کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۵۷۷۹۴۴
تاریخ خبر:

باشگاه مشتزنی| الو! من یک گربه هستم

باشگاه مشتزنی| الو! من یک گربه هستم

اولین بار در دهه‌‌ سی بود که صدای آقای منوچهر نوذری قیامتی به پا کرد

‌هفت صبح| یک: اولین بار که صدایش قیامتی به پا کرد در نقش «دُردونه حسن کبابی» بود؛ یک پسربچه بی‌‌دست‌‌وپا که از پدرش «میرزاعبدالغنی» حرف‌‌شنوی نداشت و در کلاس و مدرسه هم به قول خودش، از آخر اول بود. دیگر از نقش «شاباجی‌‌خانوم» در دردونه هیچ نگویم. اولین بار در دهه‌‌سی بود که صدای آقای منوچهر نوذری قیامتی به پا کرد و او برخلاف هنرپیشه‌‌هایی که معمولا از تئاتر و سینما به رادیو می‌‌رفتند بی‌‌هیچ تجربه‌‌ای در حوزه سینما و نمایش، وارد رادیو شده و ترکانده بود.

 

ترانه‌‌های فکاهی‌‌اش هم بسیار پرمشتری بود و چنان در کارش اوستاتمام بود که آدمی در حد استاد بدیع‌‌زاده سرپرست موسیقی «شما و رادیو» در ابتدای دهه چهل، علنا می‌‌گفت «وقتی منوچهر نوذری و اکبر مشکین برای خواندن یک ترانه  فکاهی می‌‌آیند خیالم راحت است. هر دو استعداد و گوش موسیقایی دارند و از همان لحظات اول، آهنگ و ریتم را می‌‌گیرند اما بقیه در این کار کُندند.»

 

مردی بسیار خوش‌‌برخورد و خوشرو که با کل ملت، سلام‌‌وعلیک داشت و هرکس سرراهش سبز می‌‌شد باید یک جوک از او می‌‌شنید و قهقهه می‌‌زد و می‌‌رفت. نمی‌‌دانم در سال‌‌های پیرانه‌‌سری که آن بلاها سرش آمد و سر از محبس درآورد باز این روحیه را حفظ کرده بود یا از دل و دماغ افتاده بود. اما یکبار که به کیهان آمده بود یادم هست چندتا جوک قومی گفت و مدل تعریف کردنش چنان جذاب بود که اخموها را هم به ریسه وا‌‌داشت.

 

می‌‌گفت «دارم از کلانتری میام جان تو.» جماعت خبرنگار می‌‌گفتند «آقا خدا بد نده. پای شمام به آنجا باز شد؟» می‌‌گفت «آخر، چند نفر از همشهری‌‌ها را آنجا دیدم، کمر و دست و پاشان شکسته بود. واسه شکایت آمده بودند.»«واسه شکایت از کی؟» «می‌‌گفتند سوار پشت وانت بودیم، داشتیم می‌‌رفتیم از شهریار انگور بیاوریم. دسته‌‌جمعی آواز می‌‌خواندیم و وانت هر بار که از روی دست‌‌انداز می‌‌گذشت ما را به آسمان پرت می‌‌کرد. یک جا چرخ وانت افتاد روی چاله‌‌ای بزرگ و ما رفتیم هوا.

 

هنوز داشتیم آواز می‌‌خواندیم. وقتی از هوا داشتیم برمی‌‌گشتیم زمین، دیدیم عه ماشین نیست. خدایا کجا رفته کجا نرفته؟ بعد فهمیدیم لحظه‌‌ای که ما رفته بودیم هوا، موقع برگشتنی، وانت رفته بود و از زیرپای ما رد شده بود و از بدبختی چنان افتادیم رو آسفالت که دست و پایمان شکست!» او که خودش اصلیت کاشانی داشت حتی جوک‌‌هایی درباره محافظه‌‌کاری کاشی‌‌ها تعریف می‌‌کرد، بعد هم که سری به برادران قزوینی می‌‌زد که ظاهرا خودش متولد آنجا بود «شب‌‌عیدی قدیم‌‌ها یک خانواده پرجمعیت به خانه همشهری‌‌های ما مهمان می‌‌روند و می‌‌خواهند یک هفته ده روزی را کنگر بخورند و لنگر بیاندازند.

