استقلال تحمیلی کودکان | درباره بچههای کلیددار
بچههایی که تنهاییشان پس از مدرسه به مشکلی برای خانوارهای شاغل تبدیل شده و فاصله عاطفی کودک و خانواده را بیشتر کند
هفت صبح، مرتضی مهدیزاده| ساعت مدرسه که تمام میشود، بچهها یکییکی از در بیرون میآیند. بعضیها دست در دست پدر و مادر راهی خانه میشوند، بعضیها سوار سرویس میشوند و بعضیها کلید خانه را از جیبشان بیرون میآورند. مسیر برایشان آشناست. کوچه، ساختمان، آسانسور و بعد صدای چرخیدن کلید در قفل. در که باز میشود، خبری از مادر نیست، پدر هم هنوز برنگشته. کیف را گوشهای میاندازند و وارد خانهای ساکت میشوند. خانهای که تا چند ساعت بعد، قرار نیست صدای هیچ بزرگسالی در آن شنیده شود.
تلویزیون روشن میشود، گوشی به دستشان میآید، تکالیف روی میز میماند و گاهی صدای کوچکی از راهرو یا آشپزخانه کافی است تا سرشان را بالا بیاورند و چند لحظه گوش بدهند. بعضی از تنهایی میترسند، بعضی یاد گرفتهاند خودشان را سرگرم کنند و بعضی آنقدر به خانههای خالی عادت کردهاند که دیگر دربارهاش حرفی نمیزنند. این بچهها لزوما فراموششده نیستند. پدر و مادرهایشان هم بیتفاوت نیستند. آنها اغلب همان ساعتی که فرزندشان کلید میاندازد و وارد خانه میشود، سر کارند. برای چرخاندن زندگی، پرداخت اجاره، قسط و هزینههای روزمره. اما پشت این چند ساعت تنهایی، اتفاقهای دیگری هم در حال رخ دادن است.
تغییر رفتاری ناشی از تنهایی
مهتاب ۴۵ ساله است و پرستاری میکند. هر روز صبح از خانه بیرون میرود و تا پنج عصر سر کار است. پسرش حالا ۹ ساله است، اما از سالهای اول مدرسه یاد گرفته که بعد از زنگ آخر، مسیر خانه را خودش برود و چند ساعتی را تا برگشتن مادر و پدرش تنها بماند.وقتی پسرش کلاس اول بود، بعد از مدرسه او را به خانه مادربزرگ میبرد. مهتاب میدانست مادرش دیگر مثل گذشته توان مراقبت از یک بچه را ندارد، اما همین که پسرش تنها نبود، خیال او را راحت میکرد. بعد از فوت مادربزرگ، دیگر کسی نماند که بتواند چند ساعت بعد از مدرسه مراقب پسرش باشد.
مهتاب و همسرش هر دو شاغلاند. خودش تا پنج عصر سر کار است و همسرش معمولا تا هفت یا هشت شب برنمیگردد. ماندن پسر ۹ ساله در خانه، انتخاب اول آنها نبود اما راه دیگری هم نداشتند. کسی از نزدیکان نبود که بتوانند پسرشان را به او بسپارند و امکان کنار گذاشتن کار هم برایشان وجود نداشت.وی به هفتصبح میگوید از همان روزهایی که پسرش تنها به خانه برمیگشت، نگران بود این چند ساعت تنهایی روی او اثر بگذارد. برای همین وقتی خودش به خانه میرسید، تلاش میکرد نبودن چند ساعت گذشته را با محبت و توجه بیشتر جبران کند.اما حالا که چند سال گذشته، مهتاب از نتیجه این جبران راضی نیست. میگوید پسرش بیش از گذشته سرش در گوشی است، حالا دیگر با حاضر جوابی به بزرگترها «جواب» میدهد و گاهی رفتارهایی دارد که او را نگران میکند.
گوشی به جای نبود پدر و مادر
پدر و مادرش هر دو جراحاند. یکی جراح مغز و اعصاب و دیگری جراح ارتوپد. با این حال، دختر ۱۷ سالهشان سالهای زیادی را با جای خالی آنها گذرانده است. بعد از مدرسه به خانه برمیگشت و ساعتهای زیادی را بدون پدر و مادر میگذراند. گوشی و فضای مجازی کمکم به بخشی از زندگیاش تبدیل شد. جایی که قرار بود تنهاییاش را پر کند اما در نهایت او را وارد ماجرای دیگری کرد.
