تجربه و مهارت بازنشستگان ایرانی در دوران سوم عمر، سرمایهای گرانبهاست که میتواند به خدمت جامعهی ایران درآید
یادداشت نسرین قوامی
پژوهشگر صندوق های بازنشستگی
آیا بازنشستگی به معنای سالخوردگی است؟ شاید شما هم افراد زیادی را سراغ داشته باشید که معتقدند بعد از سالها کار روزمره، بازنشستگی دیگر وقت آویختن الک وفرصت استراحتشان است. در گذشته سالخوردگی بیشتر از روی علایم ظاهری شناخته میشد: مثل سفید شدن موها، چروکیده شدن پوست، ضعف بینایی، خمیده شدن پشت و …؛ اما در دوران ما به خصوص با تحولات در شیوههای کار و اشتغال، باوری عمومی شکل گرفته است که میگوید سالمندی یعنی دورانی که با بازنشستگی شروع میشود و تا مرگ ادامه دارد. پیش از این تحولات و و پیدایش مفهوم امروزی بازنشستگی، افراد تا جایی که ازکارافتاده نمیشدند به کار و فعالیت خود ادامه میدادند. در چنین شرایطی شاید عجیب نبود که درک عمومی از مفهوم پیری با ازکارافتادگی پیوند داشته باشد. اما آیا امروز هم میتوان بازنشستهها را سالخورده دانست، به ویژه با توجه به درکی از سالخوردگی که آن را معادل ازکارافتادگی تعریف میکند. در زمانه ما موقعیت اجتماعی سالمندان تفاوتهای زیادی با گذشته پیدا کرده است. بر خلاف گذشته و جوامع سنتی که معمولاً سالخوردگان از احترام زیادی برخوردار بودند، ریشسفیدان بر تصمیمهای جامعه نفوذ داشتند و
در خانواده هم اقتدارشان با بالا رفتن سن افزایش مییافت، در جوامع امروزی سالمندان اغلب چه در خانواده و چه در جامعه بزرگتر اقتدار زیادی ندارند و بازنشستگی معمولاً نتایجی کاملاً معکوس برای آنها به همراه دارد. این در حالی است که پیشرفتهای پزشکی، کاهش نرخ باروری، بهبود تغذیه و سلامت محیط زندگی، باعث افزایش نسبت جمعیت سالمندان در جامعه شده است، اما افزایش طول عمر لزوماً به معنای ارتقای کیفیت زندگی افراد نیست. امروزه انواع گوناگون بحرانهای دوران بازنشستگی و سالمندی شناسایی شدهاند. بازنشستگی بهعنوان یک تغییر بنیادی، این پتانسیل را دارد که به یک بحران در زندگی فرد بدل شود. وقتی شخص بازنشسته میشود، دیگر نقشی حرفهای ندارد. برای برخی افراد، چنین نقشی مهمترین جنبه هویت فردیشان بوده است. در موارد بسیاری، هیچ نقش جایگزینی برای بازنشسته که برای خودش و جامعه ارزشمند تلقی شود وجود ندارد. این منجر به از دست دادن اعتمادبهنفس و ایجاد احساس بیهودگی و بیفایدگی در او میشود.
این وضعیت در همه مناطق جهان به چشم میخورد، اما بعضی کشورهای پیشرفته و صنعتی زودتر با این پدیده روبرو شدهاند. در این کشورها برای مطالعه و رسیدگی به وضعیت سالمندان در ابتدا تصور میشد که باید آنها را به عنوان افراد نیازمند و ضعیف مورد شناسایی قرار داد و برای مشکلات رودرروی آنها چارهای اندیشید؛ اما تجربیات این جوامع بر خلاف تصور اولیه نشان داد که سالمندی و بهویژه بازنشستگی را نمیتوان معادل با ازکارافتادگی دانست و بازنشستگان هم همچون دیگر گروههای سنی از قابلیتهای مختلفی برخوردارند که رشد آنها میتواند منجر به ارتقای کیفیت زندگی بخش بزرگی از جامعه شود.