 

صاحبخانه از آن تیز و بزها بوده و یواشکی به پسرش می‌‌گوید«برو تفنگ منو از صندوقخونه بردار و تو پشت‌‌بام چندتا تیر در کن و بیا.» پسره می‌‌گوید چرا آخر؟ دوست ما می‌‌گوید «تو چکار داری ببم‌‌جان. فقط برو تیر در کن». پسره تیراندازی می‌‌کند و مهمان‌‌ها در هول و ولا می‌‌پرسند آقا چی شده؟ میزبان می‌‌گوید «والله چیزی نشده بالام‌‌جان. من پارسال دوتا مهمان این همسایه‌‌ها را کشته‌‌ام، الان او هم آمده دوتا مهمان مرا بکشد. بگذار شماها را بکشد آن وقت، من به جان خودم قسم، یک دانه مهمان برایشان نمی‌‌گذارم!»» جوک‌‌ها برای نوذری به منزله هوای تازه و حتی یکجور تراپی روحی و جسمی بود. هم باعث می‌‌شد همکارانش فرصتی برای رفع خستگی و انبساط خاطر خود داشته باشند و هم اینکه استرس را از همکاران تازه‌‌کار می‌‌گرفت.

 

دو: «دُردونه حسن کبابی» سپس طی دو دهه چهل و پنجاه، هر جمعه صبح کیف مخاطبینش را کوک کرد و به همراه خانم تاجی احمدی در نقش یک زن و شوهر رادیویی، سال‌‌های سال مخاطبین رادیو را مهمان ماجراهای غریب و سورئال خود کرد. نمایش‌‌هایی برخاسته از متن اجتماع و لاجرم بر دل نشسته. او اما در همه این شرایط یک مشکل بزرگ سورئال داشت؛ خروپف‌‌هایی که دیوار اتاق‌‌ها را به لرزه درمی‌‌آورد. مخصوصا زمانی که در مکانی تازه می‌‌خوابید.

 

سال 1347 وقتی تصمیم گرفتند برای شرکت دادن هنرمندان شهرستانی در برنامه صبح‌‌جمعه، هر ماه به یکی از مراکز استان‌‌ها بروند اولین بار خروپف نوذری در هتل شاه‌‌عباس اصفهان دیوارها را به لرزه انداخت و به آسمان رفت و شهرت رسانه‌‌ای پیدا کرد. خُرخُری که همکارانش آن را به ارّه کردن یک درخت تنومند گردو تشبیه کرده بودند. آخرش رفقایی که بیخواب شده بودند رفته بودند درِ اتاقش که «خُرخُرت نمی‌‌گذارد ما بخوابیم منوچهرجان.» نوذری گفته بود «والله من شب‌‌ها دوتا بالش زیر دستم می‌‌گذارم و به خاطر چاقی، روی شکم می‌‌خوابم. خُرخُرم بابت این است. نگران نباشید.»

 

یکساعت بعد دیده بودند هتل قیامت شد. تمام مسافران آن طبقه ریخته بودند بیرون که چرا باید نصف‌‌شب درخت ارّه کنید! بیچاره مدیر شاه‌‌عباس، نوذری را به قسمت انتهایی هتل که اتاق‌‌هایش خالی از مسافر بود فرستاده بود و فردا صبح که منوچهرخان و رفقا سر میز صبحانه رفته بودند تمام ساکنین و گارسون‌‌ها و آشپزهای هتل را دیده بودند که صف ایستاده‌‌اند و یک مرد سبیلو را نشان هم می‌‌دهند و می‌‌گویند همین بود که شب‌‌ها با ارّه درخت ‌‌می‌‌برید!

