
هفت صبح| سینمای ایران گاهی بازیگرانی دارد که ستاره نیستند، روی پوسترها نامشان درشت نوشته نمیشود و شاید هیچوقت سیمرغ بلورین نقش اول را به خانه نبرند اما وقتی نیستند، جای خالیشان در قاب تصویر فریاد میزند. سعید پیردوست، مرد آرام و متین سینما و تلویزیون، یکی از همین چهرهها بود. او بامداد روز دوشنبه ۱۶ دیماه ۱۴۰۴، درست در همان روزی که ۸۵ سال پیش در محلههای جنوبی تهران چشم به جهان گشوده بود، چشم از جهان فروبست. تقارن تولد و مرگ، پایان دراماتیکی بود برای مردی که زندگیاش همواره میان دو قطب «واقعیت سخت کارمندی» و «رویای شیرین سینما» در نوسان بود.
پیردوست که مدتی با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکرد، سرانجام در منزل شخصیاش و در آرامش رفت تا پرونده بازیگری که از «خاک» مسعود کیمیایی آغاز شده بود، در «خاک» قطعه هنرمندان بسته شود. خبر درگذشت او، موجی از نوستالژی را در میان مخاطبان تلویزیون و سینما برانگیخت؛ از نسلهای قدیمی که او را با نقش کوتاه اما درخشان «کفترباز» در شاهکار «گوزنها» به یاد میآورند تا نسل جدیدی که با چهره عبوس اما طناز در سریالهای مهران مدیری خاطره دارند.
از پشت میز بانک تا رویای گریگوری پِک
علیرضا (سعید) پیردوست، فرزند خلف جنوب شهر تهران بود. ۱۶ دی ۱۳۱۹ در محله حمام نواب به دنیا آمد و در فضایی بالید که «نان حلال درآوردن» اولویت اول بود. پدرش کارمند پست بود و سعید جوان هم خیلی زود فهمید که برای گذران زندگی باید شغلی «آبرومند» داشته باشد. همین شد که سالها کارمند بانک بود و بعدتر تا سال ۱۳۶۷ مدیریت مالی شرکت «ماک» را برعهده داشت. اما در پسِ این انضباط خشک اداری، روحی بیقرار موج میزد.
از خاک تا افلاک
پیردوست بارها در مصاحبههایش با حسرت و شیرینی توأمان از دوران نوجوانی گفته بود؛ از روزهایی که او، مسعود کیمیایی و فرامرز قریبیان در کوچهپسکوچههای تهران رویا میبافتند. کیمیایی همیشه کارگردان بود، قریبیان شیفته کرک داگلاس و پیردوست محو ابهت گریگوری پِک. ورود حرفهای او به سینما در سال ۱۳۵۰ با فیلم «خاک» رقم خورد.
او برای بازی در این فیلم، مرخصی سختی از اداره گرفت و با تمام وجود جلوی دوربین رفت. خودش سکانس پایانی «خاک» را که دوربین روی چهره قهوهچی (نقش او) فریز میشود، بهترین خاطره بازیگریاش میدانست. پیردوست ثابت کرد که بازیگری نه شغل دوم که عشق اول اوست؛ عشقی که حتی پشت میزهای اداری و ارقام خشک حسابداری هم نمرد. حضور در آثار مهمی چون «دندان مار»، «سرب»، «قرمز» و «خائنکشی» نشان داد که او مهرهای قابل اعتماد برای کارگردانان بزرگ است؛ بازیگری که میدانست چگونه در نقشی کوتاه، تاثیری بلند بگذارد.
غروب یک نسل و گلایههای بیپاسخ
پیردوست در دو دهه اخیر با حضور در سریالهای طنز مهران مدیری، چهرهای متفاوت از خود نشان داد. نقشهایش در «پاورچین»، «نقطهچین»، «شبهای برره» و «مرد هزارچهره»، ترکیبی از جدی بودن افراطی و موقعیتهای کمیک بود که مخاطب را میخنداند. اما سالهای پایانی عمر او با سکوتی تلخ همراه شد. پیردوست سالهای ۱۴۰۰ به بعد، دیگر آن حضور پررنگ سابق را نداشت.
در آخرین گفتوگوهایش با لحنی گلایهآمیز از «فراموشی» سخن گفت. از اینکه تهیهکنندگان و کارگردانان، پیشکسوتان را کنار گذاشتهاند و منتظرند تا بازیگر خودش به دنبال نقش برود؛ کاری که در شأن و منش نسل او نبود. پیردوست با صراحت گفته بود: «قرار نیست ما با این سن و سال دنبال نقش بگردیم، این وظیفه سینماست که از تجربه ما بهره ببرد.» او با دلی پر از همکارانی یاد میکرد که همچنان در آثار کمدی میدرخشیدند، در حالی که او با کولهباری از تجربه در «خائنکشی» و «آنجا همان ساعت» آخرین بارقههای هنرش را به نمایش گذاشت و سپس خانهنشین شد.
پیکر این هنرمند فقید، صبح پنجشنبه ۱۸ دیماه در قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) آرام خواهد گرفت. سعید پیردوست رفت اما یادگاریهایش باقیست؛ مردی که نشان داد برای ماندگار شدن نیاز نیست تمام مدت فیلم روی پرده باشی، گاهی یک نگاه عمیق در سکانس یک کافه یا یک دیالوگ کوتاه در یک سریال طنز، کافیست تا برای همیشه در حافظه یک ملت ثبت شوی.






