کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۷۱۴۴
تاریخ خبر:
اعتراف یک روزنامه‌نگار اقتصادی

از کیوسک انقلاب تا میدان تجریش

از کیوسک انقلاب تا میدان تجریش

صبح‌های زود میدان انقلاب، کیوسک روزنامه‌فروشی، اسپرسوی دوبل آقا جمشید، سفرهای شمال، باران‌های ناگهانی و روزنامه‌ای که باید زیر لباس پنهانش می‌کردم تا خیس نشود

هفت صبح| ‌۴۴۴۴. این عدد برای خیلی‌ها احتمالا فقط شماره یک روزنامه است. برای من اما انگار یک آلبوم عکس قدیمی است که با ورق زدنش، ۱۵ سال از زندگی‌ام را می‌بینم. صبح‌های زود میدان انقلاب، کیوسک روزنامه‌فروشی، اسپرسوی دوبل آقا جمشید، سفرهای شمال، باران‌های ناگهانی و روزنامه‌ای که باید زیر لباس پنهانش می‌کردم تا خیس نشود.

حدود ۱۵ سال است که هفت صبح را می‌خوانم. دو سال است که منظم برایش می‌نویسم، اما رابطه من با نوشتن در هفت صبح، به این دو سال محدود نمی‌شود. پیش از این هم هر چند وقت یک بار مطلبی برای روزنامه نوشته‌ام. نامنظم، پراکنده و با فاصله‌هایی که گاهی طولانی می‌شد. 

 

بگذارید از اول شروع کنم. سال‌های زیادی صبح‌ها دقیقا ساعت یک‌ربع به 6 به کیوسک سر میدان انقلاب می‌رفتم. هفت صبح را می‌خریدم و همزمان یک اسپرسوی دوبل از آقا جمشید می‌گرفتم. این دو تا برای من یک ترکیب ثابت بودند. روزنامه و قهوه. یکی برای فهمیدن اینکه دنیا چه خبر است و دیگری برای اینکه خودم بتوانم با این دنیا کنار بیایم. آن موقع هفت صبح برای من یک روزنامه بود و من یک خواننده. همین.

 

گاهی فکر می‌کردم دوست دارم برایش چیزی بنویسم. هر دو سه ماه یک بار ایده‌ای به ذهنم می‌رسید و با خودم می‌گفتم این مطلب به درد هفت صبح می‌خورد. بعضی وقت‌ها هم واقعا می‌نوشتم و منتشر می‌شد. بعد دوباره فاصله‌ای می‌افتاد و زندگی مرا به سمت کارهای دیگر می‌برد.

 

«اعتراف یک روزنامه‌نگار اقتصادی» یکی از همان نوشته‌ها بود. هنوز که به آن فکر می‌کنم، حس می‌کنم آن مطلب از بقیه نوشته‌هایم یک قدم جلوتر است. شاید چون در آن تلاش نکرده بودم صرفا یک گزارشگر اقتصادی باشم. کمی از پشت نقش حرفه‌ای خودم بیرون آمده بودم و اجازه داده بودم حس اعتراف و توبه از انتشار یک گزارش نادرست را با خوانندگان در میان بگذارم.

 

روزنامه‌نگار اقتصادی معمولا درباره قیمت، تورم، بازار، تولید، مصرف، سیاست‌های اقتصادی و هزار چیز دیگر می‌نویسد. اما خودش هم بخشی از همین اقتصاد است. خرید می‌کند، اجاره می‌دهد، قیمت‌ها را می‌بیند، گرانی را لمس می‌کند و گاهی وسط همین اعداد و آمار، خودش هم دنبال راهی برای ادامه دادن می‌گردد.شاید به همین دلیل «اعتراف یک روزنامه‌نگار اقتصادی» برای خودم ماندگار شد. حس کردم برای این بار، سوژه خودم هستم.