 

سه: «دردونه حسن کبابی» وقتی قله‌‌های رادیو را فتح کرد در دوبلاژ هم به چهره‌‌ای تاثیرگذار تبدیل شد. هر بازیگر هالیودی که می‌‌گفتند، او در صداسازی برایش قیامت به پا می‌‌کرد. انگار مثل انبان جوک‌‌هایش، برای تک‌‌تک آنها انبانی از صداهای جدیدی ساخته و کنار گذاشته بود که در عالم رویا به او الهام شده بود؛ جک لمون، جیمز استوارت، راچ کاپور، باب هوپ، گلن فورد، شون کانری، و...حتی مدتی استنلی لرل!(لورل و هاردی).

 

چنین شد که استودیو دوبلاژ تندیس را تاسیس کرد و جماعتی را دور خود جمع کرد. اما آنجا هم سرمایه‌‌اش هدر رفت. مثل روزهای پیرانه‌‌سری که دار و ندارش را از دست داد و به حبس افتاد و چوب اعتمادش را خورد. اگر در دهه هشتاد سر از زندان درآورد و درد قلب امانش را برید در مال‌‌باختگی دهه 50 هم روزگارش چنان به تلخی گرایید که ترک‌‌وطن کرد و برای پیدا کردن کار موردعلاقه‌‌اش سر از مصر و اردن درآورد و حتی در مصر، فیلم «الو من گربه هستم»را ساخت و بعد به ایران برگشت تا دوباره کار دوبله و فکاهه را پی بگیرد اما در سرزمینی آرمانگرا که فکاهه، ارزش خود را از دست داده بود و درگیری با جنگ عراق، فضای خاکستری به بار آورده بود که در آن، کسی به هنر خنداندن، ارزشی قائل نبود.

 

او حدود یک دهه خانه‌‌نشین شد و وقتی در سال 67 بعد از سال‌‌ها سکوت و انزوا به رادیو رفت اشک در چشمانش جمع شد. او این بار شخصیت «ملون» را که از روی کاراکتر ملوک‌‌خانم -خواننده قدیمی- ساخته بود روی داریه ریخت و به خانه‌‌های مردم فرستاد. گرته‌‌برداری از ملوک‌‌خانوم بابت این بود که او اگر در مجلسی با هنرآفرینی خواننده دیگری مواجه می‌‌شد چه تعریف‌‌ها که از او نمی‌‌کرد و به محض اینکه طرف پایش را بیرون گذاشت می‌‌گفت «این هم که هنر خاصی نداشت! الکی بزرگش کردند.»

 

در آن سال‌‌ها پرجذبه‌‌ترین برنامه تلویزیون، اوشین بود و پرشنونده‌‌ترین برنامه رادیو، همان صبح‌‌جمعه با شما و نوذری برای هر برنامه پنج هزار تومان دستمزد می‌‌گرفت و زندگی را می‌‌چرخاند. مردی کت‌‌وشلواری با یک پیراهن همیشه اتوکشیده و سیگاری بر لب و بسیار وقت‌‌شناس که همیشه جزو اولین نفرات، جلوی در استودیو ظاهر می‌‌شد. او آقای ملون را به عنوان یکی از تیپ‌‌های پرمخاطب تاریخ رادیو خلق و کارگردانی کرد؛ یک آدم بوقلمون‌‌صفتی که هر ثانیه رنگ عوض می‌‌کرد.

 

تیپی که در جامعه آن روزگار ما پُر بود و هر کدام‌‌مان از اینجور شخصیت‌‌های ملموس دوروبرمان داشتیم و دل‌‌مان از دست‌‌شان خون بود. ملون، حال او و مردم را خوب کرد و کمی بعد -در اواخر دهه شصت-  تئاتر گلریز در یوسف‌‌آباد با نمایش‌‌های کمدی او دوستانش پرمشتری شد و  نوذری در آنجا نیز با تیپ‌‌سازی‌‌هایش قیامتی به پا کرد.  نمایش‌‌های بسیار پرفروشی که حتی گاهی مردم سه سئانس را کامل رزرو می‌‌کردند. چنانچه حتی نمایش «تو این اتوبوس چه خبره؟» آنها به مدت 9 ماه روی صحنه ماند.

