش این است که چطور از جایگاهش دفاع کند یا چطور از دست دیگران در امان بماند. در چنین فضایی، خلاقیت میمیرد و جای خودش را به یک رقابت خردکننده میدهد که در آن، پیروزی یک نفر، به معنای شکست بقیه است. این وضعیت به خصوص در شغلهایی که خانمها تازه به اقتدار رسیدهاند (مثل پزشکی، دانشگاه یا حوزههای سلامت روان) خیلی زیاد دیده میشود. در این رشتهها، خانمهای جوانتر به جای اینکه از تجربه پیشکسوتها استفاده کنند، گاهی با موانع خیلی ظریفی روبهرو میشوند که اجازه نمیدهد به شبکههای حرفهای دسترسی داشته باشند.
از تحقیر در جمع تا بازیهای ذهنی
وقتی یک مدیر خانم دچار این پدیده میشود، رفتارهایش شکلهای مختلفی میگیرد و گاهی خیلی سمی میشود. یکی از بدترین این رفتارها، «بدرفتاری مدیریتی» است. مثلاً در یک جلسه عمومی، جلوی همه از یک همکار خانم انتقاد تند میکند یا تواناییهای او را تحقیر میکند تا بقیه بفهمند چه کسی رئیس است و چه کسی باید سکوت کند. گاهی هم از روشهای پیچیدهتری استفاده میکند که به آن میگویند «دستکاری روانی» یا همان گسلایتینگ. در این حالت، مدیر خانم طوری رفتار میکند که کارمندش هر چه احساس یا نگرانی دارد، نادیده گرفته شود. یا جالبتر اینکه، طوری حرف میزند که آن کارمند حس کند برداشتش از اتفاقات اشتباه است. مثلاً وقتی کارمند میگوید «فلان اتفاق افتاد و من ناراحتم»، مدیر با خونسردی جواب میدهد: «نه، تو اشتباه متوجه شدی» یا «تو خیلی حساسی، این چیزها که وجود ندارد.»
کمکم این بازیهای ذهنی باعث میشود که آن کارمند در حافظه و تواناییهای خودش شک کند. با خودش میگوید: «شاید واقعاً من اشتباه میکنم» یا «شاید واقعاً من لیاقت پیشرفت را ندارم». این مدل نظارت تحقیرآمیز، آدم را به شدت استرسزده میکند و باعث میشود فرد از نظر روحی کاملاً تخلیه شود. در نهایت هم نتیجهاش این است که آدمهای توانمند و بااستعداد، چون دیگر تحمل این فشارها را ندارند، شغلشان را ترک میکنند و میروند.
مشکل از زنبور است یا کندو؟
حالا سوال این است که چطور میتوان از این وضعیت نجات داد؟ روانشناسان میگویند در اکثر این موقعیتها، مشکل اصلی خودِ آن فرد یا همان «زنبور ملکه» نیست؛ بلکه مشکل از «کندو» است. یعنی همان سیستمی که سالها به خانمها یاد داده است برای اینکه زنده بمانند و رشد کنند، باید با هم بجنگند، نه اینکه با هم همکاری کنند. در واقع، این محیطهای کاری سمی، خودشان زنبور ملکه میسازند.
تحقیقات نشان میدهد سازمانهایی که در آنها خانمها به جای رقابت، به هم کمک میکنند و برای هم مربی میشوند، خیلی موفقتر هستند. در این محیطها، آدمها بیشتر در شغلشان میمانند و رهبران قویتری شکل میگیرند. وقتی خانمها به طور فعال از یکدیگر حمایت و دفاع میکنند، یک اتفاق فوقالعاده میافتد؛ یعنی موفقیتِ یک نفر، راه را برای بقیه باز میکند، نه اینکه در را پشت سر خودش ببندد.
از صندلیهای کم به میزهای بزرگ
برای اینکه این چرخه تکراری و دردناک بشکند، باید نگاهمان را عوض کنیم. ما باید از این «ذهنیت کمبود» که فکرمیکندفرصتها محدود است، به سمت «ذهنیت فراوانی» حرکت کنیم.






