کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۲۶۶۲
تاریخ خبر:
روایتی از زندگی داروسازی که نخستین لابراتوار داروسازی کشور را تاسیس کرد

عبیدی؛ داروسازی که از ساختن دست نمی‌کشید

عبیدی؛ داروسازی که از ساختن دست نمی‌کشید

عبیدی می‌گفت:‌ ‌آب معدنی نمی‌خورم، من آب جوی‌های مولوی را خورده‌ام

هفت صبح‌| سال‌های آخر زندگی، بیشتر از هر چیز از فراموشی می‌ترسید؛ از اینکه روزی برسد و مادرش، خانه قدیمی محله مولوی و آدم‌هایی را که در طول زندگی دیده بود به یاد نیاورد. شاید برای همین بود که این‌همه کاغذ نگه داشت؛ نامه‌ها، یادداشت‌ها و تکه‌هایی از گذشته که می‌شد دوباره به آنها برگشت. غلامعلی عبیدی در همان خانه‌ای به دنیا آمد که بعد بارها در یادداشت‌هایش به آن برگشت؛ خانه‌ای در محله مولوی با حوض، چنار بزرگ ته کوچه و مادری که برای شستن ظرف‌ها پای حوض می‌نشست و خاکستر به دست می‌گرفت.

عبیدی

رونمایی از مستند «تبِ آینه» (خاطرات و تألماتِ یک دواساز) به تهیه‌کنندگی و کارگردانی وحید حسینی همدان، هفته گذشته در یکی از شب‌های بخارا فرصتی فراهم کرد تا زندگی و زمانه دکتر غلامعلی عبیدی دوباره به یادها آورده شود. در آن نشست، فیلم به نمایش درآمد و چند نفر از کسانی که او را از نزدیک می‌شناختند درباره زندگی، کار و سال‌های دشوار زندگی‌اش- که چیزی بیش از تلاش‌های عامی بود- سخن گفتند. این گزارش روایت همین مواجهه است؛ روایتی که از تماشای فیلم و شنیدن گفته‌های آن شب شروع شد و در روزهای بعد در گفت‌وگوی اختصاصی با کارگردان مستند، پرستاری که ماه‌های پایانی زندگی از او نگهداری کرد و یکی از همکاران قدیمی‌‌اش کامل‌تر شد.

 

وحید حسینی همدان، کارگردان مستند می‌گوید این مستند زمانی ساخته شد که عبیدی در قید حیات نبود آن هم در حالی‌که در ساخت یک پرتره مستند، هرچه سوژه بیشتر در برابر دوربین حضور داشته باشد، روایت جذاب‌تر و البته کار برای فیلمساز آسان‌تر است. « درباره او چنین امکانی وجود نداشت. به هر حال داستان را باید طوری روایت می کردم که هم به واقعیت نزدیک باشد و هم دقیق و درست و هم جالب و شنیدنی. در میان گفتگوها، دوستانش به من گفتند که این اواخر کمی پریشان‌احوالی و افسردگی به سراغش آمده و همیشه نگرانی از فراموشی داشته و من وقتی یادداشت‌های او را که ظاهرا خلاصه کتابی بود دیدم، متوجه شدم که این موضوع ظاهرا صحت دارد.»

 

از محله مولوی تا داروسازی

سال ۱۳۱۷ در دانشکده طب و داروسازی دانشگاه تهران که هنوز رشته‌ای کوچک و تازه‌نفس بود، پذیرفته شد. جنگ جهانی دوم هنوز تمام نشده بود که تحصیلش با خدمت نظامی گره خورد و در آن دوره از نزدیک با واقعیت کمبود دارو در کشور روبه‌رو شد. بیشتر داروها خارجی بودند و برای بیماری‌هایی مثل مالاریا، کمبود دارو و گرانی مسئله‌ای جدی بود.

