ممد آغاجری مربی کوری که استعدادپرورترین معلم عالم بود
آبادان شهر عشق و از خودگذشتگی است. شهر دریبلینگ و دلخوشی و ترقص روی چمنهای اساطیری
هفت صبح، مرتضی کلیلی| برگی از تاریخ امروزمان را به آبادان اختصاص دادم. دلیلش هم وضعیت اسفناک تیم صنعتنفت آبادان است که با عقبهای از بازیکنان نامدار، به یکی مثل محمد نوری بیتجربه اعتماد میکند و نتیجه میشود 8 بازی بدون برد! کسی که حتی به اندازه چشم بینا و کمک محمد آغاجری هم توانایی مربیگری ندارد؛ خلاصه بعد از این همه امتیاز از دست دادن باز هم برگشتیم به نسخه آقا سید. سیروس پورموسوی که برای بار سوم هدایت صنعتنفت را برعهده گرفت.

همین ما را یاد ممد آغاجری مربی سالها پیش آبادانیها انداخت و یادداشت زیبای ابراهیم افشار استاد عزیز و دوستداشتنیام. یاد آن روزی که صنعتنفت با برزگری، پرسپولیس و غولهایش را لوله کرد؛ القصه... استاد دلم برای خودت و قلم جادوییات تنگ شده. چراکه تنها خودت «جعبه سیاه» نه فقط فوتبال که ورزش ایران هستی و برخی این روزها ادایت را به بدترین شکل درمیآورند!
یک: توی این روزهای غمپروری آبودان، دلم برای یک نفر تنگ شده است. همهاش مجسم میکنم الان اگر زنده بود چه شکلی با آن چشمهای نابینایش برای آبادان اشک میریخت. مگر غیر از همین آبودان مغموم در کجای دنیا میتوان مربی کوری را پیدا کرد که استعدادپرورترین معلم عالم باشد؟ ممد آغاجری را میگویم که چشمش هیچ جا را نمیدید اما هروقت ستارههایش را تحویل تیم ملی میداد، انگار که خودش از نو متولد شده باشد اما این بار با بینایی تمام.
یادش گوارا باد وقتی که ننهباباهای بازیکنها اجازه حضور آنها در تیم ملی را نمیدادند، این ممدآقا بود که شُرشُر اشک میریخت بر دامنشان تا رخصت آنها را بگیرد. مثل داستان سال ۱۳۴۹ که وقتی جمشید بشاگردی و غلامحسین مظلومی و عبدالواحد بزمه و لفته سهبرادران و رضا قفلساز از آبودان به تیم ملی جوانان دعوت شدند و بابای جمشید گفت نوچ، ممدآقا آغاجری رفت عین ابر بهاری به پایش اشک ریخت و مجوز بچهها را گرفت.
کیان؛ کارخانه بازیکنسازی جهان
کیان آبادان تیم متعلق به ممدآقا آغاجری -تنها مربی روشندل فوتبال عالم- عجیبترین کارخانه بازیکنسازی جهان بود. تنها مربی کور جهان که برای آدمهای بینا مربیگری میکرد. در هر بازی یکی از بچههای تیمش را کنار دستش میگذاشت تا در هیبت یک گزارشگر بداههپرداز، بازی زنده تیمش را برای او گزارش کند و آنگاه ممدآقا چشمبسته راهنماییشان میکرد. مردی که بوی چمن و عطر توپ را از بوی نان بیشتر میفهمید.
