کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۱۹۷۷
تاریخ خبر:
گزارش هفت صبح از تغییر مفهوم احترام در خانواده‌ها؛ چرا جوان‌ها اقتدار سنتی را بی‌چون‌وچرا نمی‌پذیرند؟

پایان اطاعت با چاشنی حق مخالفت

پایان اطاعت با چاشنی حق مخالفت

«چشم» گفتن نسل قدیم جای خودش را به «چرا» نسل جدید داده است

هفت صبح| داستان از یک ویدیوی کوتاه در فضای مجازی شروع می‌شود. کلیپی که بسیاری را به تفکر واداشت. در این محتوای اینترنتی دختری را می‌بینید که سوالی ساده را از مخاطبان می‌پرسد: «چرا شما دهه پنجاهی‌ها و شصتی‌ها این‌قدر مودب بودید؟ چرا همیشه فقط «چشم» می‌گفتید؟!» بعد، درست در همان لحظه‌ای که بیننده در دنیای گذشته و حس نوستالژی غرق می‌شود و به دنیای شیرین ادب و احترام سال‌های نه چندان دور گذشته فکر می‌کند، تصویر ناگهان تغییر می‌کند و مادری را نشان می‌دهد که با جارو فرزندش را کتک می‌زند!

 

این تضاد خنده‌دار، در واقع نشان دهنده تلخ‌ترین حقیقت ماجراست. ما گاهی «ادب» را با «اطاعت» اشتباه می‌گیریم. فکر می‌کنیم نسلی که کمتر حرف می‌زد و بیشتر تحمل می‌کرد، مودب‌تر بود؛ اما حقیقت این است که آن نسل، کمتر «اجازه» می‌داد حرف بزند. حالا که نسل جدید به جای «چشم» گفتن دائم می‌پرسد «چرا؟»، خیلی‌ها سریعاً برچسب بی‌ادب به او می‌زنند. اما اگر واقع بینانه‌تر نگاه کنیم، می‌بینیم که مسئله اصلاً ادب یا بی‌ادبی نیست؛ مسئله این است که تعریف ما از «احترام» و «رابطه با بزرگ‌ترها» در این چند دهه کاملاً عوض شده است.

 

  وقتی «چشم» گفتن محصول ترس بود

بیایید کمی‌ به عقب برگردیم. نسل‌های دهه پنجاه و شصت در خانواده‌هایی بزرگ شدند که در آنها اطاعت و«حرف‌شنوی» یعنی بالاترین فضیلت یک کودک. در آن دوران کودک خوب، کسی بود که جواب بزرگ‌ترها را نمی‌داد و هر چه می‌گفت با یک «چشم» یا «بله» کوتاه پذیرفته می‌شد. در آن زمان، احترام فقط یک جهت داشت و آن هم از پایین به بالا بود. یعنی کوچک‌تر باید حرمت بزرگ‌تر را نگاه می‌داشت، حالا فرقی نمی‌کرد که این بزرگ‌تر مهربان باشد و یا سخت‌گیر و خشن.

 

اما نکته اینجاست که این ادب و احترام، همیشه از روی آرامش وتعامل و احترام و گفت‌وگو نبود بلکه خیلی وقت‌ها محصول ترسی نانوشته بود. ترس از تنبیه، ترس از توبیخ یا حتی ترس از همان جارویی که در ویدیو دیدیم! ممکن بود کودکی در حضور پدر و مادرش با نهایت ادب و تواضع بگوید «چشم»، اما وقتی به اتاقش می‌رفت، در دلش توفانی از اعتراض و ناراحتی داشته باشد. 

 

نسل زد؛ نسلی که حق انتخاب دارد

در مقابل، ما با «نسل زد» روبه‌رو هستیم. این نسل از همان کودکی با مفهومی ‌به نام «حق انتخاب» آشنا شد. اینترنت، شبکه‌های اجتماعی و دسترسی بی‌سابقه به روایت‌های مختلف دنیا باعث شدند که نوجوان امروز جهان را تک بعدی نبیند. او هم زمان هزاران دیدگاه مختلف را می‌بیند، آن‌ها را با هم مقایسه می‌کند و در نهایت خودش درباره‌ آنها قضاوت می‌کند.

 

در چنین شرایطی، جمله‌ای مثل «چون من بزرگ‌ترم، پس باید حرفم را گوش کنی»، دیگر هیچ قدرت و توجیهی برای وی ندارد. نسل جدید نمی‌خواهد فقط «قبول کند»، او می‌خواهد بداند «چرا باید قبول کند؟» همین پرسیدن «چرا»، بزرگ‌ترین تفاوت این دو نسل است. نسل‌های پیشین یاد گرفته بودند چطور با اقتدار کنار بیایند و خودشان را تطبیق دهند، اما نسل جدید می‌خواهد بداند این اقتدار از کجا آمده و آیا عادلانه است یا نه!