 

همین تجربه، فکر تولید دارو در داخل را برای او جدی‌تر کرد. پژوهش درباره گنه‌گنه و تلاش برای پیدا کردن مواد اولیه و روش تولید، از همین سال‌ها شروع شد.سال ۱۳۲۵ نخستین لابراتوار داروسازی کشور را تاسیس کرد و وزارت بهداری هم بعد از سالها اولین پروانه داروسازی را به نام او صادر کند. دو سال بعد هم شرکت نسبی او و شرکا در ناصرخسرو ثبت شد و کارگاه داروسازی به‌تدریج شکل گرفت.

 

اکبر بختیاری که حالا ۸۸ ساله است و از دهه ۴۰ با او همکار بوده، ماجرای آشنایی‌شان را به واسطه یکی از دوستان قدیمی‌شان به یاد می‌آورد. آن روزها بختیاری کار آزاد داشت و هنوز وارد این حوزه نشده بود اما یک آشنایی جدید، مسیر زندگی حرفه‌ای‌اش را به طور کلی تغییر داد.« در ارتش خدمت می‌کردم و مسیر پیشرفت خوبی هم در آنجا داشتم. قرار بود به درجات بالاتر برسم اما بعد از آشنایی با عبیدی، از ارتش بیرون آمدم و جذب کار با او شدم.»

 

بختیاری از نخستین دیدار خود با عبیدی هم خاطره‌ای دارد. می‌گوید زمانی که پس از پایان خدمت سربازی تصمیم گرفت وارد کار با دکتر عبیدی شود، کت‌وشلوار برادر بزرگ‌ترش را پوشید و برای دیدار با عبیدی رفت. آن روز چند جوان دیگر هم آمده بودند. دکتر چند برگه به آنها داد و گفت دو سه روز مطالعه کنند و بعد برای امتحان برگردند. قرار بود هرکس پاسخ‌های بهتری بدهد، انتخاب شود. در میان آن جوان‌ها، بختیاری- که ظاهرا شیک‌پوش‌ترین جوان آن جمع هم بود-بهترین پاسخ‌ها را داد و در نهایت هم این جمله را شنید: «شما استخدامی.»

 

زمانی هم که برای نخستین بار با این داروساز آشنا شد، هنوز تجربه‌ای در فروش و توزیع دارو نداشت. غلامعلی عبیدی در آن دوره محصول تولید می‌کرد، اما برای توزیع آن به آدم‌هایی نیاز داشت که بتوانند با داروخانه‌ها ارتباط برقرار کنند.«دکتر در این ماجرا خیلی معروف شده بود، ولی تنها بود و کسی را نداشت که داروهایش را توزیع کند.»

 

کار از همین‌جا شروع شد. دکتر محصولاتی را که آماده فروش بودند در اختیار همکارانش قرار می‌داد و آنها را به داروخانه‌ها می‌بردند. ارتباط با داروخانه‌ها به‌تدریج گسترده‌تر شد. دکتر داروساز خودش هم به داروخانه‌ها سر می‌زد، محصولات را معرفی می‌کرد، سفارش می‌گرفت و بعد محصولات تحویل داده می‌شدند. به‌تدریج نام محصولات در میان داروخانه‌ها جا افتاد و رابطه‌ای که از چند آشنایی شروع شده بود، تبدیل به شبکه‌ای از ارتباطات در شهرهای مختلف شد.

 

عباس با آبرو، پرستاری که ماه‌های پایانی زندگی عبیدی همراه او بود هم روایتی در این باره دارد. «درباره سال‌های اول کارش می‌گفت که از ساختمان کوچکی در امین حضور شروع کردم. دستگاه‌های دست‌دوم داشتم. خودم تولید می‌کردم، خودم ویزیتوری می‌کردم و خودم می‌فروختم. معمولاً درباره کارهایی که انجام داده بود، بزرگ‌نمایی نمی‌کرد و به دلیل تواضعش، درباره آنها کوتاه می‌گفت: انجام شد.»

 

در همین سال‌ها، فقط به فروش فکر نمی‌کرد. تحقیق درباره مواد اولیه، کیفیت دارو و روش‌های ساخت، بخش مهمی از مسیر حرفه‌ای او بود. ماجرای گنه‌گنه و نامه‌نگاری با مراکز علمی هم نشان می‌دهد که مسئله تولید برای او از همان ابتدا با تحقیق گره خورده بود.سال ۱۳۳۷ برای عبیدی نقطه عطف دیگری بود. وزارت بهداری نخستین پروانه دارویی را برای ساخت قرص به نام او صادر کرد.

