
هفت صبح| شاید کمتر کسی باشد که نداند خنده، نمادی از شادی و خوشگذرانی است و تقریبا همه، ارتباط و تعامل با کسی که لبخند بر لب دارد را بیشتر میپسندند. اما تا به حال به این فکر کردهاید که چرا با بالا رفتن سن و رسیدن به مرز میانسالی و کهنسالی، خندههایمان کمتر و کمتر میشود؟ چرا آن خندههای بلند و بیخیال دوران کودکی، جایشان را به لبخندهای کوتاه و گاهی مصنوعی دوران بزرگسالی دادند؟ اگر بخواهیم بفهمیم چه اتفاقی افتاد و چرا ظرفیت خندیدن ما در بزرگسالی کاهش مییابد، باید نگاهی به لایههای مختلف زندگی، از پیچیدگیهای مغز و روان گرفته تا تاریخ بشر و وضعیت جامعهمان داشته باشیم.
اکثر ما فکر میکنیم خنده فقط در جواب یک جوک بامزه یا یک موقعیت خندهدار اتفاق میافتد، اما تحقیقات عصبپژوهی نشان میدهند حدود ۹۰درصد خندههای ما اصلاً ربطی به شوخی و طنز ندارند! در واقع ما در اکثر مواقع، نه به خاطر یک «لطیفه»، بلکه به خاطر تعاملات اجتماعی میخندیم.
به بیانی دیگرخنده بیشتر شبیه یک رفتار غریزی است -چیزی شبیه خمیازه یا سرفه-که در دل گفتوگوهای ساده و روزمره رخ میدهد. حتی اگر به تاریخ نگاه کنیم، میبینیم که طنز همیشه با بشر بوده است؛ از لطیفههای عجیب مصر باستان گرفته تا نوشتههای رومیها. اما نکته اینجاست چیزی که هزاران سال پیش مردم را میخنداند (مثلاً داستانهای عجیب فرعونها)، امروز احتمالا دیگر برای ما خندهدار نیست. این نشان میدهد که خنده، فراتر از یک «جوک» و در واقع زبانی برای ارتباط و دلبستگی است که با تغییر زمان و فرهنگ، معنایش هم عوض میشود.
سقوط از ۳۰۰ به ۲۰ بار
آمارهایی که از دل تحقیقات و پژوهشهای انجام شده در این زمینه بیرون میآیند نیز در نوع خودش قابل ملاحظه است. براساس این تحقیقات یک کودک در طول روز به طور میانگین حدود ۳۰۰ بار میخندد؛ هر اتفاق کوچکی، از یک حباب صابون گرفته تا یک چهره عجیب، میتواند او را به خنده بیندازد. اما وقتی همان کودک وارد دنیای بزرگسالی میشود، این عدد به طرز عجیبی پایین میآید و به حدود ۲۰ بار در روز میرسد. این یعنی ما در مسیر رشد، بخش بزرگی از توانایی خندیدنمان را گم کردهایم.
اما دلیل این اتفاق چیست؟ دلیلش شاید واضح باشد اینکه دنیای بزرگسالی با جدیت، مسئولیتهای سنگین و فشارهای اجتماعی گره خورده است. ما به تدریج یاد میگیریم که برای «بزرگ» و «بالغ» به نظر رسیدن، باید جدی باشیم. این جدیتِ اجباری، راه خندههای غریزی و ساده را میبندد. ما یاد میگیریم که خندیدن را فقط به زمانهای خاصی محدود کنیم و هر چه بیشتر درگیر استرسهای زندگی میشویم، لبخندهایمان کمرنگتر میشوند.
همچنین اگر بخواهیم از نگاه علمی به این موضوع نگاه کنیم، میبینیم که خنده یک عملیات پیچیده در مغز است. عصبشناسان میگویند درک طنز و خنده به مناطق خاصی از مغز مثل لوب فرونتال (پیشانی)، قشر سینگولیت قدامی و هیپوتالاموس وابسته است. اگر کسی در این نواحی دچار آسیب یا سکته مغزی شود، ممکن است توانایی درک ظرافتهای طنز یا حتی واکنش خندیدن را به کلی از دست بدهد.