 

سال‌ها بعد، از یک خواننده نامنظم و یک نویسنده نامنظم، تبدیل شدم به کسی که دو سال است تقریبا منظم برای هفت صبح می‌نویسد. این تغییر برای من معنای خاصی دارد. چون هنوز خودم را همان خواننده‌ای می‌دانم که صبح زود به کیوسک میدان انقلاب می‌رفت.حتی در سفر هم دست از سر هفت صبح برنمی‌داشتم. در شیرود سراغ عکاسی گلستان و پسرهای آقا صفر را می‌گرفتم. هفت صبح معمولا بعد از ظهر به شمال می‌رسید و من باید صبر می‌کردم تا بالاخره نسخه روزنامه پیدا شود. گاهی این انتظار را بعد از یک چلوکباب خوشمزه در کوچه کبابی‌های شهسوار تحمل می‌کردم. غذا را خورده بودم و حالا دنبال روزنامه می‌گشتم.

 

باران شدید شمال هم که شروع می‌شد، مسئله تازه‌ای داشتیم. هفت صبح باید سالم می‌ماند. خودم ممکن بود خیس شوم، لباس‌هایم خیس شود، کفش‌هایم آب بکشد، اما روزنامه را زیر لباس‌هایم پنهان می‌کردم تا به مقصد برسد. شاید امروز که همه چیز روی تلفن همراه است، این رفتار کمی عجیب به نظر برسد. اما برای من روزنامه فقط اطلاعات نبود. بخشی از روز بود. بخشی از سفر بود. حتی بخشی از خاطره بود.یک خاطره دیگر هم دارم که هر وقت یادش می‌افتم، لبخند می‌زنم. یک روز خیلی غمگین بودم. از آن روزهایی که آدم احساس می‌کند مشکلات از چند طرف سراغش آمده‌اند. مادرم گفت: «همه مشکلات با گفت‌وگو و پیگیری حل می‌شود.»

 

گفتم: «مثلا کدام مشکل را این‌جوری حل کردی؟»

گفت: «مدتی بود جدول هفت صبح کمی سخت شده بود. زنگ زدم دفتر هفت صبح و گفتم چرا کلمات سخت می‌گذارید. حالا کلمات خیلی سخت را کمتر به کار می‌برند.»

در آن لحظه، میان آن همه غم، خنده‌ام گرفت. مادرم برای اثبات اینکه مشکلات با گفت‌وگو و پیگیری حل می‌شوند، مثال جدول هفت صبح را زده بود. حرفش درست بود. آدم وقتی چیزی را دوست دارد، درباره‌اش حرف می‌زند. پیگیری می‌کند. نظر می‌دهد. اعتراض می‌کند. پیشنهاد می‌دهد. حتی اگر موضوع، جدول یک روزنامه باشد. و شاید رابطه من با هفت صبح هم از همین جنس است.

 

۱۵ سال خوانده‌ام. گاهی نوشته‌ام. گاهی فاصله افتاده. دوباره برگشته‌ام. دو سال است که منظم‌تر از همیشه می‌نویسم. حالا شماره ۴۴۴۴ منتشر شده. من به این عدد نگاه می‌کنم و آن را فقط چهار رقم نمی‌بینم. یک کیوسک دوست داشتنی سر میدان انقلاب می‌بینم. یک اسپرسوی دوبل از آقا جمشید. صبح‌هایی که تهران هنوز کاملا بیدار نشده بود. ظهرهایی در شمال که هفت صبح تازه از راه می‌رسید. چلوکباب بازار شهسوار. بارانی که روزنامه را زیر لباسم پنهان می‌کرد. مادری که برای سخت شدن جدول روزنامه زنگ زده بود. و خودم را می‌بینم که سال‌ها پیش، هفت صبح را از کیوسک می‌خریدم، بی‌آنکه بدانم روزی قرار است هر روز راهی میدان تجریش و کوچه افراز شوم تا بخشی از نوشته‌های خودم را روی صفحات همان روزنامه ببینم.

 

۴۴۴۴ برای من، شماره یک روزنامه است. اما در عین حال، شماره‌ای از یک خاطره طولانی است. خاطره خواننده‌ای که بعد از ۱۵ سال، هنوز وقتی هفت صبح را باز می‌کند، اول دنبال تیترهای گزارش همکارانش  می‌گردد و بعد، اگر اسم خودش را دید، کمی مکث می‌کند و یک لبخند دلنشین می‌زند به 15 سال گذر عمر. 

 

 

کدخبر: ۶۰۱۶۷۱۴۴
تاریخ خبر:
ارسال نظر