 

اهمیت این اتفاق فقط در عنوان «نخستین» نبود. آن پروانه در دوره‌ای صادر شد که تولید دارو در ایران هنوز با کمبود مواد اولیه، دشواری‌های فنی و بی‌اعتمادی به محصول داخلی روبه‌رو بود. داروسازی که بزرگ‌تر شد، هزینه‌ها هم بالا رفت. مشکلات مالی و تغییرات مالکیتی به‌تدریج شرایط را تغییر داد و بخشی از کنترل مجموعه‌ای را که ساخته بود از دست داد.

 

آرام و اهل ریسک

در کنار این مشکلات، تصویری که همکارانش از او به یاد دارند، فقط تصویر یک دکتر داروساز، مدیر و تولیدکننده نیست. بختیاری او را مردی «بی‌نهایت زحمتکش و دوست‌داشتنی» توصیف می‌کند؛ کسی که به گفته او، اگر درباره اثر یک دارو توضیحی می‌داد، خودش به آنچه می‌گفت باور داشت و نسبت به محصولی که در اختیار مردم قرار می‌داد، احساس مسئولیت می‌کرد.

 

اکبر بختیاری می‌گوید در برخورد با کارکنان هم سخت‌گیر نبود. اگر کسی مشکلی داشت، کمکش می‌کرد و اگر ایرادی در کار می‌دید، توضیح می‌داد چگونه باید آن را اصلاح کرد. گاهی کارکنان و کارگران را به مهمانی دعوت می‌کرد و با آنها رابطه‌ای گرم داشت. این روحیه بخش مهمی از خاطرات این همکاری آنها در آن سالها و سفرهای شهرستانی و ارتباط با مردم مناطق مختلف را می‌سازد.«وقتی به من می‌گفت «آماده شو»، دیگر نمی‌پرسیدم «کجا؟» سفر شروع می‌شد.» شمال، اصفهان، شیراز، بندرعباس، چهارمحال و بختیاری، حاشیه کویر لوت و دشت نمک و برخی مناطق دیگر مقصد آنها بودند.

 

در برخی مناطق، شرایط سفر به‌مراتب سخت‌تر بود. بختیاری از جیپ‌های قدیمی، جاده‌های نامناسب و مسیرهایی سخن به میان می‌آورد که گاهی حتی به آبادی هم نمی‌رسیدند. حتی پیش می‌آمد که در یک منطقه بیابانی از بیم گرگ‌ها شب‌ را روی سقف ماشین بخوابند. بیشتر که فکر می‌کند، شبی را به یاد می‌آورد که گرگ‌ها اطراف ماشین جمع شدنه و دوره‌شان کرده بودند بنابراین تا صبح و روشن شدن هوا روی سقف ماشین ماندند.

 

در مناطقی که دارویی برای تحویل وجود نداشت، وضعیت بیماری‌ها و نیاز مردم را بررسی می‌کردند و بعد برای ارسال دارو اقدام می‌شد. بختیاری می‌گوید گاهی برای داروخانه‌ها دارو یا حتی محصولات مورد نیازشان را می‌فرستاد تا آنها بتوانند بفروشند و بخشی از هزینه زندگی‌شان را تأمین کنند.«جوانی در بابل مشکل بینایی داشت و امکان کار عادی برایش دشوار شده بود. دکتر به صورت ماهانه به این جوان کمک می‌کرد و حتی وسیله‌ای شبیه گاری برایش تهیه کرده بود تا بتواند با آن کالا بفروشد و هزینه زندگی خود را بدهد.»

 

او از  دکتر عبیدی بیشتر با عنوان آدمی آرام یاد کرده و می‌گوید که هیچ‌وقت ندیده بودم در محل کار اهل دعوا و درگیری باشد. حتی در سال‌های بعد از انقلاب که فضا و شرایط کار تغییر کرده بود، از او رفتار تند و غیرعادی به یاد ندارد.

