هفت صبح،‌ایمان برین| پخش پنجمین قسمت سریال هزار و یک شب فرصتی است برای مکثی جدی برمسیری که این سریال تا اینجای کار طی کرده است. عنوان اثر وعده‌ای بزرگ می‌دهد؛ ارجاعی مستقیم به جهان قصه، روایت‌های تو در تو، تعلیق مبتنی بر کلام و پیشروی تدریجی از دل داستان. با این حال، آنچه مخاطب پس از پنج قسمت تجربه می‌کند، بیش از هر چیز، حرکت ممتد در مه است؛ فضایی معلق که نشانه‌ها را می‌چیند، شخصیت‌ها را معرفی می‌کند و موقعیت‌ها را می‌سازد‌ اما هنوز وارد قلمرو قصه نمی‌شود.

 

  نامی بزرگ، روایتی معلق


انتخاب نام «هزار و یک شب» ناگزیر سطح انتظار را بالا می‌برد. این عنوان بار فرهنگی و روایی سنگینی دارد و ناخودآگاه ذهن مخاطب را به سمت قصه‌گویی، تعلیق شبانه و روایت‌هایی می‌برد که هر قسمت بر شانه قسمت قبل سوار می‌شود. سریال مصطفی کیایی اما فعلا در مرحله پیش‌درآمد باقی مانده است. پنج قسمت نخست بیشتر شبیه یک مقدمه طولانی‌اند؛ مقدمه‌ای که عناصر لازم را فراهم می‌کند اما از پیوند دادن آنها به یک خط داستانی منسجم پرهیز دارد. نتیجه، نوعی تعلیق بی‌جهت است؛ تعلیقی که نه از دل داستان‌ که از تعویق مداوم روایت زاده می‌شود.
 

شخصیت‌ها جلوتر از قصه


یکی از نقاط قوت کار، طراحی شخصیت‌ها و انتخاب بازیگران است. کیایی نشان داده که همچنان در هدایت بازیگر و خلق تیپ‌های آشنا اما قابل لمس مهارت دارد. شخصیت‌ها به‌خوبی معرفی می‌شوند، گذشته‌ای ضمنی دارند و در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که ظرفیت درام را القا می‌کند. مشکل آنجاست که این ظرفیت هنوز به فعلیت نرسیده است. شخصیت‌ها جلوتر از قصه حرکت می‌کنند و مخاطب احساس می‌کند آنها آماده ورود به یک روایت جدی‌اند‌ اما فیلمنامه مدام ترمز می‌کشد. این عدم توازن، ریتم را فرسوده می‌کند و کنجکاوی اولیه را به انتظار خسته‌کننده بدل می‌سازد.

 

  فرمول آشنا در لباس تازه


کارنامه مصطفی کیایی نشان می‌دهد او به ساخت درام‌های اجتماعی با رگه‌هایی از طنز و روابط پیچیده انسانی علاقه‌مند است. «هزار و یک شب» نیز از این قاعده مستثنا نیست. روابط چندلایه، تضادهای اخلاقی و موقعیت‌های خاکستری، همگی یادآور آثار قبلی اوست. مسئله اینجاست که این‌بار، فرم روایی انتخاب‌شده با این فرمول همخوانی کامل ندارد. ساختار سریالی با نامی مبتنی بر قصه، نیازمند پیشروی شفاف‌تر و جسورانه‌تر است. تکرار تعلیق‌های کوتاه‌مدت بدون گره‌افکنی اصلی، خطر فرسایش توجه مخاطب را بالا می‌برد.
 

فضاسازی موفق، روایت ناتمام


از منظر بصری و فضاسازی، سریال استانداردی قابل قبول دارد. قاب‌بندی‌ها، طراحی صحنه و استفاده از لوکیشن‌ها به ایجاد حس رازآلود کمک می‌کند. موسیقی نیز در خدمت فضاست و تلاش می‌کند خلأ روایت را با حس جبران کند. با این حال، هیچ‌کدام جای قصه را پُر نمی‌کند. فضا زمانی معنا می‌یابد که در خدمت روایت باشد، نه جایگزین آن. در «هزار و یک شب» این توازن هنوز برقرار نشده است. در مجموع، سریال تا قسمت پنجم بیش از آنکه قصه بگوید، وعده قصه می‌دهد. مخاطب با انبوهی نشانه، شخصیت و موقعیت روبه‌روست اما هنوز نمی‌داند داستان اصلی کدام است و قرار است به کجا برسد. اگر کیایی در ادامه جسارت ورود به متن روایت را پیدا کند و از تعلیق‌های کش‌دار فاصله بگیرد، ظرفیت‌های موجود می‌تواند بالفعل شود. در غیر این صورت، «هزار و یک شب» در خطر تبدیل شدن به مجموعه‌ای قرار می‌گیرد که نامی پرطمطراق دارد اما شب‌هایش بدون قصه می‌گذرد.

 

فاصله اقتباس نمایشی با منطق قصه‌گویی کلاسیک


اقتباس نمایشی از هزار و یک شب بیش از هر چیز نیازمند درک «منطق روایت» این کتاب است، نه صرفا استفاده از نام یا حال‌وهوای شرقی آن. هزار و یک شب بر اساس اقتصاد روایت بنا شده؛ یعنی هر داستان کارکرد مشخصی دارد: یا گره‌ای را می‌سازد یا گره‌ای را به تعویق می‌اندازد یا شنونده را یک گام جلوتر می‌برد. هیچ روایت خنثی در این ساختار وجود ندارد و هر مکث، حامل معناست. در اقتباس‌های معاصر، خطر اصلی جابه‌جایی اولویت‌هاست؛ جایی که فضا، شخصیت یا تعلیق‌های مبهم جای قصه را می‌گیرند.

 

در حالی‌که در منطق هزار و یک شب، تعلیق نتیجه «دانستن ناکامل» است، نه «ندانستن مطلق». مخاطب باید بداند داستان چیست تا منتظر ادامه آن بماند. ابهام اگر به حذف مسیر روایت بینجامد، به سردرگمی بدل می‌شود. از همین‌رو، هر روایتی که با این نام عرضه می‌شود، پیش از هر چیز باید تکلیف خود را با قصه روشن کند. هزار و یک شب بیش از آنکه جهان رازآلود باشد، جشن روایت است؛ جشنی که بدون حرکت داستان، شکل نمی‌گیرد