کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۸۲۲۸
تاریخ خبر:
آنان که رفتند، آنان که ماندند و کوچه‌هایی که هنوز منتظر بازگشت‌اند

آبادان؛ میان دو آب، میان دو روزگار

آبادان؛ میان دو آب، میان دو روزگار

مروری بر تحولات اقتصادی و اجتماعی شهری که نزدیک دو رود زندگی کرد؛ با نگاهی ویژه به چمن‌های بریم، پشت‌بام‌های بوارده، سینما رکس، محاصره و متروپل

هفت صبح| چند روز پیش شکست حصر آبادان بود؛ روزی که عملیات ثامن‌الائمه‌ ساعت یک بامداد پنجم مهرماه ۱۳۶۰ بارمز «نصر من‌الله و فتح قریب» در منطقه شرق رودخانه کارون و شمال آبادان آغاز شد. روزی که آبادان از محاصره حدود یک‌ساله نیروهای عراقی خلاص شد. بی‌معرفتی بود هرچند دیر... اگر یادی از آبادان قهرمان نکنیم...

 

‌ بوق کشتی‌ها

آبادان را باید با گوش شناخت، پیش از آن‌که با چشم ببینی‌اش. صدای بوق کشتی‌هایی که از اروندرود می‌گذرند، وزوز نخل‌ها در باد شرجی و فریاد دوره‌گردی که در کوچه‌ای در بوارده عصرها سمبوسه و بامیه داغ می‌فروشد. این شهر روزگاری برای خودش دنیایی بود. جزیره‌ای میان دو آب، با بوی نفت و نان و دریا. و حالا که پای در محله‌های قدیمی‌اش می‌گذارم، هر دیوار قدیمی و زخمی، برایم قصه‌ای دارد که نیمه‌تمام مانده است.

آبادان اروندرود

قصه از حدود سال ۱۲۹۱ آغاز شد، وقتی پالایشگاه روی خاک این جزیره به کار افتاد. دهکده‌ای ماهیگیری و نخلستانی ساکت، کم‌کم به یکی از بزرگ‌ترین پالایشگاه‌های جهان بدل شد. کارگرانی از شوشتر و دزفول و بهبهان، از لرستان و بختیاری، از هند و ارمنستان آمدند و کنار هم خانه ساختند. لهجه‌ها قاطی شد، غذاها قاطی شد، و آبادان شهری شد که کسی در آن غریبه نبود.

 

بریم ‌بِرِیم...

بریم را که یادم می‌آید، دلم می‌گیرد. محله‌‌ کارکنان ارشد شرکت، با خیابان‌های سایه‌دار، ویلاهای ردیف‌شده، چمن‌های همیشه آب‌خورده و باشگاه‌هایی که شب‌ها چراغانی بود. بچه‌ها دوچرخه‌سوار از کنار پرچین‌ها می‌گذشتند و بوی گل‌های شب‌بو توی هوا می‌پیچید. امروز همان ویلاها بعضی خالی‌اند، بعضی پوشیده از ترک و رنگ‌پریدگی. اما اگر بایستی و گوشب دهی، هنوز صدای خنده‌‌ بچه‌هایی را می‌شنوی که دیگر آنجا نیستند.

بریم

احمدآباد و بوارده و کاغذآباد

آن‌سوی خیابان‌ها اما دنیای دیگری بود؛ بوارده، احمدآباد، کاغذآباد (پشت درمانگاه اقبال امروزی)‌. کوچه‌هایی تنگ و پرجمعیت که زندگی در آنها با صدای مادران از پشت‌بام‌ها آغاز می‌شد. اینجا خانه‌ها کوچک بود و دل‌ها بزرگ. همسایه برای همسایه نان می‌برد و در شب‌های گرم تابستان همه روی پشت‌بام‌ها می‌خوابیدند و ستاره می‌شمردند. این دو آبادان، یکی با چمن و یکی با خاک، کنار هم نفس می‌کشیدند و فاصله‌شان را مزد و مرتبه مشخص می‌کرد.

احمدآباد آبادان

این فاصله بی‌دعوا نماند. در سال ۱۳۲۵ کارگران نفت آبادان و خوزستان دست به اعتصابی بزرگ زدند تا بگویند کار و نان و کرامت، حق‌اند نه لطف. چند سال بعد، با ملی شدن صنعت‌نفت در آغاز دهه‌30، آبادان به کانون چشم‌های جهان بدل شد. مدیران خارجی رفتند و خیابان‌ها پر از شور و بیم شد. از آن پس، پالایشگاه ملک غریبه‌ها نبود‌ اما بزرگ‌ترین آزمون شهر هنوز در راه بود.

 

شهر سینماها و کافه‌ها ...

دهه‌های 40 و 50، آبادان شهر سینماها و کافه‌ها و استخرها بود. محله کفیشه... خیابان‌های شلوغ، تیم‌های فوتبال و باشگاه‌های ورزشی همه‌جا بودند. و بعد در مرداد ۱۳۵۷ سینما رکس آتش گرفت و صدها نفر در آن جان باختند. زخمی که هنوز در حافظه شهر سوزش دارد. انگار شهر از همان شب فهمید که آرام‌ترین سال‌هایش را پشت سر گذاشته است.