 

حسینی هم در گفت‌وگو با نزدیکان و همکاران عبیدی، بیش از هر ویژگی دیگری با واژه «پشتکار» روبه‌رو شده است. «با همه بلاهایی که سر عبیدی می‌آید و در تمام این سال‌ها و بدبیاری‌هایی که می‌آورد، دو سه ویژگی در او بسیار برجسته است: آدم بسیار اهل خطری است، یعنی ریسک می‌کند و بارها هر کاری برای نگهداری کارخانه‌اش کرده. خیلی سمج و پرتلاش است. کارش برایش خیلی مهم است.» به گفته او، در کنار این ویژگی‌ها، زیرکی و رندی در کنار صداقت و روراستی، عبیدی را از یک شخصیت کلیشه‌ای دور می‌کند.

 

حسینی وقتی کار فیلم را شروع کرد، تصور می‌کرد با شخصیتی کلیشه‌ای و تک‌بعدی مواجه است، اما با پیش رفتن پژوهش، گفت‌وگوها و به دست آوردن اسناد، این تصور تغییر کرد و حالا او را شخصیتی چندلایه می‌داند که در عین سخت‌کوشی و اهمیت دادن به کار، ویژگی‌هایی متناقض نیز در خود دارد؛ به نوعی جمع اضداد است. روحیات خیامی دارد.

 

خوش باشی و بازیگوشی، میل به رهایی، بی‌قراری و گریزان بودن از آرامش و آسایش. به تعبیر او، عبیدی در عین دارایی، قانع و بخشنده بود. اهل خطر بود اما مدارا را هم به وقتش بلد بود تا کارش پیش برود. حسینی می‌گوید که از سیاست هم فاصله می‌گرفت و دور بود. هرچند سیاست با او کار داشت و این هم بخشی از همان ویژگی‌ای است که عبیدی را به یک «کاراکتر ایرانی» تبدیل می‌کند؛ انسانی که در کنار صداقت و روراستی، زیرکی و رندی دارد و در عین حال میان سنت و تجدد معلق و سرگردان است.

 

شکست‌های مالی و بعضی ناکامی‌ها به واسطه تغییرات سیاسی و اجتماعی در ایران اجازه نداد دکتر غلامعلی عبیدی میوه درختی را که کاشته بود به نحوی شایسته بچیند و سرانجام، داروسازی مصادره و او کنار زده شد. قطعا دلش بارها از رفتارها شکست اما اکبر بختیاری درباره واکنش شخصی او به این اتفاق‌ها، تأکید می‌کند که هیچ وقت رفتاری ندیده که بتواند بر اساس آن درباره تغییر عبیدی قضاوت کند.

 

بعدها تلاش برای ساختن ادامه پیدا کرد. عبیدی به راه‌اندازی یک مجموعه دارویی در ازبکستان فکر کرد و برای آن قدم‌هایی برداشت. پروژه شروع شد و حتی با حضور سید محمد خاتمی، رییس جمهور وقت افتتاح شد اما آن هم به نتیجه‌ای که می‌خواست نرسید.

 

حسینی می‌گوید این شکست برای او بسیار دردناک بود. او با ذوق و امید زیادی به سراغ پروژه ازبکستان رفته بود، چرا که سال‌ها آرزو داشت خارج از ایران نیز کارخانه‌ای راه‌اندازی کند. اما مدت کوتاهی فعالیت کرد و نتوانست آن‌طور که انتظار داشت راه بیفتد. به اعتقاد کارگردان، بخشی از افسردگی عبیدی در سال آخر زندگی ممکن است به همین شکست و بخشی دیگر به کهولت سن مربوط باشد؛ او در تصمیم‌هایش همیشه الزاماً محاسبات اقتصادی را در اولویت قرار نمی‌داد و گاهی بیش از آنکه به توجیه اقتصادی فکر کند، می‌خواست کاری را که در ذهن داشت انجام دهد.