اینها روایتهای یک فرزند «تنهای» دیگراز زبان دکتر سالومه زریه، مسئول کمیته اجتماعی مجلس و عضو کمیته سلامت نهاد ریاستجمهوری است.وی در قصه واقعی که برای «هفت صبح» نقل میکند از آشنایی این دختر با پسری میگوید که اعتیاد داشت. رابطه آنها ادامه پیدا کرد و خیلی زود شکل دیگری به خود گرفت و به روابط خارج ازچارچوبهای اخلاقی کشیده شد. پسر از دختر عکس و فیلم داشت و از آنها برای تهدید او استفاده میکرد که اگر درباره این رابطه حرفی بزند، تصاویر را منتشر خواهد کرد. به این ترتیب، دختری که برای پر کردن تنهایی خود وارد یک رابطه شده بود، مورد سوءاستفاده قرار گرفته بود.
با این وجود دختر در تمام این مدت چیزی به پدر و مادرش نگفت. آنقدر درگیر این رابطه و آن شرایط شده بود که خانواده از بخش مهمی از زندگی او بیخبر ماندند. به گفته زریه، این دختر دو بار بارداری ناخواسته داشت که هر دو بار به پایان رسید و پدر و مادرش از این اتفاقها خبر نداشتند.حالا شرایط برای او فرق کرده است. دختری که به گفته زریه بسیار باهوش است، دیگر انگیزهای برای رفتن به مدرسه ندارد و حتی سیگار میکشد. با وجود اینکه پدر و مادر این دختر هر دو جراح هستند اما فرزندشان و آینده وی از دست رفته است.
ای کاش مادرم سواد نداشت
از این دست روایتها در جامعه امروزی ما بسیار است. زریه به عنوان نمونهای دیگر از سرنوشت دختری میگوید که فقط ۱۵ سال دارد اما مدتهاست با افسردگی شدید و حاد دستوپنجه نرم میکند. آنقدر که دیگر انگیزهای برای زندگی ندارد. مادری دارد که معلم است، اما برای تامین زندگی و گذران امور، ناچار است برای تدریس خصوصی و کلاسهای آمادگی کنکور خارج از خانه باشد. به این ترتیب، بخش زیادی از روز و ساعات بعد از مدرسه دختر بدون حضور مادر میگذرد.به گفته زریه، این دختر در همین سالها درگیر دو رابطه عاطفی نیز شده است. روابطی که در سن ۱۵ سالگی و در شرایطی شکل گرفتهاند که او بیش از هر چیز به حضور و توجه مادرش نیاز داشته است.
خانهای که برای کودک همیشه امن نیست
خانه برای کودک معمولا امنترین جای دنیاست اما وقتی چند ساعت در روز تنها میماند، همین خانه میتواند با خطرهای پیشبینینشدهای همراه شود.یکی از نگرانیها، حوادث خانگی است. از سوختگی و آتشسوزی گرفته تا برقگرفتگی، سقوط، بریدگی یا مسمومیت با دارو و مواد شوینده. حتی اتفاقی ساده مثل روشن کردن اجاق گاز یا دست زدن به وسایل برقی، اگر کودک تنها باشد، میتواند به حادثهای جدی تبدیل شود. در چنین شرایطی، نبود یک بزرگسال یعنی کسی نیست که در همان لحظه خطر را تشخیص دهد یا سریع کمک کند.اما خطرها فقط جسمی نیستند. ترس از صداهای ناشناس، تاریکی، ورود فرد غریبه یا اتفاقی که کودک بلد نیست با آن روبهرو شود، میتواند اضطراب او را بیشتر کند.
در این میان، یک خطر دیگر هم آرام و بیصدا شکل میگیرد. اینکه کودک کمکم یاد بگیرد ترسها، مشکلات و اتفاقات روزمرهاش را بدون والدین حل کند و کمتر درباره آنها حرف بزند. ممکن است فاصله عاطفی میان آنها بیشتر شود. کودک بهتدریج عادت میکند نگرانیهایش را پنهان کند و والدین هم دیرتر متوجه تغییرات رفتاری، افت روحی یا مشکلات او میشوند. فاصلهای که در سالهای بعد میتواند خودش را در سکوت، بیاعتمادی و دور شدن بیشتر از خانواده نشان دهد.