روانشناسان معتقدند خنده لزوماً از شادی نمیآید. برای مثال، گاهی ما به دلیل یک «ناهماهنگی» میخندیم؛ یعنی وقتی اتفاقی میافتاد که با تصور ما جور در نمیآید و یک تناقض غیرمنتظره ایجاد میشود، مغز ما با خنده واکنش نشان میدهد. یا گاهی خنده از حس «برتری» میآید؛ یعنی وقتی به ضعف یا اشتباه کسی میخندیم تا به طور ناخودآگاه احساس پیروزی یا برتری کنیم. حتی در برخی لحظات، خنده فقط یک «دریچه فشار» است
چرا در جمع بیشتر میخندیم؟
خنده یک پدیده جمعی است و در تنهایی معنای متفاوتی دارد. رابرت پراواین، رابرت پراواین «عصبشناس» و «روانشناس تجربی» و یکی از شناختهشدهترین دانشمندان دنیا در زمینه مطالعه «خنده» میگوید؛ احتمال خنده ما در حضور دیگران ۳۰ برابر بیشتر است. ما معمولاً به کسانی که دوستشان داریم یا با آنها وجه اشتراکی داریم، راحتتر میخندیم. خنده در واقع مثل یک «چسب اجتماعی» عمل میکند.
خنده در واقع یک پیام است که میگوید: «من تو را میبینم، تو را میفهمم و با تو راحتم». به همین دلیل است که حتی در مکالمههای دونفره، جایی که شاید هیچ جوکی زده نشود، ما مدام میخندیم. این خندهها در واقع برای تحکیم رابطه است. البته همه ما یک مدل نمیخندیم. بعضیها از خنده به عنوان یک «مهارت اجتماعی» استفاده میکنند تا دل دیگران را به دست آورند و روابطشان را عمیقتر کنند (شوخطبعی پیونددهنده). در مقابل، برخی دیگر از خنده به عنوان یک «سپر روانی» بهره میبرند تا در برابر ضربات سختیهای زندگی مقاومت کنند و فشار روانی را کم کنند
خندههای ما در فضای ایران
حالا اگر بخواهیم این موضوع را در جامعه خودمان بررسی کنیم، با واقعیتهای تلختری روبهرو میشویم. روانشناسان معتقدند در ایران، به دلیل استرسهای مزمن، اضطرابهای اجتماعی و فشارهای اقتصادی، ظرفیت خندیدن در بزرگسالان به شدت کاهش یافته است. وقتی ذهن یک نفر مدام درگیر بقا، هزینههای زندگی و نگرانیهای فردا باشد، دیگر نمیتواند به راحتی به محرکهای شوخبرانگیز پاسخ دهد.
این موضوع در رتبهبندیهای جهانی «شاخص شادی» هم خودش را نشان میدهد؛ جایی که متاسفانه جایگاه مردم ما در فهرست شادترینها چندان بالا نیست. در بسیاری از موارد، خندههای ما در ایران تبدیل به «خندههای مصنوعی» شده است؛ یعنی لبخند میزنیم تا روابطمان را مدیریت کنیم، در محیط کار مورد پذیرش قرار بگیریم یا صرفاً خوشایند به نظر برسیم، اما آن خنده غریزی و عمیق که از ته دل میآید و تمام وجود را میگیرد، زیر لایههایی از استرس و غم گم شده است.
در بررسی علل کاهش خنده در بزرگسالی، دکتر منیره مهدیپور، روانشناس بالینی و مدرس مهارتهای زندگی و مداخله در بحران، معتقد است که این اتفاق لزوماً به دلیل از دست دادن توانایی خندیدن نیست، بلکه بیشتر ریشه در «نقشهای اجتماعی» دارد. وی در گفتوگو با «هفت صبح» توضیح میدهد که وقتی فردی وارد دنیای شغل و ازدواج و... شده و نقشهایی چون پزشک، معلم یا وکیل را میپذیرد، ناخودآگاه تحت تأثیر یک «اجبار اجتماعی» قرار میگیرد و احساس میکند برای حفظ پرستیژ شغلی، باید خندههای غریزی خود را سرکوب کند. به عبارت دیگر، این ماسکهای شغلی هستند که مانع از برونریزی احساسات شادی میشوند.