او 11 بازیکن تیمش را از بوی عرقشان میشناخت. وقتی دستشان را در دست میگرفت و برایشان دستورات تاکتیکی صادر میکرد، حاضر بودند برایش بمیرند. 30سال بعد از سلطنت او در محله بریم که روز به روزش را برای صنعتنفت جواهر جمع کرده بود، وقتی جنگ عراق پیش آمد و ستارهها یکییکی رخت جنگ پوشیدند و رفتند خط مقدم، ممدآغاجری همانجا ماند و هرگاه پیریِ شاگردانش را دید، دستشان را گرفت در دستش و بو کرد و مویه کرد. برای او وجب به وجب محله بریم، وجب به وجب احمدآباد، وجب به وجب اروسیه و خیابان یکم، به منزله سرزمین مادری بود.مردی که دار و ندارش را خرج کیان میکرد و برای تهیه توپ نیمدار و کلمنی پر از آب تگری، کل زندگیاش را حراج میکرد.
حتی حاضر نبود برای خودش یک عینک و چشمبند بخرد. هر حرکت باتوپ و بدونتوپ بچههایش را از طریق گزارش شفاهی یکی از شاگردان ذخیرهاش میشنید و مو به تنش سیخ سیخ میشد: «ووی ولک ندیدی جمشید چه ملخکی زد. ووی ولک حرکت آکروباتیک منصور را ندیدی. ووی ولک خدا به دور». تماشای فوتبال در ظلمات نابینایی، تنها از دست لوئیس خورخه بورخس برمیآمد و او. این همه عشق در یک مرد نابینای فقرپیشه از کجا ریشه داشت که با مستمری ناچیزش توی تمرین هرروزه برای بچههای شرمگین کیان، کانادادرای بخرد.
سنترفوروارد عاشق روبیون
بچههایی که حتی اگر در فوتبال کورکورانهاش تصمیم غلطی هم میگرفت دل او را نمیشکستند. حکم حکم او بود حتی اگر داخل میدان را نمیدید. مردی که به بچههایش یاد داده بود همدیگر را برادر صدا بزنند. تاریکی حریفی نبود که هول توی دل ممد بیندازد. تاریکی خود فرزند روشنایی بود. همچنان که روشنایی، خود مادر تاریکی است. ممد آغاجری در عهد جوانی که خانهشان تو کواترهای کارگری صنعتنفت بود خود یک سنترفوروارد تیز بود که وقتی توی زمین گچپزی نزدیک سلویچ تمرین میکردند همیشه خدا دهنش میجنبید. نه که بخواهد سویکه (توتون مکیدنی) بجود، بلکه او عاشق روبیون (میگو) خشک بود و صدالبته یک مشت شادونه هم تو جیبهاش میریخت که دهنها خالیخالی نباشد. آنقدر که ممدآقاجری به تنهایی آنهمه ستاره به فوتبال جنوب هدیه داد، هیچ باشگاهی در جهان نداده است.
تیر عراقیها به تیر دروازهمان خورد
مثل بقیه آبودانیها او خود نیز از تماشاچیهای پر و پا قرص سینما بهمنشیر بود. آنجا هم عین زمین فوتبال، همیشه یکی از همبازیها یا شاگردانش فیلم را گزارش میکرد برایش. اگر کسی بهش میگفت فیلم تازه دیدم وولک، ممد هوسش میافتاد به جونش که «باس فریم به فریماش را تعریف کنی وولک. وای به حالت اگر سکانسی را جا بیندازی.» وقتی بعثیها با توپ و تفنگ و تانک و خمسهخمسه حمله کردند به شهر محمد آغاجری. ممدآغا تا صدای تفنگ را شنید گفت «بگید بینم چه خبره»؟ عبدالواحد بزمه ستاره سبیلوی صنعتنفت گفته بود «هیچی ولک، تیر عراقیها به تیر دروازهمان خورد.» همان روزها بود که دل ممدآقا در سوگ ناصر شاملی ستاره فوتبال جنوب که در جنگ شهید شده بود مخزن غم شد.