 

مردی که از ابتدای دهه 40 با بازی در فیلم‌‌های لاله آتشین (به کارگردانی برادرش محمود نوذری و هوشنگ لطیف‌‌پور) افق روشن، امیرارسلان نامدار، حسین کرد، گوهر شب‌چراغ، غروب بت‌‌پرستان، میوه گناه، آسمون بی‌‌ستاره و خیالاتی، بازیگری در سینما را نیز به کارنامه هنری‌‌اش افزوده و حتی دو فیلم ایوالله و «خیلی هم ممنون» نعمت‌‌الله آغاسی را کارگردانی کرده بود بعد از سی و اندی سال، دوباره در فیلم «چند می‌‌گیری گریه کنی» (1384) روی پرده نقره‌‌ای  ظاهر شد.

 

مگر می‌‌توان کارهای تلویزیونی‌‌اش: کوچه اقاقیا، بابای خجالتی، باجناغ‌‌ها و جدی نگیرید را جدی نگرفت؟ او در یکی از آخرین مصاحبه‌‌هایش گفت: من اولین کسی بودم که در تلویزیون ایران مقابل دوربین رفتم و  گفتم «نام جعبه‌‌ای که تصویر من را در آن می‌‌بینید تلویزیون است.» نوذری بعدها در اجرای تلویزیونی «چهره‌‌ها، هزاربرگ هزار رنگ، مسابقه جمعه‌‌ها، تهران ساعت 20، مسابقه ثانیه‌‌ها و صندلی داغ» ظاهر شد .

 

اما یکی از جنجالی‌‌ترین حضورهایش، در برنامه زنده مهر در سال 1381 بود که وقتی با این پرسش مجری مواجه شد که بزرگترین دستاورد هنری شما چه بوده است؟ از فائقه آتشین نام برد و باعث هنگ کردن مغز مجری شد! البته خود آنقدر بداهه‌‌پرداز ماهری بود که وقتی رنگ لبوی طرف را دید فوری بحث را عوض کرد و نوبت به تعریفاتش از گل‌‌پسرش ایرج نوذری رسید که او نیز شهرت‌‌آفرینی در حوزه سینما و دوبله را از پدر به ارث برد.

 

چهار: «دردونه حسن کبابی» نه فقط یک صداپیشه قهار بلکه یک آرتیست بالفطره بود. اما در اوج شهرت از دو چیز رنج می‌‌برد؛ چاقی و سیگار. در همان مصاحبه کیهان که خبرنگاران گیر دادند که «چرا سیگار را ترک نمی‌‌کنی و برای چاقی فکری نمی‌‌کنی منوچرخان؟» گفت «من که مثل شما نیستم. باید همراهم باشید و ببینید. به هر مغازه شیرینی‌‌فروشی و رستورانی که می‌‌روم صاحبانش شیرینی و شکلات تعارفم می‌‌کنند یا برایم لقمه‌‌ای از غذاهاشان می‌‌گیرند و من از روی ادب، دست‌‌شان را رد نمی‌‌کنم.

 

حتی وقتی سوار هواپیمای ایران‌‌ایر می‌‌شوم خب مهماندارها لطف دارند و دم به دقیقه خوراکی‌‌ها و تنقلات جورواجور برایم می‌‌آورند و من بی‌‌آنکه خودم بخواهم چاق می‌شوم. از آن طرف هم برای رفع چاقی سیگار می‌‌کشم که چربی‌‌ها را بسوزاند چون دکترها می‌‌گویند سیکار آدم را لاغر می‌‌کند! حالا این چیزها را ول کنید بیایید یک جوک دست‌‌اول بگویم. آقا یکی از همشهری‌‌ها... یکی از همشهری‌‌ها... یکی از همشهری‌‌ها... حالا که این چیزها را می‌‌خوانم نمی‌‌دانم او وقتی در 69 سالگی به خاطر بیماری ریوی در بیمارستان مدرس افتاده بود به آن جملاتش فکر می‌‌کرد یا نه؟