وابستگی خنده به عوامل جامعه شناختی
عباس نعیمی جورشری، مدیر گروه جامعه شناسی حقوق انجمن جامعهشناسی ایران در گفتوگو با «هفتصبح» در مورد خنده، دلایل شکلگیری آن و در مقابل دلایل کمرنگ شدن آن در سنین میانسالی و کهنسالی معتقد است از نظر جامعهشناختی بهتر است بین «عوامل» و «چرایی بنیادین» این پدیده تفکیک قایل شویم.وی میگوید اگر بخواهیم بفهمیم چرا خندههای ما کمرنگ شده، نباید فقط به اخلاق و حال و روز هر فرد نگاه کنیم؛ چون خنده در واقع یک «دماسنج» برای کل جامعه است. یعنی هر چه کیفیت زندگی اجتماعی ما پایینتر بیاید، خندهها هم کمتر میشوند.
نعیمی معتقد است خندیدن وابسته به سه لایه مختلف است: اول لایه روانی که همان استرس و افسردگی است؛ لایه دوم مسائل اجتماعی است مثل بیاعتمادی و فشارهای اقتصادی؛ و لایه سوم هم مسائل فرهنگی است، مثل اینکه حس کنیم دیگر آیندهای روشن نداریم یا در ساختن فردا نقشی نداریم. به زبان ساده، ما زمانی راحت میخندیم که احساس کنیم دنیا قابل اعتماد است، آیندهای قابل تصور داریم و روابطمان با آدمهای اطرافمان گرم و صمیمی است. هر وقت این سه فاکتور کم شود، خندیدن از یک واکنش طبیعی، تبدیل میشود به یک کار سخت.
وی مدعی است که جامعه ما شاید از بیرون سالم به نظر برسد؛ یعنی مدارس باز باشند، مردم سر کار بروند و زندگی روزمره جاری باشد، اما در واقع زیر این ظاهرِ عادی، «اعتماد» و «امید» مردم در حال زوال و تمام شدن است. در این وضعیت، آدمها دیگر واقعاً «زندگی» نمیکنند، بلکه فقط دارند «دوام میآورند». یعنی فقط تلاش میکنند هر طور شده زنده بمانند. در حقیقت خنده آخرین چیزی است که در یک جامعه از بین میرود. یعنی اول اعتماد میرود، بعد امید و در نهایت خندهها کم میشوند.
مدیر گروه جامعه شناسی حقوق انجمن جامعهشناسی ایران همچنین تأکید میکند که سخت شدن خنده را نباید فقط به جیب خالی و مشکلات اقتصادی ربط داد. درست است که فشار مالی زیاد است، اما مسئله اصلیتر، کم شدن «انرژی عاطفی» جامعه است. وقتی آدمها مدام در وضعیت اضطراری باشند و تمام فکر و ذکرشان این باشد که «چطور امروز را بگذرانند»، دیگر توانی برای شادی و خندیدن ندارند. در واقع، وقتی ذهن مدام در حالت دفاعی است تا ضربه نخورد، دیگر فرصت نمیکند برای لحظهای رها شود و از ته دل بخندد.
از نظر نعیمی، خنده آخرین چیزی است که در یک جامعه از بین میرود. یعنی اول اعتماد میرود، بعد امید و در نهایت خندهها کم میشوند. او معتقد است تفاوت بزرگی بین «زنده ماندن» و «کیفیت زیستن» وجود دارد. تا زمانی که ما بیشتر از آنکه مشغول «زندگی کردن» باشیم، مشغول «دوام آوردن» باشیم، خنده از یک رفتار طبیعی به یک چیز کمیاب تبدیل میشود.
با این حال به باور وی اینکه ما هنوز در فرهنگ عمومیمان جوک میسازیم و طنز در زندگی روزمرهمان جاری است، نشان میدهد که جامعه ما هنوز از درون کاملاً تسلیم نشده و میکوشد با شوخی، بخشی از رنجهایش را مدیریت کند. در نهایت، نباید فراموش کرد که ایران و ایرانیان پتانسیلهای تمدنی بزرگی برای عبور از این بحرانها دارند و این توانایی است که ما را تا امروز نگه داشته است.
