یادداشت آنالی اکبری| از ماتریکس خارج میشوی یا میمانی؟

یک عمر خوشبختى! هیچ انسان زندهاى نمىتواند آن را تحمل کند، جهنمى روى زمین خواهد بود!
هفت صبح| افلاطون در «تمثیل غار» مشهورش در کتاب هفتم از جمهورى (حدود ٣٧٥ پیش از میلاد) سناریوى عجیبى را توصیف مىکند: گروهی از آدمها از همان دوران کودکى در غاری زیرزمینى زندگی مىکنند. آنها به دیواره صخرهاى غل و زنجیر شدهاند و نمىتوانند سر یا بدنشان راتکان دهند؛ فقط مىتوانند به دیواره انتهایى غار که روبهرویشان است زُل بزنند.
تنها منبع نور آنها هم آتشى است که پشت سرشان روشن است. مابین آتش و پشت آنها تصاویر و اشیایى جابهجا میشوند که بالطبع سایههایى را روی دیوار انتهایى غار ایجاد میکنند. اسرای غار فقط سایه این اشیا و همچنین سایه خودشان و سایر هم بندانشان را میبینند. حتى وقتى که حاملان آن اشیا سخن مىگویند، طورى به نظر اسرا میآید که انگار خود سایهها حرف مىزنند.
آنها از چیزی که واقعاً وراى محسوساتشان اتفاق مىافتد خبر ندارند؛ به همین خاطر، آن سایهها را تنها جهان حقیقى به شمار میآورند. ایضاً چنین وجودی هیچ راه برونرفتى ندارد. یکى از اسرا که توانسته نور روز را ببیند نهایتاً مىفهمد که ماجرا در غار از چه قرار است، اما نمىتواند بقیه افراد را روشن کند، زیرا توضیحات او وراى آنچه آنها میتوانند تصور کنند جا گرفته و ناگزیر مورد تمسخر آنها قرار میگیرد.
طبعاً وقتى افلاطون این تمثیل را مینوشته غرضش نوشتنِ فیلمنامهاى براى فیلمى در ژانر علمى-تخیلى یا وحشت نبود. او فقط مىخواست نشان دهد که ذهن فلسفى باید خودش را گام به گام از ساحت محسوسات جدا و رها کند تا به سمت ماهیت حقیقى امور پیش برود. افلاطون براى معرفت حاصل از حواس، ارزش بسیار کمترى نسبت به معرفت حاصل از تعقلِ مجرد قائل بود. بااین حال، تمثیل غارِ او باعث شد که پدر همه تصورات ماتریکسى باشد.
بیایید یک لحظه به ماتریکس برگردیم. نئو از زندگی شبیهسازى شدهاش فرار کرد، حال آنکه ظاهراً در آنجا چندان به او بد نمىگذشت. اما چرا؟ ما واقعاً مىتوانیم زندگی در ماتریکس را یک بهشتِ تمامعیار تصویر کنیم. بیایید این طور تصور کنیم که مادامى که آدمها به ماتریکس پیوسته باشند، مىتوانند هرجور زندگیاى که مىخواهند، انتخاب کنند. اما برخلاف آنچه در فیلم وجود داشت، آنها بهخوبى مىدانند که این چیزها برونافکنىهاى امیالشان است و چنین جهانى، هر چند کاملاً واقعى مىنماید، واقعى نیست.
واضح و مبرهن است که چیزی مهم تر از خوشبختى وجود دارد، زیرا خوشبختی تضمین شده جانمان رابه لب مىرساند. ارزش چیزها با اضدادشان به دست مىآید. آرزوى خوشبختی فراوان خوب است، نه خوشبختى جاودان. به قول جورج برنارد شاو، آن فیلسوفِ زیرک، «یک عمر خوشبختى! هیچ انسان زندهاى نمىتواند آن را تحمل کند، جهنمى روى زمین خواهد بود!»
از متن کتاب «من کیام؟ و اگه این طوره، چندتا؟ یک ماجراجویی علمی و فلسفی» نوشته ریشارد داویت پرشت، ترجمه حامد قدیری، نشر ترجمان