توجه به این ضرورتها و نیز اهمیت تأکید بر تفاوت میان مفاهیم بازنشستگی، سالخوردگی و ازکارافتادگی در دهههای اخیر منجر به شکلگیری مفهوم جدید «دوران سوم عمر» شده است. این دوران سهم قابل توجهی از عمر افراد را دربرمیگیرد که در آن انتظار میرود افراد زیادی باوجود رسیدن به سن بازنشستگی، هنوز با محدودیتهای جدی سلامتی مواجه نشده باشند. در این طرز نگرش بهجای آن که سالمندی و بازنشستگى معادل ازکارافتادگی و فرسودگی در نظر گرفته شود، مرحلهای از زندگی دانسته میشود که در آن سایر گروهها به سالمند همچون فردی شایسته احترام و تقدیر مینگرند. این تغییر تلقی موجب ارتقای جایگاه سالمندان در جامعه میشود و آنان را بخشی مفید و مؤثر و نه سربار جامعه معرفی میکند. امروز، بخش قابلتوجهی از بازنشستگان قادر به ایفای نقشهای اجتماعی و اقتصادی و خود خواستار باقیماندن در بازار کارند.
دوره سوم به بخشی از زندگی فرد گفته میشود که در آن، رسیدن به سن بازنشستگی، سلامتی و وجود فرصتهای متنوع برای دنبال کردن اهداف شخصی، امکان پیگیری مجموعهای از فعالیتهای رضایتبخش را برای افراد میسر میکند. این مفهوم به طور کلی در محدوده زمانی بین بازنشستگی و آغاز محدودیتهای جسمی، احساسی و شناختی ناشی از کهولت سن تعریف شده است. اگرچه نمیتوان سن مشخصی را برای این محدودیتها تعیین کرد، اما شاید بتوان زمان تقریبی بروز آنها را بین ۸۰ تا ۸۵ سالگی دانست. بنابراین دوران سوم عمر که با توجه به سن بازنشستگی در کشور ما، ممکن است بیش از ۳۰ سال هم ادامه پیدا کند، میتواند بخشی از دوران بزرگسالی باشد و با فرصتهای غنی خودشکوفایی، تعامل هدفمند و کمال همراه باشد. با همین تلقی است که بسیاری دوره سوم عمر را به عنوان سالهای طلایی بزرگسالی معرفی کردهاند.
تا پیش از مطرح شدن چنین رویکردی، زندگی افراد بر اساس دوران فعالیت به سه دوره تقسیم میشد و رسیدن به بازنشستگی را دوران پایانی حیات قلمداد میکردند؛ اما در تلقی جدید چهار دوره اصلی برای زندگی در نظر گرفته میشود: دوره اول، دوره وابستگی، جامعهپذیر شدن، نابالغ بودن و تحصیلات است. دوره دوم، دوره استقلال، بلوغ، مسئولیت، کسب درآمد و پسانداز است. دوره سوم دوران تکامل شخصی است. نهایتاً دوره چهارم، دوره وابستگی، ناتوانی و مرگ است. دوره سوم در واقع دوره بازنشستگی فعال و تکامل شخصیت است. این دوره هم میتواند دورهای برای استفاده فعال از فراغت و کسب لذت و رضایت بیشتر از زندگی باشد و هم با استفاده از تجربیات سالیان به ادامه کار و فعالیت موثر در جامعه اختصاص یابد. دوره سوم عمر، در واقع شامل دورانی است که افراد، با برخورداری از سلامت و رفاه نسبی و رهایی از مسئولیتهای حرفهای و خانوادگی، میتوانند عامل مجموعهای از فعالیتهای رضایتبخش برای خود باشند.
برنامهریزی و سیاستگذاری برای دوران سوم عمر در هر جامعه بستگی نزدیکی به شرایط اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی دارد. این سیاستگذاریهای میتوانند طیف متنوعی را از به کارگیری مجدد بازنشستگان ماهر در مشاغل تا غنیسازی اوقات فراغت آنها دربرگیرد. تجربه و مهارت بازنشستگان ایرانی در دوران سوم عمر، سرمایهای گرانبهاست که میتواند به خدمت جامعهی ایران درآید. استفاده از این سرمایه و انرژی با استفادهی آگاهانه بازنشستگان از این دوران و برنامهریزی هوشمندانهی سیاستگذاران امکانپذیر خواهد شد. شاید قدم اول برای رسیدن به چنین هدفی، این است که بعد از این بازنشستگی را معادل پیری و از کارافتادگی به شمار نیاوریم. بخش بزرگی از بازنشستگان انسانهایی سالم، باتجربه، بامهارت و آگاهاند که میتوانند نقش بزرگی در عرصههای مختلف فرهنگی و اقتصادی جامعه داشته باشند.
(منتشر شده در ویژه نامه روزنامه هفت صبح درباره صندوق های بازنشستگی)