 

گذشته‌اش را فراموش نکرد

در تمام این سالها، فقط به توسعه داروسازی فکر نمی‌کرد و ایده او درباره تولید دارو هم گسترده‌تر از چند محصول و چند قلم دارو بود. باآبرو می‌گوید یک بار از او پرسیده؛ چه شد به فکر تولید افتادید؟‌ پاسخ اینطور بوده: «فکر کردم یک ایرانی بسازد بهتر است تا یک خارجی برای ما بیاورد. چیزی که در ایران تولید می‌شود، با محیط، شرایط کشور و با آب‌وهوای کشور خودم و برای مردم خودم تولید می‌شود.»

 

سال‌های پایانی برای مردی که همیشه فکر و ایده‌ای برای ساختن داشت، آرام‌تر نبود. نارسایی قلبی و ضعف حافظه سراغش آمده بود. عباس با آبرو از سال‌ها پیش دکتر عبیدی را می‌شناخت اما در ماه‌های آخر زندگی او به عنوان پرستار، شبانه‌روز در بیمارستان همراهش ماند. به گفته او، دغدغه اصلی این دکتر داروساز تا آخرین روزها همچنان داروسازی و سرنوشت شرکت بود. بیش از هر چیز نگران بود که بعد از او سهام خانوادگی مجموعه فروخته شود.« می‌گفت: من اینجا را به سختی درست کردم، به سختی نگه داشتم. این هم مثل بچه‌های من برایم عزیز است.»

 

با آبرو از عبیدی به عنوان مردی مهربان، خودمانی و متواضع یاد می‌کند و روزی را به یاد می‌آورد که او را «دکتر» خطاب کرد و اینطور پاسخ شنید: «من دکتر نیستم، من غلامِ علی‌ام.» با همین فاصله‌گذاری. به گفته او، حتی در ساده‌ترین رفتارهای روزمره هم اهل تواضع بود. منتظر نمی‌ماند تا دیگری به او سلام کند و خودش زودتر سلام می‌کرد. هنگام پاسخ دادن به تلفن پیش از آنکه بداند چه کسی پشت خط است، به جای «الو» می‌گفت: «سلام، بفرمایید.»

 

با آبرو می‌گوید؛ در سال‌های آخر، به دلیل ضعف جسمانی کمتر از گذشته می‌نوشت، اما پیش از آن بسیار اهل نوشتن و نگهداری اسناد بود: «کوچک‌ترین مدرکی که دستش بود نگه می‌داشت. نامه‌نگاری‌های دوران جوانی، کتاب‌ها، کاغذها، فایل‌ها و حتی شجره‌نامه‌ای که برای خود نوشته بود، از جمله چیزهایی بودند که نگهداری می‌کرد. »

 

بختیاری هم می‌گوید در سال‌های آخر، اگر عبیدی با آنها صحبت می‌کرد، بیشتر درباره داروسازی و کارکناش بود.« اگر یکی از کارکنان یا دانشجویان مشکلی داشت، سعی می‌کرد کمک کند و اگر سؤالی از او می‌پرسیدند، با حوصله جواب می‌داد.»

 

در یکی از آخرین خاطرات، وقتی از نام «خاکستر» حرف می‌زند، دوباره به مادرش برمی‌گردد؛ به همان خانه قدیمی، همان ظرف‌ها و همان خاکستری که مادر برای شستنشان استفاده می‌کرد. با آبرو می‌گوید:« یک بار درباره نام یکی از محصولات و دلایل نامگذاری آن از او پرسیدم. چشمانش پر از اشک شد و گفت: به احترام مادرم این اسم را انتخاب کردم. در ایام قدیم مادرم با خاکستر زغال ظرف می‌شست.

 

هر زمانی که پرستار می‌خواست برای او آب بیاورد می‌گفت:« از شیر آب پر کن. آب معدنی نمی‌خورم.» بعد  از سردابه‌های قدیمی محله مولوی یاد می‌کرد؛ از زمانی که هنوز لوله‌کشی وجود نداشت و آب را در سردابه‌ها جمع می‌کردند.« می‌گفت: من آب جوی مولوی را خوردم و بزرگ شدم. گاهی می‌دانست کسی به او دروغ می‌گوید یا به ناحق از او پول می‌گیرد، اما واکنش تندی نشان نمی‌داد. فقط می‌خندید و می‌گفت: کفن من که جیب نداره؛ شاید کفن اینا جیب داره.»

