راههای کنار آمدن با اتفاقات تلخ و زخمهای قدیمی زندگی
خاطره پردازشنشده مانند زخم باز میماند، اما پس از درمان میتواند به تجربهای زیسته و قابل مدیریت تبدیل شود
هفت صبح | همه ما در زندگی روزهای سختی داریم. خاطرات تلخ، شکستها یا فقدانهای بزرگی که گاهی مثل یک سایه دنبال ما میآیند و نمیگذارند راحت بخوابیم یا لبخند بزنیم. خیلی وقتها این خاطرات تبدیل میشوند به یک «نشخوار فکری»؛ یعنی مدام در ذهن ما تکرار میشوند و ما را در یک چرخه از غم و اندوه گیر میاندازند. اما سوال این است که با این خاطرات چه کنیم؟ آیا واقعاً میتوان آنها را فراموش کرد یا راه دیگری هست؟
چرا تلاش برای فراموش کردن، اشتباه است؟
خیلیها فکر میکنند اگر بتوانند خاطرهای را از ذهنش پاک کند، راحت میشوند. اما مرضیه عزیزی معین، روانشناس، میگوید حافظه انسان اینطوری کار نمیکند. ما نمیتوانیم یک بخش از خاطراتمان را مثل یک فایل کامپیوتری پاک کنیم. اتفاقاً هر چقدر بیشتر سعی کنیم چیزی را فراموش کنیم، ذهن ما بیشتر روی آن موضوع تمرکز میکند و آن خاطره در ذهن ما ریشهدارتر میشود. در واقع تلاش برای فراموشی، نتیجهاش معکوس است و باعث میشود فرد بیشتر درگیر آن اتفاق تلخ شود.
پس اگر هدف فراموش کردن نیست، هدف چیست؟ او میگوید هدف واقعی در درمان روانشناختی، رسیدن به مرحله «پذیرش و پردازش» است. یعنی ما باید یاد بگیریم چطور آن تجربه تلخ گذشته را با زندگی امروزمان ادغام کنیم. یعنی بپذیریم که آن تلخ بالاخره اتفاق افتاده است. بله، ممکن است با یادآوری آن اتفاق دوباره ناراحت شویم یا حتی گریه کنیم، اما نکته اینجاست که این گریه باید «در آرامش» باشد. یعنی دیگر آن خاطره قدرت این را نداشته باشد که ما را تکان دهد یا زندگی امروز ما را به هم بریزد.
از «زخم باز» تا «تجربه زیست»
یکی از زیباترین بخشهای صحبتهای این روانشناس، تفاوت بین زخم باز و تجربه زیسته بود. او میگوید وقتی ما یک اتفاق تلخ را پردازش نمیکنیم، آن اتفاق در ذهن ما مثل یک «زخم باز» میماند؛ یعنی هر لحظه که به آن فکر میکنیم، دوباره درد میگیریم و هیجاناتمان بهشدت تحریک میشود.اما وقتی کمک میگیریم و آن خاطره را پردازش میکنیم، آن زخم بسته میشود و تبدیل به یک «تجربه زیسته» میشود. در این حالت، فرد هنوز میداند که آن اتفاق افتاده و شاید هنوز هم کمی غمگین شود، اما دیگر اجازه نمیدهد آن خاطره کنترل زندگیاش را به دست بگیرد. در واقع فرد از وضعیتی که در آن «برده خاطراتش» بود، به وضعیتی میرسد که «صاحب خاطراتش» است.
مرز باریک بین غم طبیعی و اختلال روانی
اما چطور بفهمیم که ناراحتی ما طبیعی است یا تبدیل به یک مشکل روانی شده؟ خانم عزیزی معین در این مورد توضیح داد که واکنشهای ما به شکستها یا سوگها (مثلاً مرگ عزیزان یا شکست مالی) تا حدی طبیعی است. این طبیعی است که ما با یادآوری این اتفاقات کمی غمگین شویم.اما خط قرمز کجاست؟ وقتی شدت این هیجانات آنقدر بالا برود که فرد نتواند کارهای روزمرهاش را انجام دهد، یعنی دیگر نتواند به سر کار برود، با دیگران ارتباط بگیرد یا زندگی عادی داشته باشد، آنجاست که سلامت روانی آسیب دیده است. در این حالت، فرد دیگر نمیتواند هیجاناتش را کنترل کند و غرق در غم میشود. هدف درمان این است که ما بتوانیم بر این شدت هیجانی غلبه کنیم و یاد بگیریم چطور کنترلگر خاطراتمان باشیم، نه اینکه خاطرات، ما را کنترل کنند.