 

البته نباید این موضوع را بیش از حد رمانتیک کرد. این به این معنی نیست که نسل جدید حتما آگاه‌تر یا اخلاقی‌تر است، یا اینکه نسل‌های قدیمی‌ فقط قربانی بودند. هر نسلی فرزند شرایط تاریخی خودش است. نسل قدیم فضیلت‌های خودش را داشت و نسل جدید هم آسیب‌های خودش را. اما آنچه اتفاق افتاده در واقع یک تغییر بزرگ در «زبان» مشترک نسل‌ها است.

 

  از تعارف‌های طولانی تا صراحت‌های بی‌پرده

برای نسل‌های قدیم، تعارفات بخشی از قواعد زندگی بود. عباراتی مثل «قربان شما»، «اختیار دارید» یا «زحمت کشیدید»، فقط کلمات نبودند؛ ابزاری بودند برای تنظیم فاصله اجتماعی و نشان دادن احترام. اما زبان نسل «زد»، زبانی تند، مستقیم و سریع است. او حوصله مقدمه‌چینی‌های طولانی را ندارد و می‌خواهد سریع به اصل مطلب برسد.

 

او ممکن است خیلی ساده و رک بگوید: «نه، این کار درست نیست.» از نگاه یک پدر پنجاه‌ساله که یاد گرفته جلوی بزرگ‌تر صدایش را پایین بیاورد، این جمله یک «گستاخی» است. اما از نگاه فرزندش، این فقط «شفافیت» و «مرزبندی» است. 

 

اینجاست که یک سوءتفاهم بزرگ شکل می‌گیرد. هر نسلی رفتار نسل بعدی را با معیارهای خودش قضاوت می‌کند. پدر فکر می‌کند فرزندش بی‌ادب شده است، در حالی که فرزند فکر می‌کند دارد صادقانه نظرش را می‌گوید. در واقع، دعوای این دو نسل، دعوا سر کلمات نیست؛ دعوا بر سر «تعریف رابطه قدرت» است. نسل قدیم می‌گوید: «احترام کن چون من بزرگ‌تر هستم.» نسل جدید می‌گوید: «احترام باید متقابل باشد؛ سن به تنهایی دلیل کافی برای پذیرش هر حرفی نیست.»

 

هر سکوتی نشانه احترام نیست و هر صراحتی بی‌ادبی نیست!

باید این باور غلط را کنار بگذاریم که هر کسی حرف می‌زند یا اعتراض می‌کند، لزوماً بی‌ادب است. صراحت در بیان، لزوماً به معنای بی‌احترامی‌نیست؛ بلکه گاهی نشانه این است که انسان تعریف جدیدی از خودش و حقوقش در رابطه پیدا کرده است. او دیگر نمی‌خواهد با سکوت، شخصیت خودش را فدای آرامش کاذب دیگران کند.

 

در مقابل، هر سکوتی هم نشانه احترام نیست. گاهی سکوت فقط یک نقاب است برای پنهان کردن خشم، ترس یا درماندگی. همان تصویر مادر و جارو در ویدئو، در واقع حقیقتی را لو می‌دهد که پشت نوستالژی «بچه‌های قدیم خیلی مودب بودند» پنهان است. هر سکوتی نشانه احترام نیست؛ گاهی نشانه ترس است و هر صراحتی هم نشانه بی‌ادبی نیست؛ گاهی نشانه تغییر تعریف انسان از خودش و حقوقش در رابطه است.

 

چرا دیگر «چشم» گفتن جواب نمی‌دهد؟

آریان عمرانی، روان‌شناس، معتقد است برای اینکه بفهمیم چرا امروز بین جوان‌ها و والدینشان این‌قدر دعوا و سوءتفاهم هست، باید اول ببینیم اصلاً انسان چطور با محیطش کنار می‌آید. او در گفت‌و‌گو با «هفت‌صبح» می‌گوید اصولا ما انسان‌ها اکثرا با محیط زندگی‌مان درگیر هستیم و همیشه سعی می‌کنیم خودمان را با شرایط وفق بدهیم تا نیازهایمان برآورده شود.

 

عمرانی توضیح می‌دهد که در نسل‌های قبلی، «چشم گفتن» یک استراتژی برد-برد بود. یعنی جوان‌ها با اطاعت از بزرگان، در واقع داشتند با محیط‌شان انطباق پیدا می‌کردند. در آن زمان، جامعه در برابر این اطاعت، پاداش‌های واقعی به آنها می‌داد؛ مثلاً یک جوان می‌توانست با چند سال کار، خانه‌اش را بخرد و زندگی‌اش را بسازد. در واقع یک معامله وجود داشت: «تو از فردیتت بگذر و چشم بگو، در عوض من به تو امنیت، تعلق و احترام می‌دهم.»