وقتی تنهایی، فقط چند ساعت نیست
تنها ماندن کودک بعد از مدرسه، فقط به معنی خالی بودن خانه نیست. گاهی این چند ساعت میتواند روی احساس امنیت، رابطه کودک با خانواده و حتی انتخابهای او در سالهای بعد اثر بگذارد.اما بخش مهمتر ماجرا، آسیبهایی است که به مرور در روح و رفتار کودک دیده میشود. زریه میگوید که احساس کمبود، حقارت و دیده نشدن میتواند سالها با کودک بماند و بعدها خودش را در روابط خانوادگی و اجتماعی او نشان دهد.
به گفته زریه بعضی از این کودکان در نوجوانی برای پیدا کردن محبت و توجه، به آدمهای بیرون از خانواده نزدیک میشوند. گاهی یک رابطه عاطفی جای خالی پدر یا مادر را برای آنها پر میکند. در حالی که همین رابطه ممکن است آنها را وارد آسیبهای تازهای کند.از نگاه زریه، نتیجه همیشه یکسان نیست و هر کودکی ممکن است واکنش متفاوتی داشته باشد. اما وقتی نبودن والدین به یک الگوی دائمی تبدیل شود، احتمال آسیب بیشتر میشود. خانواده باید حتی در میان شلوغی و فشار کاری، زمانی را برای گفتوگو و ارتباط واقعی با فرزندش حفظ کند. چون آنچه کودک بیش از هر چیز نیاز دارد، فقط کسی نیست که مراقب او باشد، بلکه کسی است که حضورش را احساس کند.
یک راه برای خانههای خالی بچهها
وقتی پدر و مادر سر کارند، مسئله فقط پیدا کردن یک نفر برای مراقبت از کودک نیست. مهم این است که کودک بعد از مدرسه کجا باشد و چه کسی حواسش به او باشد.در سالهای گذشته، برای پاسخ به این نیاز، ایده ایجاد مراکزی با عنوان مراکز رفاه کودک و خانواده، مطرح شد. مراکزی که قرار بود فقط محل نگهداری کودک نباشند و در کنار مراقبت، خدماتی مانند پیگیری وضعیت درسی، مشاوره و فعالیتهای آموزشی و فرهنگی هم ارائه کنند. این رویکرد بعدها در قالب مراکز حمایت از کودک و خانواده نیز دنبال شد.
این مسیر در سال ۱۴۰۵ هم ادامه دارد. سازمان بهزیستی در ابتدای امسال برای راهاندازی مراکز حمایت از کودک و خانواده فراخوان داد. مراکزی که هدفشان ارائه خدمات آموزشی، حمایتی و روانشناختی به کودکان و والدین است.همزمان، بهزیستی در سال ۱۴۰۵ از اجرای آزمایشی طرح مراقبت موقت حمایتی روزانه، در چهار استان تهران، خراسان رضوی، فارس و گلستان خبر داده است.
در این طرح، کودکان در طول روز از خدمات آموزشی، تحصیلی و تربیتی تیمهای تخصصی استفاده میکنند و در پایان روز به خانه و نزد خانواده برمیگردند. قرار است پس از اجرای آزمایشی و رفع نواقص، این طرح در سال آینده به شکل ملی اجرا شود. با این حال، هنوز یک جای خالی باقی است؛ بچههای دبستانیای که بعد از زنگ مدرسه تا برگشتن پدر و مادر، چند ساعت را در خانه تنها میمانند.