نوشتن و حرف زدن؛ راه نجات یا تله تکرار؟
خیلیها میگویند هر چه در دلتان هست را روی کاغذ بیاورید یا با کسی حرف بزنید تا سبک شوید. عزیزی معین در مورد این موضوع یک نکته خیلی مهم را یادآوری میکند: این کارها فقط زمانی مفید هستند که ما را از «نشخوار فکری» خارج کنند. اگر ما بنویسیم یا حرف بزنیم اما فقط در حال تکرار کردن دردها و رنجهایمان باشیم بدون اینکه بخواهیم چیزی را بفهمیم، این کار هیچ کمکی به ما نمیکند و حتی ممکن است ما را بیشتر غمگین کند. او میگوید نوشتن زمانی اثر دارد که ما به جای اینکه فقط حادثه را تعریف کنیم، به سراغ «شناخت هیجانها» برویم. یعنی بنویسیم که «من در آن لحظه چه حسی داشتم؟» یا «این اتفاق چه معنایی برای زندگی من داشت؟»
وی یک هشدار مهم هم میدهد؛ اینکه در مورد ضربههای روانی شدید یا همان «تروماها»، نباید به نوشتن خودسرانه اکتفا کرد. در این موارد حتماً باید زیر نظر یک روانشناس بالینی یا درمانگر متخصص بود، چون بازگویی بدون تخصص در موارد شدید، ممکن است باعث شود فرد دوباره در آن درد غرق شود.
رواندرمانی چطور ما را با گذشته صلح میدهد؟
شاید بپرسیم اصلاً رواندرمانی چه کار میکند؟ خانم عزیزی معین میگوید هدف درمان این نیست که ما گذشته را فراموش کنیم، بلکه هدف این است که «رابطه ما با خاطراتمان» تغییر کند. درمان به ما کمک میکند بفهمیم چه اتفاقی افتاده، آن اتفاق چه معنایی داشته و چطور دارد رفتارهای امروز ما را کنترل میکند.
او برای اینکه موضوع را روشنتر کند، چند روش درمانی را مثال زد:
- در روش CBT (شناختی-رفتاری)، هدف این است که شناخت درستی پیدا کنیم، افکار غلطمان را اصلاح کنیم و یاد بگیریم هیجاناتمان را کنترل کنیم.
- در روش «پذیرش و تعهد»، تمرکز روی این است که فرد اتفاقات گذشته را همانطور که بود بپذیرد و سعی کند زندگیاش را بر اساس واقعیتهای امروز پیش ببرد، نه بر اساس حسرتهای دیروز.
- در روشهای «هیجانمدار»، هدف این است که احساسات شدید ناشی از گذشته را مدیریت کنیم و آنها را بهصورت درست پردازش کنیم.
از شکست در کنکور تا طلاق
در نهایت، او مثالهایی مثل شکست در کنکور، شکستهای مالی یا تجربه تلخ طلاق را میزند و میگوید که هدف نهایی در تمام این موارد این است که وقتی به آن اتفاق فکر میکنیم، به جای اینکه دوباره در رنج غرق شویم، به این نتیجه برسیم که «چطور از آن عبور کنیم». یک روانشناس در این مسیر کمک میکند تا فرد به مرحله پذیرش برسد و شدت هیجاناتش کم شود. وقتی این اتفاق بیفتد، فرد میتواند معنای تجربهاش را درک کند و در نهایت، افکار و رفتارهایش را طوری مدیریت کند که دیگر گذشته، مانع پیشرفت او در آینده نشود.