هفت صبح| ‌پیش از آنکه تبر بر سر پیرزن فرود بیاید، جنایت جای دیگری آغاز شده بود؛ در ذهن راسکولنیکف. او پیش از ارتکاب قتل، درباره ارزش جان یک انسان قضاوت کرده بود؛ نه بر پایه قانون، بلکه بر اساس منطقی که خود برای خویش ساخته بود.
داستایفسکی در جنایت و مکافات فقط داستان یک قتل را روایت نمی‌کند. آنچه او پیش چشم خواننده می‌گذارد، روند شکل‌گیری یک جنایت است؛ اینکه چگونه یک انسان، قدم‌به‌قدم برای عبور از یک مرز اخلاقی و قانونی، در ذهن خود توجیه می‌سازد. در این رمان، جنایت از لحظه فرود آمدن تبر آغاز نمی‌شود، بلکه از زمانی شروع می‌شود که اندیشه ارتکاب آن در ذهن ریشه می‌دواند.


راسکولنیکف جوانی است که با فقر، تنهایی و احساس بی‌جایگاهی دست‌وپنجه نرم می‌کند. با این حال، مسئله او فقط تنگدستی نیست. او در پی اثبات برتری خویش است و می‌خواهد باور کند که انسانی استثنایی است؛ انسانی که شاید بتواند از قواعدی عبور کند که دیگران ملزم به رعایت آن هستند.


از همین نقطه، انحراف آغاز می‌شود. راسکولنیکف زندگی یک انسان را به یک محاسبه عقلانی تقلیل می‌دهد و می‌کوشد ثابت کند که حذف یک نفر می‌تواند در خدمت هدفی بزرگ‌تر باشد. اما آنچه در این محاسبه نادیده گرفته می‌شود، کرامت ذاتی انسان است؛ ارزشی که نه با سود و زیان سنجیده می‌شود و نه با هیچ استدلالی قابل جایگزینی است.


از منظر جرم‌شناسی، اهمیت جنایت و مکافات در این است که توجه ما را به مرحله‌ای پیش از وقوع جرم جلب می‌کند؛ مرحله‌ای که فرد، پیش از ارتکاب رفتار مجرمانه، در ذهن خود فاصله‌ای میان «خود» و «دیگری» ایجاد می‌کند. وقتی دیگری دیگر یک انسانِ دارای حق حیات نیست، بلکه به ابزاری برای تحقق یک ایده تبدیل می‌شود، زمینه ذهنی ارتکاب جرم شکل گرفته است.


البته نمی‌توان راسکولنیکف را صرفاً محصول فقر یا شرایط اجتماعی دانست. این عوامل بی‌تردید در وضعیت او اثرگذارند، اما تصمیم نهایی را خود او می‌گیرد. همین نکته، محل تلاقی حقوق کیفری و جرم‌شناسی است؛ جایی که باید هم نقش عوامل اجتماعی را دید و هم مسئولیت فردی مرتکب را نادیده نگرفت.


راسکولنیکف می‌خواست ثابت کند که استثناست، اما در نهایت قربانی همان اندیشه‌ای شد که برای اثبات برتری خود ساخته بود. او گمان می‌کرد با قرار دادن خود فراتر از دیگران به قدرت می‌رسد، اما نتیجه چیزی جز فروپاشی تدریجی شخصیتش نبود.


یکی از نقاط قوت داستایفسکی این است که راسکولنیکف را به هیولایی بی‌احساس تبدیل نمی‌کند. او انسانی را تصویر می‌کند که میان رنج، غرور، تردید و توهم سرگردان است و در همین کشمکش، تصمیمی می‌گیرد که مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. شاید به همین دلیل است که جنایت و مکافات فقط یک رمان جنایی نیست؛ بلکه مطالعه‌ای عمیق درباره شکل‌گیری ذهن مجرمانه است.


حقوق کیفری از لحظه وقوع جرم و مسئولیت ناشی از آن سخن می‌گوید، اما ادبیات داستایفسکی ما را یک گام عقب‌تر می‌برد؛ به لحظه‌ای که انسان، پیش از ارتکاب جرم، در ذهن خود آن را مشروع جلوه می‌دهد.


شاید بزرگ‌ترین جنایت راسکولنیکف، تنها فرود آمدن تبر نبود؛ بلکه همان لحظه‌ای بود که پذیرفت می‌تواند ارزش جان یک انسان را محاسبه کند. او سرانجام دریافت که وقتی انسان، کرامت دیگری را انکار می‌کند، بخشی از انسانیت خود را نیز از دست می‌دهد.