حسون؛ ساحر پا به توپ
دو: آبادان شهر عشق و از خودگذشتگی است. شهر دریبلینگ و دلخوشی و ترقص روی چمنهای اساطیری و سلاطین دریبل این سرزمین از دل این چمنهای یشمی سوخته به پا خاستهاند. از میان آنها من اما دلم برای یکیشان بسیار تنگ میشود؛ «حسون». ستاره مادرزادی که مادر روی دستش نزایید. عبدالرضا برزگری ملقب به حسون سیاه، ساحر پا به توپ، بچه خجالتی «آبادان سیتی» که با توپ جادو میکرد و آنگاه حتی دعانویسها هم نمیتوانستند او را از توپ و توپ را از او جدا کنند. وقتی که تکنیک ناب آبودانیاش را به رخ میکشید و با چشمهای آهووار نگاه به توپ میکرد و به سادگی روی یک دستمال مخمل، سه نفر را چنان میرقصاند که همهشان گُرگیجه میگرفتند و ما برایش از دور هورا میکشیدیم.

مخصوصا وقتی آن همه تکنیک ناب، با موهای فرفری و رنگ پوست سیاه و پاهای دراز پُرعضله و به ویژه با فقرپیشگیاش تلفیق میشد. حسون هم مثل خیلی از بچههای احمدآباد در یک خانواده پرجمعیت به دنیا آمده بود. با آن رنگ پوست مشکی و چشمهای نجیب زغالی، از یک خانوار ۱۲ نفره؛ هفت خواهر و ۳ برادر. پدر طبق معمول شرکتنفتی بود و آنها کنار سینما تاج (یا سینما نفت) کنار لولههای سیاه نفت بازی میکردند و نمیدانستند که تمام ثروت مملکت زیر پایشان است. با آن سن کمش وقتی در تیم بانک سپه حمل توپ میکرد انگار که ناخدایی در دریای توفانی لنج میراند به آهستگی و اعتماد.
خودنمایی جلوی غولهایی مثل قلیچ و پروین
مرداد ۵۵ که منوچهر سالیا به تیم جوانان آبادان دعوتش کرد و یک سال بعدش در جام پنجم تخت جمشید (۵۶) وقتی دهداری بالا سر تیم صنعتنفت ایستاد بلیت حسون برده بود. هفته چهارم آن فصل وقتی جلوی پرسپولیس بازی کرد و گل زد، همه ایران اسمش را حفظ کردند. چهرهاش چنان کودکانه بود که انگار دارد با اسباببازیها و ماهیها و خرچنگهایش بازیبازی میکند. آن روز پسرک سیهچرده که در ابتدای بازی برای رودررو شدن جلوی غولهایی چون قلیچ و پروین استرس داشت ناگهان یخش باز شد و همه را مالاند به هم و از روی جنازهشان گذشت. او وقتی اولین بار به خود جرات داد و ممد دادکان را دریبل زد دیگر فهمید که کسی جلودارش نیست. حسون آن روز یک گل زد و یک پاس گل داد و تیم زردپوشش پرسپولیس را از پا درآورد.
آوازه حسون در جام ملتها
بعد از بازی هم در حالی که حسون توی رختکن داشت «هلههله» میکرد خبر آمد که مستر یاگودیچ -مربی تیم ملی جوانان ایران- حسون را به اردو دعوت کرده است. بچههای احمدآباد از اینکه میدیدند بچهمحلشان دارد میرود به جامجهانی جوانان، هللیوسا راه انداختند و محله را روی سرشان گذاشتند. برزگری در ۱۸سالگی به تیم ملی دعوت شد و حشمت او را برای جامجهانی آرژانتین ۱۹۷۸ انتخاب کرد.
اوج خروسخونی فوتبال او در اواخر دهه ۵۰ بود که اولین گل بعد از انقلاب فوتبال ما را وارد دروازه تیم ملی چین کرد. همان روزها که آوازه حسون در جام ملتها بلند شده بود اماراتیها او را روی هوا زدند و بردند. آن روزها حتی هامبورگ هم کشتهمرده تکنیک ناب حسون شده بود اما مصریها در ارسال رضایتنامه او به آلمان آنقدر دستدست کردند که خریداران ژرمن از خیرش گذشتند.