نگاهی به «اسکورت» یوسف حاتمیکیا و جاهطلبی یک سینمای جادهای
اتمیکیا جاده را دوست دارد و این علاقه را میشود در قابهای فیلم حس کرد
هفت صبح| «اسکورت» بوی لاستیک سوخته میدهد. صدای موتور دارد، گرد جاده روی صورتش نشسته و حوصله ایستادن هم ندارد. یوسف حاتمیکیا این بار دوربینش را برداشته و به جاده زده تا فیلمی بسازد که حرکت در رگهایش جریان دارد. همین ویژگی کافی است تا میان انبوه فیلمهایی که هنوز شخصیتهایشان ننشستهاند شروع به توضیح دادن جهان و زمانه میکنند، «اسکورت» سرحالتر به چشم بیاید.

قصه هم جان میدهد برای چنین سینمایی. اصلان برای تهیه داروی دوست بیمارش وارد مسیری میشود که یک سویش قانون ایستاده و سوی دیگرش زنی شوتی به نام حلما. جاده میان این دو کشیده شده و قرار است در طول سفر، تعریف آدمها از قانون، گناه، اجبار و حتی خودشان تغییر کند. ایده جذاب است. اجرای فیلم هم در بسیاری لحظات جان دارد. دردسر «اسکورت» جایی آغاز میشود که میفهمیم ماشینش از سرنشینانش بهتر ساخته شده است.
بنزین در رگهای فیلم
حاتمیکیا جاده را دوست دارد و این علاقه را میشود در قابهای فیلم حس کرد. ماشینها برای پر کردن تصویر اینجا نیستند. سرعت بخشی از زبان فیلم است. صدای موتور، ترمز، اصطکاک لاستیک با آسفالت و هجوم ماشینها به قاب، «اسکورت» را صاحب ضربان کردهاند.تعقیبوگریزها هم بیشتر مواقع خوشریتم و درست طراحی شدهاند. فیلمساز میداند دوربین را کجا بگذارد، کجا کات بزند و چه لحظهای پایش را روی گاز فشار دهد. طراحی صدا نیز کمک کرده جاده گاهی چند متر جلوتر بیاید و تقریباً زیر صندلی تماشاگر قرار بگیرد.
جهان شوتیها انتخاب جذاب دیگری است. آدمهایی که زندگیشان میان فرمان، جاده، بار و خطر میگذرد و هر پیچ میتواند آخرین پیچ باشد. فیلم میخواهد پشت تصویر آشنای «قاچاقچی» را ببیند و آدمی را پیدا کند که شاید پیش از خلافکار بودن، گرفتار جغرافیا و اقتصاد خودش شده باشد.همین نگاه البته گاهی زیادی نرم میشود. فیلم آنقدر به زخم این آدمها نزدیک میشود که پیچیدگی مسئله قاچاق عقب میرود. این جهان جای کندوکاو بیشتری داشت. «اسکورت» اما عجله دارد. ماشین روشن است و فیلمساز دوست ندارد زیاد کنار جاده توقف کند.
امیر جدیدی گاز میدهد، فیلمنامه ترمز میگیرد
امیر جدیدی جنس این سینماست. بدن، نگاه و انرژی او با جاده جور درمیآید. پشت فرمان که مینشیند، باورش میکنیم. خشم را هم بدون عربده میتواند منتقل کند و تردید را گاهی با یک مکث کوتاه در صورتش نگه میدارد. مشکل اینجاست که اصلان به اندازه بازیگرش ساخته نشده است.قرار است اتفاق بزرگی درون این مرد رخ دهد. نگاهش به حلما عوض شود، مرز وظیفه و وجدان برایش جابهجا شود و رابطهای عاطفی هم آرامآرام میان این دو شکل بگیرد. فیلمنامه برای چنین مسیری پله کم دارد. گاهی اصلان هنوز یک جا ایستاده، اما قصه دو پیچ جلوتر رفته است.
جدیدی تلاش میکند این فاصله را با بازی پر کند و تا حد زیادی هم موفق است. با این همه، بازیگر نمیتواند چیزی را که روی کاغذ ساخته نشده، کامل به شخصیت تزریق کند. برای همین بازی خوب او در چند صحنه به دیوار فیلمنامه میخورد و پژواکش کمتر از چیزی میشود که انتظار داریم.افشین هاشمی قصه دیگری دارد. آرام بازی میکند و بلد است بدون سروصدا قاب را مال خود کند. نگاه، سکوت و تغییر کوچک لحن برایش ابزار بازیاند. حضورش یادآوری میکند که بازی خوب همیشه قرار نیست خودش را به رخ بکشد.
رضا کیانیان هم اتفاق جالب فیلم است. مدتها بود بخشهایی از بازی او گرفتار الگوهایی آشنا شده بود. اینجا دستکم تلاش کرده پوست دیگری بپوشد. جنس حضور و ریتم رفتارش تفاوت دارد و همین خروج از منطقه امن، بازیاش را دیدنی کرده است.
حلما هنوز هدی زینالعابدین است
انتخاب هدی زینالعابدین اما جای بحث جدی دارد. ایراد اصلی کمکاری بازیگر نیست. او برای نقش انرژی گذاشته، سراغ رفتارهای زمختتر رفته و میکوشد زنی را بسازد که سالها با خطر همخانه بوده است. با وجود این تلاش، حلما هنوز کاملاً متولد نمیشود. پرسونا، چهره و جنس حضور زینالعابدین عمیقاً شهری است. این ویژگی الزاماً نقطه ضعف یک بازیگر نیست، اما برای حلما تبدیل به مانع شده است. قرار است با زنی روبهرو باشیم که جاده بخشی از زیست اوست. زنی که سرعت برایش حادثه نیست، عادت است. خطر باید جایی در راه رفتن، نگاه کردن و حتی سکوتش رسوب کرده باشد.
گریم، لباس و لهجه میتوانند ظاهر را تغییر دهند، اما زیست را نمیشود مثل کت روی شانه بازیگر انداخت. زینالعابدین تلاش میکند فاصله خودش با حلما را کم کند، ولی این فاصله هیچگاه کاملاً محو نمیشود. در لحظاتی به جای اینکه حلما را ببینیم، هدی زینالعابدینی را میبینیم که دارد با جدیت نقش یک زن شوتی را اجرا میکند. همین فاصله کوچک، در فیلمی که بخش مهمی از بار عاطفیاش روی رابطه او و اصلان گذاشته شده، بزرگتر به چشم میآید. «اسکورت» با این همه فیلم بیرمقی نیست.
برعکس، انرژی دارد، بلد است تماشاگر را روی صندلی نگه دارد و در بخش فنی گاهی جاهطلبی جذابی نشان میدهد. یوسف حاتمیکیا هم نسبت به «شب طلایی» قدمی جدیتر برداشته و نشان میدهد سینمای قصهگو و پرتحرک را دوست دارد. حیف که آدمهای فیلم به اندازه ماشینهایش خوب حرکت نمیکنند. «اسکورت» در جاده گاز میدهد، گردوخاک میکند و چند پیچ را هم با مهارت رد میکند. مسئله درست جایی خودش را نشان میدهد که موتور خاموش میشود. آنجا میفهمیم صدای ماشین هنوز در گوشمان مانده، اما آدمهایی که داخلش نشسته بودند، آنقدر که باید در ذهنمان نماندهاند.