هفت صبح| وقتی خاکی زیر بمب می‌رود، اولین چیزی که بلند می‌شود گرد و غبار است. دومین چیز، صدای هنرمندان. جنوب این روزها زیر سایه‌ای ایستاده که هیچ ابری آن را نساخته. آمریکا به این خاک تعرض کرده، به خاکی که قبل از اینکه روی نقشه باشد، در شعر بود، در داستان بود، در لالایی مادرانی که کودکانشان را با صدای موج خواب می‌کردند. تهران این روزها فاصله‌اش را با جنوب حس کرده.

 

شاید چون جنوب هرگز فقط یک جغرافیا نبوده ، جنوب یک زخم قدیمی است که هر بار التیام می‌گیرد و هر بار دوباره باز می‌شود.  صابر ابر از احمد محمود نوشت، از همان محمودی که خودش جنوبی بود، که اهواز در رگ‌هایش جاری بود، که «همسایه‌ها» و «مدار صفر درجه» را از دل این خاک سوخته بیرون کشید و به ادبیات فارسی داد. انتخاب آن نقل‌قول تصادفی نبود: «آدم عین علف هرزه است و خیلی زود به همه‌چیز عادت می‌کند.» این جمله الان، در این روزهای دود و آتش، مثل یک فریاد بی‌صداست. کاش این یک چیز را هرگز بلد نشویم، عادت کردن به جنگ. کاش دیدن خانه‌ای که می‌سوزد، کودکی که می‌لرزد، مادری که چشم به در دارد، هرگز برایمان عادی نشود.

 


 خاکی که ادبیات از آن روییده


جنوب به هنر بدهکار نیست، هنر به جنوب بدهکار است. این حساب را باید روشن گفت. احمد محمود از اهواز آمد و رمان اجتماعی ایران را از پایه لرزاند. موسیقی بندری از عمق این سواحل برخاست و تا دورترین خانه‌های ایران رفت. لالایی‌های خوزستان، نواهای بوشهر، ریتم‌هایی که انگار از ضربان خلیج می‌آیند، اینها وارداتی نیستند. اینجا زاییده شده‌اند، از همین آفتاب بی‌رحم، از همین خاک که زیر پا داغ می‌شود، از همین مردمی که رضا صادقی با تمام وجود درباره‌شان نوشت: «جنوبی جماعت پای خاک که بیاد وسط قصه‌اش فرق می‌کنه.»


این جمله را باید با خط بزرگ جایی نوشت. جنوبی‌ها با خاکشان قصه دارند، قصه‌ای که از روزگار پرتغالی‌ها شروع شده، از همان روزی که اولین کشتی بیگانه لنگر انداخت و خیال کرد این خاک بی‌صاحب است. هر بار که پایی ناخوانده آمده، همین خاک جواب داده. این حافظه در تن مردم جنوب است، در لهجه‌شان، در آهنگ کلامشان، در آن نگاه خاصی که ساحل‌نشین‌ها دارند، نگاهی که سال‌هاست به افق عادت کرده و از آنچه از افق می‌آید، هرگز نترسیده.

 

 هنرمند از جنوب می‌گوید


عباس جمشیدی‌فر نوشت قبله‌اش سمت جنوب است. این جمله از زبان یک بازیگر، چیزی فراتر از یک موضع‌گیری است. این اعتراف به تعلق است، به اینکه جنوب برای هنرمندان ایران یک نقطه معنایی است، یک مرکز ثقل عاطفی که وقتی زیر ضربه می‌رود، چیزی در همه ما تکان می‌خورد.


سیدعلی صالحی گفت دلش کباب شده. این تعبیر — این «کباب شدن دل» — خودش از جنس همان خاک است. از آن صمیمیت خشن جنوبی می‌آید که زبان را ساده می‌کند تا معنا سنگین‌تر بشود. شکیب شجره کوتاه نوشت و همین کوتاهی گاهی از هر متن بلندی سنگین‌تر است. وقتی دل درد می‌گیرد، جمله‌ها آدم را پس می‌زنند. کلمه‌ها کم می‌شوند. آنچه می‌ماند، یک جهت است، جنوب.

 

هنر در این لحظه‌ها کارش حل کردن مسئله نیست. هنر آینه‌ای است که جلوی صورت زمانه می‌گیرند تا زمانه از خودش نترسد، تا ببیند چه شده، تا فراموش نکند، تا عادت نکند. احمد محمود سال‌ها پیش نوشت آدم به همه‌چیز عادت می‌کند. شاید اما تا وقتی هنرمندی هست که قلم بردارد، که بنویسد، که فریاد بزند، که نقل‌قول بیاورد از نویسنده‌ای که خاکش دارد می‌سوزد، تا آن وقت، امید هست که این بار، برای این یک بار، محمود اشتباه کرده باشد.

 

 جنوب تنها نیست، هرگز نبوده


ما اهل قلم هستیم، اهل کلمه، اهل قصه، اهل آن شب‌هایی که به جای تفنگ، کتاب برمی‌داریم و می‌نشینیم و می‌نویسیم. اما این روزها، قلم هم وزن دیگری دارد. هر کلمه‌ای که درباره جنوب نوشته می‌شود، هر شعری که برای این خاک خوانده می‌شود، هر داستانی که این مردم را به یاد می‌آورد، خودش نوعی ایستادن است. ایستادن کنار کسانی که زیر آسمانی نفس می‌کشند که دیگر آرام نیست.


ما با مردم جنوب هستیم، با قصه‌هایشان، با شعرشان، با آن لالایی‌هایی که نسل به نسل از مادری به مادر دیگر رسیده و حالا باید بلندتر از همیشه خوانده شود تا صدای انفجار را بپوشاند. با قلم کنارشان می‌ایستیم، با حافظه کنارشان می‌ایستیم، با هر آنچه داریم و اگر روزی - که امیدواریم نیاید - این خاک به چیزی بیش از کلمه نیاز داشت، بدانند که این سرزمین هرگز تنها نمانده. از زمان پرتغالی‌ها تا امروز، هر بار که دشمن آمده، این مردم دوش به دوش هم ایستاده‌اند. ما هم از همین جنسیم. از همین خاک، از همین قصه، از همین ایران.