به بهانه سالروز تعیین نصفالنهار گرینویچ
هر بار که به یاد آن مادر فکر میافتم، آرزو میکنم روزی برسد که ساعت دوازد و نیم شب گوشی را کنار بگذارد و...
هفت صبح| پدربزرگم ساعتی جیبی داشت. زنجیرش نقرهای بود. هر شب پیش از خواب کوکش میکرد. صدای تیکتاکش در سکوت اتاق به نفس کشیدن میماند. یک بار از او پرسیدم این ساعت را با چه تنظیم میکند. خندید و گفت با رادیو و اذان و آفتاب. بعد اضافه کرد که ساعت یعنی آدم بداند با بقیه همقدم است. آن روز حرفش را نفهمیدم.
پاییز ۱۸۸۴ بود. در تالاری در واشنگتن 41 نماینده از 25 کشور دور هم نشستند. قرار بود خطی بکشند که کسی نمیتوانست آن را ببیند. تا آن روز هر شهری ظهر خودش را داشت. قطارها و کشتیها در آشفتگی ساعتها سرگردان بودند. نمایندگان رأی گرفتند و خط صفر جهان از رصدخانه گرینویچ گذشت. فرانسه رأی ممتنع داد. این کشور 27 سال دیگر هم ساعتش را همچنان با پاریس تنظیم میکرد. دل کندن از اکنونِ خود، آسان نیست.
ایران در آن تالار حضور نداشت. با این حال این خاک ما، زمان را خوب میشناخت. خیام 900 سال پیش از آن تقویمی ساخته بود. این تقویم هنوز از دقیقترین تقویمهای جهان است. نیاکان ما آسمان را میخواندند. آن روز اما کسی به این پیشینه توجه نکرد و از ما نپرسید که ایرانیان، به نظر شما، صفر جهان کجا باشد؟
امروز ساعت ما سه ساعت و نیم با گرینویچ فاصله دارد. بیشتر کشورها با ساعتهای رُند زندگی میکنند. ما در همین نیمساعت ایستادهایم. این «نیم» را دوست دارم. گاهی هم دلم از آن میگیرد. حال ما به حال کسی میماند که در آستانه در ایستاده است. هنوز نمیداند داخل شود یا برگردد.
این روزها در خانههای ما ساعتهای دیگری هم هست. این ساعت روی دیوار نیست. مادری را میشناسم که هر شب ساعت دوازده و نیم کنار پنجره مینشیند. گوشی را در دست میگیرد و منتظر میماند. پسرش آن سوی دنیاست. آنجا عصر است. پسر تازه از کار برگشته و مادر هنوز بیدار است. اگر سرعت اینترنت یاری کند، تماس تصویری آنها باید در همین چند دقیقه جا بگیرد. این مادر حساب اختلاف ساعتها را از هر جغرافیدانی بهتر بلد است. میداند وقتی اینجا اذان صبح میگویند، پسرش تازه چراغ اتاقش را خاموش کرده است. نصفالنهارها روزی برای نزدیک کردن جهان کشیده شدند. حالا اما از وسط سفره خانوادههای ما میگذرند.
آنها که ماندهاند هم زمان را جور دیگری میشمارند. زمان ما این روزها با فاصله دو افزایش قیمت سنجیده میشود. در تابستانهای اخیر جدول خاموشی به در یخچالها چسبید. مادرها با همین جدول تصمیم گرفتند کِی لباس بشویند. بچهها با همین جدول درس خواندند. پدری را میشناسم که شبها در تاریکیِ خاموش خانه بیدار میماند. به اجاره ماه بعد فکر میکند. صدایش درنمیآید تا خواب بچهها نشکند.
جوانی را هم میشناسم که سه سال است عروسیاش را به بهار بعد سپرده است. هر بهار میآید و میرود. او باز میگوید سال دیگر. زمان مثل شن از لای انگشتانش میلغزد. تلخترین بخش ماجرا، ندانستن است. آدم شب بلند را تاب میآورد. فقط کافی است بداند صبح کِی میرسد.
با این همه مردم ما هنوز ساعتهایشان را کوک میکنند. صبحها نان تازه میخرند. برای تولد بچهها کیک میخرند. کیک امسال شاید کوچکتر از پارسال باشد. همسایهها هنوز در کوچه به هم سلام میکنند. این سرزمین روزهای جنگ را دیده است. زلزله را دیده است. سالهای سخت تحریم را هم پشت سر گذاشته است. مردمش هر بار کنار هم ایستادند. سختی، توان آنها را نمیگیرد. احساس تنهایی است که آنها را خسته میکند. گاهی حس میکنند صدایشان به گوش کسی نمیرسد. مثل تیکتاک ساعتی در اتاقی خالی.
ماجرای گرینویچ درسی برای ما دارد. ارزش آن خط فرضی، از دقت ریاضی نبود. ارزشش از توافق بود. جهان پذیرفت بر سر یک نقطه مشترک بایستد. فقط اینگونه میشد با هم حرکت کرد. جامعه ما هم به نصفالنهاری مشترک نیاز دارد. به گمانم این نقطه صفر، صداقت است.
پدربزرگم سالهاست رفته است. ساعتش حالا در کشوی میز من است. گاهی کوکش میکنم. فقط میخواهم صدایش را بشنوم. هر بار که به یاد آن مادر فکر میافتم، آرزو میکنم روزی برسد که ساعت دوازد و نیم شب گوشی را کنار بگذارد. در خانه را باز کند و پسرش را در آغوش بگیرد. شاید آن روز، نیم ساعت فاصله ما با جهان دیگر دلگیر نباشد.