قصه های گمشده| سرنوشت ساواک پس از انقلاب
قصه های گمشده| سرنوشت ساواک پس از انقلاب
چند کلمه تندِ مناسب با شخصیت ابراهیم یزدی را به او گفتم و گوشی را گذاشتم و...
دنده عقب| داستان توریست بخت برگشته و راننده زرنگ
آقا خیلی ببخشید... واقعا الان پرسیدی «سنجد» به عربی چی میشه؟
یادداشت آنالی اکبری| از ماتریکس خارج میشوی یا میمانی؟
یک عمر خوشبختى! هیچ انسان زندهاى نمىتواند آن را تحمل کند، جهنمى روى زمین خواهد بود!
باشگاه مشتزنی| از فرامرز ظلی رسیدیم به بیرو!
مگر با گاری رفتید که منتش را سرِ ما میگذارید؟
باشگاه مشتزنی| هفتتیرهای چوبی و قطار نیشابور
بدون هراس از آنکه هر لحظه امکان دارد قطاری از روبهرو آمده و شاخبهشاخ شوند
باشگاه مشتزنی| چرا رنگ تختی در ایستگاه قطار صوفیه، لبو شد؟
یاد تنها داستان عاشقانهاش در ایستگاه قطار صوفیه
یادداشت| نمایشگاه کپیکاران ارشاد!
مثل کسی بودم که پاچهها را بالا زده، داخل حوضچهای از خاک نمور رفته و ماهها گل لگد کرده!
یادداشت| عاشقترین دستهای این زمستان!
پوزش پرغصه ما پدر و مادرهای مریم و محمد را بپذیرید بچهها عهدشکنی کردند و از هم جداشدند
دنده عقب| وقتی روز تولد جنبه ناموسی داره!
فقط عادت به تبریکهای تو ندارم. کلا عادت ندارم این روز زنگ بزنی. احساس بدی پیدا کردم ...
یادداشت| فارسی شکر است اما...
از دست همکارهایی که املا و انشا بلد نیستند و حتی یک ایمیل درخواست به زبان فارسی نمیتوانند بزنند، عاصیام اما...