 

بعدها  جواد گلپایگانی بازیگر نقش «آتقی» در سریال آینه عبرت، در مصاحبه با خبرگزاری مهر گفت که وقتی در اوایل دهه هشتاد در زندان بوده با منوچهر نوذری همبند بوده است؛ «اما به دلیل شرایط جسمانی‌‌اش دوره زندانش را کم کردند.» هفته‌‌نامه تماشاگران نوشت «نوذری به دلیل بدهی 82 میلیون تومانی به زندان افتاد. گویا چند نفری به او پیشنهاد می‌‌دهند که در ساخت مجتمعی در کیش شراکت کند و  آنها  بعد از مدتی با پول‌‌ پیش‌‌فروش واحدها فرار می‌‌کنند. نوذری می‌‌ماند و چند میلیون بدهی. بعد از چهارماه، او برای جراحی قلبش از زندان قصر به بیمارستان منتقل شد اما تا پایان عمرش در آذر 1384 تاوان آن ماجرا را پرداخت.»

 

دُردونه حسن کبابی در آن داستان نیز چوب مردمداری و اعتماد به مردم و غمخواری آنها را خورد. چنان مردمدار بود که در نصیحت به همفکران جوانش می‌‌گفت «تا  وقتی خودتان را برای مردم می‌‌گیرید به جایی نمی‌‌رسید.» چنان در برخورد با مردم، متعهد و مبادی‌‌آداب بود که حتی وقتی پشت چراغ‌‌قرمز، کسی باهاش سلام‌‌علیک می‌‌کرد می‌‌گفت «چراغ سبز شد، بیا آن طرف چهارراه باهم صحبت کنیم» و با خیال راحت از اتومبیل پیاده می‌‌شد و حال و احوال می‌‌کرد.

 

یکبار اما در روزی که یک کارمند بیمه‌‌ با او بسیار بداخلاقی کرده بود درست هنگام بیرون آمدن از نمایندگی اداره بیمه، با عرض سلام پیرزنی  مواجه شده و علیکش را گفته بود و رفته بود اما پیرزن وسط خیابان ایستاده بود و داد می‌‌زد که «تو حق نداری جواب سلام مرا این‌‌شکلی بدهی.» نوذری خجالتزده به سمت خانمه برگشته و گفته بود «من که سلام عرض کردم؟»  پیرزن گفته بود «من با تو زندگی کردم. هنوز عکست به دیوار اتاقمه.  تمام نوارکاست‌‌هایت را دارم. تو نباید با من این‌‌شکلی برخورد کنی.»

 

آخرش کار چنان شد که طفلک نوذری دست و پای پیرزن را ماچ کرده و حلالیت طلبید. حتی وقتی گفته بود «ببخشید! کارمند بیمه اعصابم را خرد کرد.» پیرزن گفته بود «به من طرفدارت ربط ندارد اعصابت خرد و خاکشیر است.» آخرش بانو، نوذری را در یک روز برفی به فسنجان‌‌خوری دعوتش کرده بود و این شده بود یکی از خوش‌‌طعم‌‌ترین فسنجان‌‌های جهانش. آرتیست مردمدار برای گشایش گرفتاری‌‌های غریبه‌‌ها هم پا پیش می‌‌گذاشت. من چه می‌‌دانستم آن بازیگر بی‌‌گاردِ همیشه‌‌خندان، چوب اعتمادش را خواهد خورد. من چه می‌‌دانستم در حبس، تکیده خواهد شد. من چه می‌‌دانستم «دردونه حسن کبابی» که یک عمر مردم را خندانده بود خود به گریستن خواهد افتاد.

 

کدخبر: ۵۷۷۹۴۴
تاریخ خبر:
ارسال نظر