 

اما عمرانی اشاره می‌کند که امروز این معامله دیگر سودمند نیست. دلیلش هم این است که بسیاری از هنجارهای قدیمی‌«مستهلک» و ناکارآمد شده‌اند. یعنی آن مسیرهای پیش‌ساخته‌ای که بزرگان تعریف کرده بودند (مثلاً اول درس، بعد کار، بعد ازدواج)، دیگر جواب نمی‌دهند و اصلاً کاربردی ندارند. وقتی یک هنجار مستهلک می‌شود، یعنی دیگر نمی‌تواند نیازهای اساسی انسان مثل «ارزشمندی» یا «احترام» را برآورده کند. حالا جوان با خودش می‌گوید: «من چرا باید از کسی تبعیت کنم که این هنجارهای مستهلک‌شده‌اش، هیچ‌چیزی به من نمی‌دهد؟» در واقع، تبعیت در دنیای امروز برای جوان یعنی «قربانی شدن». او می‌بیند که اگر فقط «چشم» بگوید، نه به خانه می‌رسد و نه به آرامش. پس به جای «چشم»، شروع می‌کند به پرسیدن «چرا؟»

 

از نظر این روانشناس، این «چرا» گفتن‌ها، در واقع تلاش جوان برای حفظ «عاملیت و فردیت» خودش است. او می‌خواهد حق خودش را بگیرد و بگوید: «من نمی‌خواهم فقط یک کپی از شما باشم». چون مسیرهای قدیمی‌مستهلک شده و از بین رفته‌اند، جوان مجبور است خودش مسیر جدیدی بسازد. البته عمرانی تأکید می‌کند که مسیر ساختن خیلی سخت‌تر و خشن‌تر از دنبال کردن یک جاده آماده است، اما تنها راهی است که جوان می‌تواند خودش را پیدا کند.

 

مشکل اصلی اینجاست که نسل قبلی، جوان امروز را با عینک دوران خودش می‌بیند. عمرانی این تضاد را با یک مثال جالب می‌گوید: «انگار یکی دارد بیلیارد بازی می‌کند و از دیگری می‌پرسد که چرا فوتبال بازی می‌کنی!» آن‌ها نمی‌فهمند که کلاً بازی عوض شده و قواعد دنیا تغییر کرده است. وقتی والدین می‌بینند فرزندشان سوال می‌پرسد یا نافرمانی می‌کند، سریع برچسب «بی‌مسئولیت» یا «بی‌ادب» می‌زنند، اما نمی‌بینند که چه شرایط سختی جوان را به این نقطه هل داده است.

 

در نهایت، عمرانی معتقد است این تضاد فقط مربوط به مسائل مادی و پول نیست؛ بلکه بحث «تعلق» است. در نسل قدیم، کسی که در مسیرعرف جامعه حرکت می‌کرد، تحسین می‌شد و حس تعلق می‌گرفت. اما امروز، جوان اگر بخواهد همان راه تکراری را برود، نه تحسین می‌شود و نه به تعلق می‌رسد. پس ترجیح می‌دهد «نافرمان» باشد اما خودش باشد. برای همین است که ما امروز با نسلی روبه‌رو هستیم که به جای دستورات خام، به دنبال «معنا» و «پاسخ» می‌گردند تا بتوانند در این دنیای پیچیده، دوباره با محیط‌شان سازگار شوند.

 

  حق شنیده شدن و حق «نه» گفتن

مسئله امروز جامعه ما این نیست که ما بتوانیم نسل زد را دوباره «مودب» کنیم یا آن‌ها را مجبور کنیم مثل دهه شصت‌ها سکوت کنند. مسئله این است که یاد بگیریم چگونه در جامعه‌ای که نسل‌ها دیگر زبان یکدیگر را به‌سادگی نمی‌فهمند، دوباره احترام متقابل را تعریف کنیم. 

 

احترام واقعی نه با جارو و کمربند به دست می‌آید، نه با تعارف‌های توخالی و نه با سکوت‌های اجباری. احترام واقعی یعنی پذیرفتن این حقیقت که هر انسانی، فارغ از سنش، ارزش دارد. در یک رابطه محترمانه، هم بزرگتر حق دارد که شنیده شود و تجربه‌هایش دیده شود، اما هم کوچک‌تر حق دارد که «نه» بگوید. حق دارد بگوید «من با این حرف موافق نیستم» یا «این رفتار من را اذیت می‌کند».

 

وقتی ما به نسل جدید اجازه می‌دهیم که بدون ترس از قضاوت، نظرش را بگوید، در واقع داریم به او یاد می‌دهیم که احترام واقعی چیست. احترام یعنی اینکه من تو را به عنوان یک انسان مستقل می‌بینم، نه به عنوان کسی که فقط باید از من دستور بگیرد. اگر بتوانیم پلی بین این دو نسل بزنیم و یاد بگیریم که «صراحت» را با «بی‌ادبی» اشتباه نگیریم، آن وقت می‌توانیم به آرامشی برسیم که ریشه در حقیقت دارد، نه در ترس و سکوت.

 

کدخبر: ۶۰۱۶۱۹۷۷
تاریخ خبر:
ارسال نظر