هفت صبح| برگی از تاریخ امروزمان را به اکبر کارگرجم اختصاص دادیم. 5 دی سالروز تولد کارگرجم است. بازیکن سابق تاج که چند ماه پیش یعنی 4 آبان پس از نبردی طولانی و شجاعانه با سرطان، در سن ۸۱‌سالگی در بیمارستان جم تهران درگذشت‌. کارگرجم فقط یک بازیکن نبود؛ او یک هنرمند در زمین بود، معمار کلیدی سال‌های پرافتخار ایران در دهه 40. نام او برای همیشه در تار و پود تاریخ فوتبال ایران تنیده شده است، مترادف با ظرافت، تسلط فنی و موفقیت...

اکبر عضو کلیدی تیمی بود که ‌‌سال ۱۹۷۲ جام ملت‌های آسیا را بالای سر برد. ‌‌‌یک هافبک ظریف و با استعداد فنی ‌ که به خاطر دویدن‌های هوشمندانه و ارسال‌های دقیق از جناحین مشهور بود. ‌همه این تعریف و تمجیدها از او را نوشتیم تا ‌‌برسیم به نامهربانی‌ها و جفایی که از طرف اهالی فوتبال و جبر زمانه  در سال‌های پایانی عمر خود دید. ‌‌می‌رسیم به خاطره‌ای از استاد عزیزم ابراهیم افشار درباره کارگرجم؛ درست 5 سال پیش... 

 

  توی پیاده‌روی شریعتی دیدم. روبه‌روی سینما صحرا. راسته مانتوفروش‌ها‌ اما چشم‌هایش را دزدید و گذاشت و رفت. حتی فرصت نداد سلام کنم. من از موهای فر و چشم‌های ستمکش‌اش شناختم. این بار دیگر پشت رُل تاکسی نبود که قیامت به پا کنم که ببینید این اکبر شماست.

 

تنهایی، یللی‌تللی. در تاریکی پیاده‌رو لغزید و رفت. اولین سیم‌خاردار فوتبال یالقوزپرور ما. اولین مدافعی که مرد سال فوتبال ایران شد (۱۳۵۲). می‌دانستم که فرزند جوان شاخ‌شمشاد از دست داده و کمرش خم شده است. می‌دانستم حوصله هیچکس را ندارد. حتی چند سال پیش که توی دفتر مهدی کشاورز گلر قدیم تاج گیرش انداختیم و دوربین را روشن کردیم. فکش به سخن گفتن نچرخید.

 

از چه حرف می‌زد آخر؟ از که؟ از شلاق روزگار؟ یا از تازیانه جماعتی فراموشکار؟ تمام مدارک شیمی‌درمانی و پرتودرمانی‌اش روی میز دفتر کشاورز ولو بود و یکجوری از پنجره به آسمان و کلاغ‌هایش نگاه می‌کرد که انگار هیچ چیزی برای کیف کردن در دنیا وجود ندارد. جوری قفل سکوت بر لب زده بود که فیلمبردارمان بردیاخان پشت دوربین روشن خوابش برد و ما خندیدیم.

 

آن روز حتی فکش نچرخید از قهرمانی جام باشگاه‌های آسیا بگوید. از بازی با هاپوئل اسرائیل که دروازه ناصر را نجات داد و ناصر همه جا پزش را می‌داد که این اکبر‌ جان شما سه بار دروازه خالی مرا از گل حتمی نجات داده است. از پیونگ‌یانگ می‌گفت که به کمک اکبر دروازه‌اش را بسته نگه داشته بود و روزنامه‌ها او را به شیر میدان پیونگ‌یانگ تشبیه کرده بودند.

 

مردی که تمام جوانی‌اش را در تاج و تیم ملی هدر داده بود، تاپ‌ترین قرارداد عمرش یک مبلغ 30هزار تومانی بود با حقوق ماهیانه هزار تومان. نه از آن شوتش به سوریه در مقدماتی جام‌جهانی ۱۹۷۴ گفت که وقتی بازی قفل شده بود اکبرآقا از دفاع وسط نفوذ کرد و با خمپاره‌ای آتشین و فلاخنی سربی دروازه حریف چغر را باز کرد.

 

حتی از رایکوف هم نگفت که اندازه یک قدیس قبولش داشت. دیگر چگونه می‌توانست خجالت نکشد و از مستاجر بودنش در آخر عمری سخن بگوید. اینکه عین یهودی سرگردان هر سال باید کل دیگ و دیگچه و قالی و قالیچه و جارو و خاک‌انداز و الباقی خرت و پرت‌شان را بار کامیون کنند و در به در شوند. شاید تنها جمله‌ای که از دهانش درآمد و ما دیگر بعدش رسما کاسه کوزه‌مان را جمع کردیم برویم این بود که من از هیچکس دلخور نیستم. فقط از خودم دلخورم.

 

انگار او هم ملامتی شده بود. مثل تمام ملامتی‌های تاریخ که کج‌مداری روزگار را از چشم خود می‌بینند و برای دیگران هیچ نقشی در بدبختی خود قائل نیستند. او نیز تنها و تنها خود را مسبب عقب‌ماندگی‌اش می‌دانست. حالا اوضاع کائنات جوری شده که او را حتی یک نفر در خیابان‌های سردی که جز خداحافظ خداحافظ در آن صدایی نیست به جا نمی‌آورد که بپرد پیشانی‌اش را ماچ کند و بگوید من در جوانی آنقدر شما را تشویق کرده‌ام که دستم تاول زده است.

 

دیگر مادر دهر به سختی مدافعی چون او بزاید که آدم از پرش‌هایش، شوت‌هایش، دریبل نخوردن‌هایش کیف کند. اما چنین بنی‌بشری را به قول خودش نه‌تنها مردم عادی که حتی مسئولین استقلال هم نمی‌شناسند. آن زمان‌ها که کسی هنوز معنی سوئیپر را نمی‌دانست اکبرآقا یک دفاع وسط بی‌گذشت اما در عین حال توپ‌پخش‌کن بود. مردی که در سایه فداکاری‌هایش تیم ملی ایران به المپیک مونیخ ۱۹۷۲ صعود کرد و همان دوره فاتح جام ملت‌های آسیا شد.

 

مردی که سه سال از بهترین روزهای جوانی‌اش را به خاطر مصدومیت از دست داد و وقتی هم که کاپیتان تاج شد در ۳۲ سالگی کنار رفت که جا برای جوان‌ها باز شود. چنین مرد پرافتخاری حالا چرا باید در پیاده‌روهای بی‌ترحم وقتی که یک چشم آشنا می‌بیند قدم‌هایش را تندتر کند که بفهمیم حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارد. او از خودش هم سیر شده است.