سینما رکس

نخل‌های سوخته...

سپس جنگ آمد. شهریور ۱۳۵۹ شهر محاصره شد و بیشتر مردم، با چمدان‌هایی کوچک و امیدی بزرگ برای بازگشت، راهی بوشهر، شیراز، اصفهان و تهران و شهرهای دیگر شدند. چراغ خانه‌ها خاموش شد، پالایشگاه زخمی شد و آنان‌که ماندند، در شهری نیمه‌خالی به دفاع از خانه‌شان ایستادند. نزدیک یک سال شهر در محاصره بود تا آن‌که 5 مهر ۱۳۶۰ محاصره شکسته شد. اما شهری که برگشت، دیگر شهر پیشین نبود. کوچه‌ها ویران، نخل‌ها سوخته و بوارده و کاغذآباد پر از جای خالی آدم‌ها.

نخل آبادان

متروپل فرو ریخت...

پس از جنگ، بازسازی آغاز شد، آهسته و دردناک. پالایشگاه دوباره روشن شد‌ اما دیگر مثل گذشته برای هزاران خانواده کار فراهم نمی‌کرد. در دهه 70، با ایجاد منطقه آزاد اروند و گسترش تجارت، امید به رونقی تازه جوانه زد. بازارچه‌ها شلوغ شد و پاساژها ساخته شدند‌ اما بسیاری از جوانان هنوز بیشتر از آنکه به ماندن فکر کنند، به رفتن فکر می‌کردند. نخلستان‌ها که روزی نشان این شهر بودند، با شوری آب و خشکسالی و بی‌توجهی عقب نشستند. و بعد اردیبهشت ۱۴۰۱، ساختمان متروپل فرو ریخت و شهر بار دیگر داغدار شد. آبادانی‌ها شبانه‌روز کنار آوار ایستادند. همان همدلی قدیمی که از کوچه‌های بوارده آمده بود، دوباره خودش را نشان داد. شهروند شهری که بارها زمین خورده، هنوز بلد است دست همسایه را بگیرد.

169864422

صدای فِیدوس‌‌...

آنان که نیستند، بیشتر از آنان که هستند در محله‌ها حضور دارند. نیستند آن مهندسان و کارگران قدیمی که صبح‌ها با کلاه ایمنی و دوچرخه با صدای فیدوس راهی پالایشگاه می‌شدند. فیدوس؛ بوق یا آژیری بود ‌که چهار بار در طول روز به صدا درمی‌آمد؛ برای بیدارباش، شروع شیفت، وقت ناهار و پایان کار ‌. نیستند خانواده‌های ارمنی و هندی و انگلیسی که سال‌ها همسایه بودند و رفتند. نیستند بسیاری از دوستانی که جنگ پراکنده‌شان کرد و دیگر برنگشتند. نیستند بقالی که به همه نسیه می‌داد و پیرمردی که هر عصر روی سکوی خانه‌اش از دریا حرف می‌زد.

فیدوس

غیبت‌شان اما سنگین‌تر از حضور است. مثل جای خالی دندان که زبان هر لحظه سراغش می‌رود.و آنان که هستند؟ پیرزنانی که هنوز جمعه‌ها سفره‌ گرم پهن می‌کنند. ماهی‌فروشانی که پیش از طلوع، بوی دریا را به بازار می‌آورند. جوانانی که کنار اروندرود می‌نشینند و برای ماندن دلیل پیدا می‌کنند. فلافلی‌هایی که طعم ساندویچ آبادان را زنده نگه داشته‌اند. اینها فقط ساکن شهر نیستند، نگهبان خاطره‌اش‌اند. اگر غریبه‌ای در بریم راه گم کند، تا سر خیابان همراهی‌اش می‌کنند و در همان چند قدم، تکه‌ای از تاریخ صدساله را برایش تعریف می‌کنند.

پالایشگاه آبادان

راز نجات آبادان...

80سال پیش، آبادان با نفت زندگی می‌کرد و حالا باید با بسیاری چیزها زندگی کند؛ بندر، منطقه آزاد، گردشگری، کشاورزی و صنایع کوچک. اما هیچ‌کدام تا امروز نتوانسته‌اند جای آن شور و ثبات دهه‌های طلایی را بگیرند. شاید راز نجات این شهر در همین محله‌های قدیمی باشد. جایی که اگر ویلاهای بریم مرمت شود، کوچه‌های بوارده جان بگیرد و خاطره‌ها ثبت شوند، آبادان می‌تواند جلوی رفتن‌ها را بگیرد و قصه‌اش را دوباره با صدای بلند تعریف کند.آبادان هنوز نفس می‌کشد. با نفسی که گاهی به شماره می‌افتد‌ اما بریده نشده است. من از این محله‌ها بیرون می‌آیم و پشت سرم، نخل‌ها زیر باد شرجی آرام زمزمه می‌کنند که ما اینجاییم، هنوز زنده‌ایم.

 

 

کدخبر: ۶۰۱۶۸۲۲۸
تاریخ خبر:
ارسال نظر