از نظر نعیمی، خنده آخرین چیزی است که در یک جامعه از بین میرود. یعنی اول اعتماد میرود، بعد امید و در نهایت خندهها کم میشوند. او معتقد است تفاوت بزرگی بین «زنده ماندن» و «کیفیت زیستن» وجود دارد. تا زمانی که انسان بیشتر از آنکه مشغول «زندگی کردن» باشد، مشغول «دوام آوردن» باشد، خنده از یک رفتار طبیعی به یک چیز کمیاب تبدیل میشود. با این حال به باور وی اینکه ما هنوز در فرهنگ عمومیمان جوک میسازیم و طنز در زندگی روزمرهمان جاری است، نشان میدهد که جامعه ما هنوز از درون کاملاً تسلیم نشده و میکوشد با شوخی، بخشی از رنجهایش را مدیریت کند. در نهایت، نباید فراموش کرد که ایران و ایرانیان پتانسیلهای تمدنی بزرگی برای عبور از این بحرانها دارند و این توانایی است که ما را تا امروز نگه داشته است.
خنده سنگ محک روحی آدمها
اما این مسئله قطعا ابعادی روانشناختی هم دارد. اینکه دلایل فردی و روانی کمتر خندیدن بزرگسالان و البته ایرانیها چیست؟ دکتر منیره مهدیپور (روانشناس بالینی و مدرس مهارتهای زندگی و مداخله در بحران) میگوید دلیل اینکه در بزرگسالی کمتر میخندیم، فقط پیر شدن نیست؛ بلکه فشار زندگی و نقشهایی است که در زندگی میگیریم و عهدهدار میشویم. وی در گفتوگو با «هفتصبح» توضیح میدهد که وقتی ما شاغل میشویم یا ازدواج میکنیم و مثلاً پزشک، معلم یا وکیل میشویم، ناخودآگاه احساس میکنیم باید به خاطر طبقات اجتماعیمان همیشه جدی باشیم. انگار یک «دیوار» دور خودمان میکشیم تا پرستیژ شغلیمان حفظ شود و همین باعث میشود خندههای راحت و از ته دل ما، زیر این ماسکهای شغلی دفن شود.
اما نکته جالب اینجاست که وی نیز مانند دکتر نعیمی معتقد است که ما ایرانیها ذاتا آدمهای شوخی هستیم. مهدیپور میگوید ما ایرانیها اصولا آدمهای طنازی هستیم. حتی در سختترین شرایط هم بلدیم شوخی کنیم. مثلاً وقتی زلزله میآید، یا برقها قطع میشوند، یا حتی وقتی حقوقمان را نمیگیریم، سریع یک جوک میسازیم تا با آن درد را تحمل کنیم. این مدل شوخی کردن، در واقع راهی است که ما سالها با آن در برابر سختیها دوام آوردهایم.
اما مهدیپور هشدار میدهد که این مدل تحمل کردن هم یک حدی دارد. وی میگوید در سالهای اخیر، ضربههای روحی جامعه (تروماها) در کشور ما آنقدر سنگین و پشتسرهم شدهاند که دیگر شوخی کردن هم جواب نمیدهد. اتفاقاتی مثل هواپیمای اوکراینی، جنگ، زلزله، تورم و غمهای دستهجمعی دیگر اجازه نمیدهند لبخندهای واقعی برگردند. وی بر اساس تجربه کارش با افرادی که فکر یا اقدام به خودکشی دارند میگوید خیلی از خندههای امروزی ما، در واقع «خندههای افسردگی» هستند؛ یعنی لبخندی میزنیم تا دیگران نفهمند درونمان چقدر پرآشوب است و چقدر درد داریم.
از نظر این روانشناس بالینی، وقتی خنده از بین برود، آدم کمکم از بقیه فاصله میگیرد و ارتباطاتش سرد میشود. این تنهایی هم باعث میشود افسردگی عمیقتر شود. در واقع این یک چرخه است؛ خنده کم میشود، تنهایی میآید، افسردگی بیشتر میشود و دوباره خندهها کمتر میشوند.
مهدیپور راهکار خروج از این وضعیت را در تقویت «مهارتهای زندگی» میبیند. وی تأکید میکند که آموزشهای جمعی در زمینه «حل مسئله» و «مدیریت استرس» ضروری است. بسیاری از ما تروماهای قدیمی را در درون خود نگه داشتهایم و به دلیل نبود راهکارهای تخلیه هیجانی، در لحظات غیرمنتظره دچار فروپاشی میشویم.