تنهایی که آرامآرام عادی میشود
شاید کودک روزهای اول از خانه خالی بترسد اما اگر این تنهایی تکرار شود، ممکن است به چیزی عادی در زندگی او تبدیل شود. عادتی که اثرش فقط در همان چند ساعت بعد از مدرسه نمیماند.دکتر سجاد بهرامی، جامعهشناس، در گفتوگو با «هفتصبح» میگوید حضور پدر و مادر بعد از مدرسه برای کودک فقط به معنای این نیست که یک بزرگسال در خانه باشد. کودک در این ساعتها فرصت پیدا میکند اتفاقهای روزش را تعریف کند، از فشارها و ناراحتیهایش بگوید و دوباره احساس امنیت کند. وقتی این حضور به شکل مداوم از زندگی او حذف شود، ممکن است تعریف کودک از خانه هم تغییر کند. خانهای که باید پناهگاه عاطفی او باشد، کمکم به مکانی برای استراحت، غذا خوردن و خوابیدن تبدیل میشود.
تنها ماندن کودک میتواند او را خیلی زودتر از سنش با مسئولیتهایی روبهرو کند که هنوز برای آنها آماده نیست. به گفته بهرامی این مسئولیتپذیری ممکن است در ظاهر نشانه استقلال باشد اما اگر از سر اجبار شکل گرفته باشد، میتواند هزینه دیگری داشته باشد. کودک یاد میگیرد خودش از خودش مراقبت کند و حتی نیازش به پدر و مادر را کمتر نشان دهد. بهرامی این وضعیت را نوعی استقلال تحمیلی میداند. استقلالی که گاهی کودک را از نظر عاطفی از خانواده دور میکند.
یکی از چیزهایی که در این میان کمرنگ میشود، گفتوگوست. وقتی پدر و مادر زمان کمی برای فرزند دارند، حرفهای روزمره هم ممکن است به پرسیدن درباره درس و تکالیف و کارهای ضروری محدود شود. در حالی که به گفته بهرامی، همین گفتوگوهای ساده و بیهدف، جایی است که کودک در آن تجربهها، ارزشها و حتی شیوه برخورد با مشکلات را از خانواده یاد میگیرد.
او معتقد است که کودک برای رشد عاطفی، فقط به حضور فیزیکی والدین نیاز ندارد، باید حضور روانی آنها را هم احساس کند. یعنی بداند اگر ترسید، اشتباهی کرد یا با مشکلی روبهرو شد، کسی هست که بتواند برایش حرف بزند. وقتی کودک این امکان را کمتر تجربه کند، ممکن است برای پر کردن خلأ خود به دوستان، گوشی و فضای مجازی نزدیکتر شود. منابعی که همیشه هم قرار نیست برای او امن باشند.
بهرامی میگوید که اگر این وضعیت در تعداد زیادی از خانوادهها تکرار شود، دیگر نمیتوان آن را فقط یک مسئله شخصی دانست. خانوادههای زیادی به دلیل فشار اقتصادی ناچارند هر دو والد شاغل باشند اما در مقابل، هنوز برای ساعتهایی که کودک از مدرسه برمیگردد تا والدین از سر کار برسند، حمایت کافی وجود ندارد. به همین دلیل، مراقبت از این کودکان باید به یک مسئله اجتماعی تبدیل شود. از ایجاد مراکز مراقبت بعد از مدرسه گرفته تا برنامههایی که بتواند بخشی از این خلأ را برای خانوادهها جبران کند.
در واقع مسئله فقط چند ساعت تنهایی امروز نیست. به گفته او اگر کودک بارها و بارها با خانه خالی، نبود گفتوگو و پر کردن تنهایی با صفحه گوشی روبهرو شود، این تجربه میتواند در سالهای بعد روی رابطه او با خانواده، دوستان و جامعه اثر بگذارد. جامعهای که برای این ساعتهای خالی فکری نکند، در واقع بخشی از هزینه آن را در سالهای آینده و در قالب آسیبهای اجتماعی، ضعف روابط خانوادگی و کاهش سرمایه اجتماعی پرداخت خواهد کرد.
کلیدهایی که فقط در را باز نمیکنند
هر روز، بعد از تمام شدن مدرسه، بچههایی هستند که کلید را از جیبشان بیرون میآورند، در خانه را باز میکنند و وارد سکوت میشوند. برای بعضیهایشان، این فقط چند ساعت تا رسیدن پدر و مادر است. چند ساعت بازی، تلویزیون و انتظار. اما برای بعضی دیگر، همین ساعتهای خالی میتواند جایی برای شکل گرفتن ترسها، عادت به تنهایی و فاصله گرفتن آرام از خانواده باشد.