هفت صبح| ‌در برگی از تاریخ امروزمان باز هم جراید دهه 50 و خاصه اطلاعات هفتگی سال 1352 را ورق می‌زنیم تا ببینیم چه موضوعات و داستان‌های خواندنی را برای مخاطبان‌شان انتخاب می‌کردند. امروز به ماجراهای دو جهانگرد فرانسوی در سفر ترسناک و هیجان‌انگیزشان به آفریقا می‌پردازیم. چون داستان طولانی است، در دو قسمت آن را منتشر می‌کنیم. قسمت آخر را فردا بخوانید.

قربانی کردن بچه‌ها


پس از چند روز اقامت در بندر مورزبی تنها شهر و بندر گینه جدید (‌پایوا‌) که امسال استقلال پیدا کرده و صدوپنجا‌همین کشور مستقل جهان به‌شمار می‌رود‌، همراه رفیق فرانسوی خود که چند سالی در آنجا اقامت داشت و سرگذشت و ماجرای غریبی پیدا کرده بود، به‌طرف کوهستان‌های گینه جدید حرکت کردیم تا در آنجا با قبايل وحشی و بدوی آن جزیره که مانند زمان‌های دور زندگی می‌کنند و بویی از تمدن نبرده‌اند، آشنا شویم ‌‌و در نخستین برخورد با یکی از قبایل شاهد یکی از مراسم عجیب آنها که قربانی کردن بچه‌ها باشد، بودیم و به‌چشم خود دیدیم که چگونه دختری را در وسط شعله‌های آتش افکندند و اینک دنباله این ماجرا...

 

رنگ مخصوص قبیله


فریاد‌های دلخراش دختر خاموش شده بود‌ ولی بوی سوختگی و کباب کردن گوشت مشام ما را به سختی آزار می‌داد‌. من و رفيق فرانسوی‌ام از پشت درخت‌ها ناظر حرکات جنون‌آور بومی‌ها بودیم که با آهنگ طبل می‌رقصیدند و آواز می‌خواندند. مردان و زنان بومی تقریبا كاملا لخت و برهنه بودند. مردان تن خود را ‌لجن مالیده و به‌رنگِ سبز درآورده بودند. رفیقم ‌می‌گفت که افراد هر قبیله از بومیان گینه جدید بدن خود را به یک رنگ مخصوص در‌می‌آورند و در حقیقت رنگ‌های بدن مشخص قبیله ‌آنهاست. 

 

حرکت عجیب مرد بومی!


او می‌گفت ‌‌مردان به‌طوری‌که در بندر مور‌زبی هم دیدی، غالبا هیچ جای بدن حتى عورت خود را نمی‌پوشانند و بعد یکی از مردان بومی را که مشغول رقص بود ‌نشان داد و گفت ‌‌خوب و با دقت او را نگاه کنم. من از دیدن بدن آن مرد بومی خیلی تعجب کردم. زیرا او یک شاخ تو خالی را زیر شکم خود گذاشته بود و در حالی که این شاخ ‌ تکان می‌خورد‌، می‌ر‌قصيد و حرکت می‌کرد.

 

موریس می‌گفت این هم نوعی آرایش از نظر بومیان است ‌تا توجه زنان مورد علاقه خود را بیشتر جلب کنند! ‌به هر‌حال پس از ساعتی که ‌شعله‌های آتش فرونشست، از قربانی بدبخت جز مشتی استخوان سوخته و خاکستر چیزی باقی نمانده بود‌ که آن را هم بومیان زمین را کنده و زیر خاک کردند. 

 

خوردن سفیدپوست‌ها!


وقتی این مراسم تمام شد، ژاک گفت حالا می‌توانیم جلو برویم و خود را به آنها نشان دهیم. من‌ گفتم تفنگ‌های‌مان را چه کنیم، اگر ما را با اسلحه ببینند آیا تحریک نشده و به ما حمله‌ور نخواهند شد؟ خوب است آنها را جایی مخفی کنیم و بعد پیش آنها برویم ولی ژاک که تجربه بیشتری داشت‌ گفت بر‌عکس؛ باید حتما تفنگ‌ها را با خود داشته باشیم زیرا با دیدن این تفنگ‌ها آنها متوجه می‌شوند ما مسلح هستیم‌ و درنتیجه می‌ترسند که ما را اذیت کنند.

 

بعلاوه نباید فراموش کنی که بومیان اگر دست‌شان برسد ما را کشته و خواهند خورد! خیلی باید مراقب خودمان باشیم و تنها وجود همین اسلحه است که ما را نجات می‌دهد.‌ من و ژاک ‌در‌حالی که تفنگ‌ها را روی شانه خود انداخته بودیم، از پشت درخت‌ها خارج شدیم و خود را به آنها نشان دادیم. چند نفر از بومی‌ها ما را دیدند و فریادی کشیدند و دیگران را متوجه کردند. طولی نکشید که متوجه شدیم قریب به 30نفر از مردان بومی ‌نیزه به‌دست اطراف ما را احاطه کردند و با بغض و کینه ما را نگاه می‌کنند. ژاک در‌حالیکه لبخندی بر لب داشت... ادامه دارد...