هفت صبح| در تقویم موسیقی ایران، برخی تولدها صرفا یک تاریخ نیستند؛ نشانه‌اند. تولد محمدرضا لطفی از همان دست روزهاست؛ روزی که یادآور مسیری است پر از صدا، سکوت، اعتراض، تامل و وفاداری به ریشه‌ها. لطفی را نمی‌توان فقط با تارش تعریف کرد. او یک شیوه زیستن را با موسیقی تجربه کرد و آن را به نسل‌های پس از خود سپرد؛ زیستنی که در آن، صدا مسئولیت داشت و نغمه باید پاسخی به زمانه می‌داد. محمدرضا لطفی از دل سنت آمد، با ردیف بزرگ شد، با گوشه‌ها نفس کشید و در نهایت، سنت را از حالت موزه‌ای بیرون کشید و به خیابان، به تاریخ معاصر، به التهاب اجتماعی پیوند زد. موسیقی برای او ابزار نمایش مهارت نبود؛ زبان گفت‌وگو بود، زبانی برای گفتن آنچه گفته نمی‌شد. همین نگاه است که باعث می‌شود هنوز با شنیدن چند مضراب، حس کنیم کسی پشت صدا ایستاده که چیزی فراتر از زیبایی صوتی را دنبال می‌کند.

 

موسیقی به‌مثابه موضع


در سال‌هایی که موسیقی دستگاهی ایران میان محافظه‌کاری و تکرار گرفتار شده بود، لطفی جسارت ایستادن داشت. او باور داشت موسیقی باید موضع داشته باشد؛ نه در قالب شعار که در جنس صدا، در انتخاب شعر، در نحوه اجرا. تشکیل گروه شیدا و نقش‌آفرینی در جریان کانون چاووش، بخشی از همین نگاه بود. آثاری که در آن دوره خلق شدند، با مردم زندگی کردند، شنیده شدند و به حافظه جمعی راه یافتند.لطفی به سنت وفادار بود، اما این وفاداری از جنس تکرار بی‌چون‌وچرا نبود. او سنت را می‌شناخت، کالبدشکافی می‌کرد و سپس با جسارت، خوانشی شخصی ارائه می‌داد. همین رویکرد باعث شد اجراهایش گاه بحث‌برانگیز شوند؛ نه به‌خاطر ضعف، به‌دلیل تفاوت. او از اختلاف نظر نمی‌گریخت، چون باور داشت هنر بدون ریسک، به ایستایی می‌رسد.

 

تبعید، بازگشت و تنهایی خلاق


سال‌های دوری از ایران برای محمدرضا لطفی دوره سکوت نبود. او در غربت نیز به کار خود ادامه داد، نوشت، تدریس کرد و اجرا داشت. با این حال، در گفت‌وگوها و نوشته‌هایش می‌شد دلتنگی برای خاک، زبان و مخاطب ایرانی را حس کرد. بازگشتش به ایران، بازگشت یک قهرمان نبود؛ بازگشت هنرمندی بود که همچنان پرسش داشت و همچنان منتقد بود. او در سال‌های پایانی عمر، بیش از پیش بر آموزش تاکید کرد. دغدغه‌اش انتقال تجربه بود، نه تکثیر شاگردانی شبیه خود. از موسیقی مصرفی فاصله می‌گرفت و نسبت به ساده‌سازی افراطی موسیقی ایرانی هشدار می‌داد. نگاهش به مرگ و زندگی نیز آرام و تامل‌برانگیز بود؛ گویی موسیقی برایش تمرینی مداوم برای پذیرش ناپایداری جهان محسوب می‌شد.

 

  میراثی فراتر از صدا


محمدرضا لطفی امروز بیش از آنکه یک نام باشد، یک معیار است. معیاری برای سنجش صداقت هنری، نسبت هنرمند با جامعه و میزان تعهد به ریشه‌ها. او نشان داد می‌توان هم ردیف دان بود، هم معاصر؛ هم منتقد، هم عاشق. میراثش در آلبوم‌ها و اجراها خلاصه نمی‌شود؛ در نوع نگاه به موسیقی، در شیوه ایستادن مقابل زمانه و در جسارت انتخاب مسیر مستقل ادامه دارد.
تولد لطفی فرصتی است برای بازشنیدن، بازخوانی و بازاندیشی. فرصتی برای مکث در شتاب روزمره و گوش سپردن به صدایی که هنوز حرف دارد. صدایی که نه برای نوستالژی، که برای فهم امروز و فردا به کار می‌آید. در جهانی که صداها فراوان شده‌اند و معنا گاه گم می‌شود، یاد محمدرضا لطفی یادآور این حقیقت است که موسیقی، وقتی از دل می‌آید و مسئولانه نواخته می‌شود، می‌تواند همچنان راهنما باشد.