
هفت صبح | در این روزهای جنگ تحمیلی و حمله آمریکاییهای جنایتکار و صهیونیستهای کودککش به ایران بد نیست یادی کنیم از حاج احمد متوسلیان که در نبرد با صهیونیستها در لبنان به اسارت درآمد. همین چند روز پیش بود که مادر احمد متوسلیان پس از سالها چشمانتظاری برای دیدار فرزندش سرانجام در سوم اسفند ۱۴۰۴ چشم از جهان فرو بست؛ بیآنکه پاسخی روشن درباره سرنوشت فرزندش دریافت کند. به نقل از خبرآنلاین، نگاهی کوتاه داریم به بخشی از زندگی احمد متوسلیان.
به روایت فریده متوسلیان، خواهر کوچک
خبر گم شدن برادرم را من یک ماه بعد از ماجرا شنیدم. برادرهایم؛ حاج اصغر آقا و محمود آقا، زودتر با خبر شده بودند؛ ولی برای اینکه روی من تأثیر بدی نگذارد، نگفته بودند. از وقتی هم متوجه شدم، در تنهایی خودم به شدت گریه میکردم و دچار افسردگی شدید شدم. مادرم هم وضعیت خوبی نداشت. وقتی از مدرسه میآمدم خانه و مادرم را نمیدیدم، بلافاصله میرفتم طبقه سوم. آنجا عکس حاج احمدآقا به دیوار نصب شده بود. میدیدم مادرم عکس را روی سینهاش گذاشته و گریه میکند.
این اتفاق برای مادرم خیلی سخت بود. عکس احمد را تا یک سال بعد روی سینهشان میگذاشتند و گریه میکردند. تا شش ماه برای ما نان نپختند. سالیان دراز به ما گفتند نگوییم که حاج احمد سپاهی بوده؛ چون برای ایشان در اسارت مشکلآفرین میشود ولی خودشان در مجله انقلاب از او به عنوان فرمانده نیروهای اعزامی به لبنان نام برده بودند. خودشان در مجله اینطور نوشتند؛ ولی به ما گفتند که هیچ مراسمی نگیریم و هیچ حرفی نزنیم.
به روایت محمد متوسلیان، برادر بزرگ احمد
سال ۱۳۵۳ یا ۱۳۵۴ بود که دیپلم فنی در رشته تأسیسات یا برق گرفت و به خدمت سربازی رفت. من خودم در سازمان هواپیمایی مشغول بودم. آقای خاطری، یکی از دوستان همدانشکدهای که در سازمان هواپیمایی همکارم بود، یک شرکت تأسیساتی راه انداخت. ما تا ساعت دو و نیم در اداره بودیم. بعد از آن برمیگشتیم خانه و ایشان به عنوان شغل دوم میرفت محل کارش در شرکت تأسیساتی. همان موقع متوجه شدم احمد به کارهای فنی و تأسیساتی علاقه دارد.
خدمتش که تمام شد، تصمیم گرفتیم مدتی در شرکت همکارم کار کند و بعد از کسب تجربه، به دفتر شرکت در خرمآباد برود. دو ماه نشد که آقای خاطری از کار احمد خوشش آمد و او را به عنوان مسئول دفترش به خرمآباد فرستاد. ما هم خوشحال شدیم که مسئول آنجاست و حقوقش نسبت به شغلهای معمولی بهتر است.
احمد در دوران بچگی با کسی نمیجوشید و دوست چندانی نداشت. بین ما، برادرها، او بیشتر توی خودش بود. زمانی که مدرسه میرفت، فقط کتابهای درسیاش را میخواند. ما که چند سالی از او بزرگتر بودیم، مجله مکتب اسلام را میخواندیم. البته احمد هم بعدها که بزرگتر شد، این مجله را میخواند.
پدر قبل از عید برای ما چهار تا برادر نفری یک قواره پارچه کت و شلواری میخرید. همان نزدیک محله خودمان یک خیاطی داشتیم که هر سال برای ما کت و شلوار میدوخت. برای هر دست هم ۲۵ تومان اجرت میگرفت. کنار خیاطی یک کفاشی بود. یک ماه قبل از عید میرفتیم کف پایمان را روی مقوا میگذاشتیم و استاد کفشدوزی اندازه پایمان را با مداد میکشید و برایمان کفش میدوخت. احمد همین کفش و لباس را خوب نگه میداشت و همیشه تمیز و مرتب بود.
پاییزها با هم به باشگاه بدنسازی در میدان شاه میرفتیم. آنجا کلاس بدنسازی و بوکس و ورزشهای رزمی هم داشت. احمد در زیر زمین خانهمان کیسه بوکس آویزان کرده بود و تمرین میکرد. البته دلیل شکستگی بینیاش را نمیدانم.
ما در خانه تلویزیون و سرگرمی خاصی نداشتیم. تفریح ما چهار تا برادر مشاعره در کارگاه شیرینیپزی و کشتی در خانه بود. گاهی هم بیرون میرفتیم. آن موقع تهرانپارس را تازه ساخته بودند. گاهی دوستان بابا با ماشین میآمدند و ما دستهجمعی به آنجا میرفتیم. احمد در آنجا با ما و بقیه خیلی خوب بود؛ یعنی توی گشت وگذار آن آدم درونگرا نبود. احمد بیشتر اهل تفکر و سکوت بود.






