رضا بیک ایمانوردی؛ قهرمان گیشه، راننده جادههای غربت
نام رضا بیک ایمانوردی زمانی صف طولانی مقابل سینماها میساخت، اما پس از پایان فعالیت هنری زندگی دیگری را پشت فرمان کامیون تجربه کرد
هفت صبح| تصویرش را که میبینی، تقریباً میتوانی صدای فیلم را هم بشنوی. چند مرد عصبانی، یک زد و خورد مفصل، صندلیهایی که احتمالاً تا چند ثانیه دیگر سالم نمیمانند و مردی در مرکز قاب که انگار قانون جاذبه برایش کمی متفاوت نوشته شده است. رضا بیک ایمانوردی همین بود، یکی از آن بازیگرانی که پیش از آنکه درباره تکنیک بازیگریشان بحث شود، حضورشان را حس میکردی.
مردی پرتحرک، خوشریتم و صاحب نوعی شیرینی غریزی که میتوانست چند دقیقه بعد از یک دعوای جانانه، تماشاگر را بخنداند. ۲۲ شهریور یادآور مرگ بازیگری است که زندگیاش شباهت عجیبی به فیلمهای خودش داشت، پرحادثه، غیرقابل پیشبینی و در پایان، تلختر از چیزی که تماشاگر انتظار داشت.
قهرمانی که اتفاقی وارد قاب شد
قصه سینمایی بیک ایمانوردی یکی از آن داستانهایی است که اگر در فیلمی ببینیم شاید بگوییم نویسنده زیادی خوششانس بوده است. جوانی ورزشکار که کشتی کچ میدانست، انگلیسی بلد بود و مدتی در سفارت آمریکا کار میکرد، در مسیر زندگی با ساموئل خاچیکیان روبهرو شد. چشم کارگردان تیزبین سینمای جنایی ایران خیلی زود چیزی را دید که دوربین هم بعدتر کشف کرد: این مرد برای قاب ساخته شده است.
نقشی کوتاه در «فریاد نیمهشب» دروازه ورودش شد و بعد فیلم پشت فیلم آمد. «یک قدم تا مرگ»، «دلهره»، «ضربت»، «سرسام» و دهها عنوان دیگر، بیک را به یکی از چهرههای بسیار پرکار سینمای دهههای ۴۰ و ۵۰ تبدیل کردند. او در بیش از صد فیلم ظاهر شد و دامنه حضورش از اکشن و کمدی تا نقش منفی و ملودرام کشیده شد.
بدن ورزیدهاش هم بخشی از ابزار بازیگری او بود. دعواهای سینمایی آن دوره اغلب چیزی میان مشتزنی نمایشی و شلوغکاری مقابل دوربین بودند، اما بیک کوشید حرکت را جدیتر کند. تجربه کشتی کچ را به سینما آورد، گروهی برای حرکات خطرناک شکل داد و خودش بسیاری از صحنههایی را بازی کرد که معمولاً باید سهم بدلکار میشد. سفرش به ایتالیا برای بازی در «صندلی الکتریکی» و حضورش در تولیدات ترکی نیز نشان داد شهرت او محدود به گیشه داخلی نمانده بود.
ستارهای که مردم انتخابش کردند
رابطه بیک ایمانوردی با منتقدان و سینمای روشنفکری همیشه رابطه آسانی نبود. خودش هم این فاصله را میدانست. در گفتوگوهای سالهای پایانی عمر با اعتمادبهنفسی مثالزدنی از موقعیتش دفاع میکرد. استدلالش پیچیده نبود: مردم مرا میخواستند. این شاید کلید فهم پدیده بیک باشد. او فرزند سینمایی بود که اعتبارش را بیشتر از صف گیشه میگرفت تا تحسین محافل روشنفکری. خودش میگفت حضورش میتوانست فروش شهرستان یک فیلم را تضمین کند.
حتی ادعا میکرد دستمزدی بالاتر از بسیاری از ستارههای همدورهاش میگرفته است. با این همه، بخش مهمی از درآمدش دوباره به سینما برگشت. استودیوی «آربی» را راه انداخت، تهیهکنندگی کرد و کوشید فیلمهایی متفاوت با تیپ محبوب خودش بسازد. طنز تلخ ماجرا همینجا بود: فیلمهایی که برای دیگران بازی میکرد میفروختند، اما تجربههای متفاوت خودش همیشه با گیشه مهربان نبودند. او ستارهای بود که قواعد بازار را خوب میشناخت، اما دلش میخواست گاهی علیه همان قواعد بازی کند.
آخرین سکانس، دور پرده
بعد انقلاب، مسیر زندگی ستاره گیشه ناگهان شکست. امکان ادامه فعالیت حرفهای برایش فراهم نشد و سرانجام ایران را ترک کرد. ابتدا آلمان و بعد آمریکا. مردی که زمانی نامش روی سردر سینماها مشتری جمع میکرد، در آمریکا پشت فرمان کامیون نشست. همین بخش زندگی اوست که قصه بیک را از یک زندگینامه معمولی جدا میکند.
شهرت گاهی بیرحمانهتر از آن است که تصور میکنیم. نور پروژکتور خاموش میشود، پوسترها پایین میآیند و آدمی که هزاران نفر برای دیدنش بلیت خریدهاند باید زندگی دیگری را شروع کند. بیک ایمانوردی ۲۲ شهریور ۱۳۸۲، در ۶۷ سالگی و پس از ابتلا به سرطان ریه در آمریکا درگذشت. اما شاید زیباترین توصیف خودش درباره موفقیت، ربطی به دستمزد و فروش نداشت. ثروتش را در محبتی میدید که مردم هنگام دیدنش نشان میدادند. برای ستارهای که سالها قهرمان گیشه بود، شاید هیچ جایزهای معتبرتر از همین نبود؛ اینکه چند دهه بعد، هنوز کافی است تصویرش روی صفحه ظاهر شود تا نسل قدیمیتر لبخند بزند و بگوید: «بیک بود دیگر!»