 

اواخر به دلیل ضعف جسمانی، بیشتر می‌خوابید. چند ساعتی هم که بیدار بود، گاهی با اصرار پرستار و گاهی به توصیه پزشک، برای قدم زدن به سالن بیمارستان می‌رفت. بخش دیگری از زمان هم به غذا خوردن و تماشای تلویزیون می‌گذشت. «یک وقت‌هایی به واسطه بیماری اصلا حال و حوصله غذا خوردن نداشت و من سعی می‌کردیم با پرت کردن حواسش به کار، داروها و محصولات او را به حوصله بیاورم، گاهی موفق می‌شدم سرش گرم صحبت می‌شد و چند قاشق هم غذا می‌خورد. دغدغه‌اش همیشه کار بود و روزهایمان اینطور می‌گذشت.»

 

آخرین ساعت‌های زندگی

حتی در آخرین ساعات زندگی هنوز به جزئیات معمول زندگی توجه داشت. با آبرو می‌گوید آن روز، تا آنجا که به یاد دارد، شب تولد حضرت ابوالفضل بود و موسیقی شادی از تلویزیون پخش می‌شد. « غذایش را خورد و مثل همیشه «الحمدلله، شکری خدایا» گفت. با آهنگ کمی دست‌هایش را تکان داد و بعد به با آبرو گفت: «مهین به من راست می‌گفت که تو پسر خوبی هستی، ولی خوشحالم که تو اینجا هستی و پیش منی.» کمی فوتبال تماشا کردند و درباره فوتبال و یکی دو خواننده صحبت کردند.

 

بعد ناگهان حالش بد شد. پرستارها آمدند و اقدامات اولیه را انجام دادند، اما احیا نتیجه نداد.« روزهای آخر جعبه‌ای را برایش آورده بودند که دارویی روی آن معرفی شده بود و قرار بود آن را برای چاپ امضا کند. امضا کرد، اما گفت: «دیگر حوصله این‌جور کارها را ندارم. این کارها را هم باید من انجام بدهم ولی خب دستشان درد نکند به غلامِ علی‌ احترام می‌گذارند.» امضا کردن برایش سخت شده بود و باید کسی دستش را می‌گرفت تا بتواند امضا کند.»

 

حسینی، کارگردان می‌گوید در روند ساخت فیلم، عبیدی برای او به تدریج شبیه خود ایران شده است. از نظر او، آنچه بر عبیدی گذشته، در بسیاری از بزنگاه‌ها یادآور اتفاقاتی است که بر ایران معاصر گذشته است؛ از تلاش برای ساختن و توسعه گرفته تا شکست، تغییرات سیاسی، از دست دادن بخشی از آنچه ساخته شده و تلاش دوباره برای شروع.

 

« هر بلایی سرش آمد و هر اتفاقی برای او افتاد، انگار بر ایران می‌افتاد. از این منظر، ما داریم تاریخ را روایت می‌کنیم.» از این زاویه، اهمیت این دکتر داروساز فقط به خدماتش در داروسازی محدود نمی‌شود. او برای کارگردان بهانه‌ای است برای نگاه کردن به بخشی از تاریخ معاصر ایران و شناختن نوعی از شخصیت ایرانی؛ شخصیتی که در آن سنت و تجدد، سخت‌کوشی و بازیگوشی، صداقت و رندی، قناعت و بلندپروازی همزمان حضور دارند.

 

اگر قرار بر خلاصه زندگی غلامعلی عبیدی در یک جمله باشد، باید از «ساختن» گفت؛ ساختنی که برای او هیچ‌وقت فقط به دارو محدود نشد و حتی وقتی بخشی از آنچه ساخته بود از دست رفت، دوباره سراغ ایده‌ای تازه رفت و حتی در سال‌های پایانی زندگی، دغدغه داروسازی و سرنوشت آن، او را رها نکرد و وقتی از دست داد، دوباره و دوباره از نو آغاز کرد.

 

کدخبر: ۶۰۱۶۲۶۶۲
تاریخ خبر:
ارسال نظر