روزنامه هفت صبح، مونا زارع| سریال فرندز را چندبار دیدهام و دلیل علاقهام به این سریال این است که همه آدمها، فارغ از هر شخصیتی که داشته باشند، میتوانند مشابه خود را در این مجموعه پیدا کرده و با شخصیتهای این فیلم همذاتپنداری کنند. این سریال، زندگی ایدهآلی را به تصویر میکشد که هر جوانی دلش میخواهد آن را تجربه کند؛ مشاهده یک زندگی مسالمتآمیز در کنار دوستان و در جریان رشد این کاراکترها قرار گرفتن در طول روایتی که به تصویر کشیده میشود، حس خوبی را به بیننده منتقل میکند؛ طوری که مخاطب دوست دارد، در جهان این آدمها زندگی کند، حتی اگر قادر نباشد چنین دنیایی را تجربه کند.
به نظر من شخصیتهای این مجموعه به قدری درست سر جای خودشان قرار گرفتهاند که انتخاب از بین آنها کار دشواری است؛ هرکدام به نحوی، دوستداشتنی و واجد ویژگیهای جذاب هستند. به همین دلیل هم هست که انتشار کتاب زندگینامه متیو پری و افشاگریها و حقایقی که در مورد مصائب زندگی شخصی خودش و روزهای کاریاش بیان کرده، تأثیری روی احساس من نسبت به سریال فرندز و بازیگرانش نگذاشته. به نظر من، سریال فرندز یا هر سریال یا سریال دیگری به خودی خود، یک اثر هنری است که حیات مستقل خودش را دارد و ربطی به زندگی شخصی بازیگر آن نقش ندارد.
در واقع، من با شخصیت چندلر ارتباط برقرار کردهام و نه با متیو پری! گرچه زندگی این بازیگر و چالشهایی که به خصوص به واسطه شهرت با آنها دست و پنجه نرم کرده، خارج از دنیای بازیگری برایم جذاب است؛ با این وجود، زندگی شخصی متیو پری را چندان با چندلر پیوند نمیدهم. بنابراین، از آنجا که زندگی هر انسانی، دارای ابعاد گسترده و متنوع کاری، عاطفی و شخصی است، همیشه بین خالق اثر و خود اثر، تمایز قائل شدهام.
آنجاییکه چندلر توی چندلر است
رامبد خانلری| کاری که سریال «فرندز» با مردم کره زمین میکند این است که آنها را به دو دسته نامساوی تقسیم میکند؛ آنهایی که عاشق «فرندز» هستند و آنهایی که هنوز آن را تماشا نکردهاند. حتی مصداقهای توصیه این سریال هم زیادی عجیب است؛ حال روحیات خوب نیست؟ «فرندز» تماشا کن. میخواهی زبان انگلیسیات تقویت بشود؟ «فرندز» تماشا کن؟ حوصله انجام هیچکاری را نداری؟ «فرندز» تماشا کن و این سیاهه تا ابد ادامه دارد.
وقتی دو طرفدار پروپاقرص این سریال به هم میرسند، شروع میکنند به یادآوری خاطرههایی که از تماشای صحنههای این سریال دارند: آنجاییکه «راث» شلوار چرم پوشید، آنجاییکه «آقای هکت» مُرد و این «آنجاییکه»ها هیچوقت تمام نخواهند شد.مرام درونفرندزی دیگری که میان دلدادگان «فرندز» وجود دارد، طالعبینی فرندزی است. مثلاً میگویند فلانی «ریچل» درون دارد یا آنیکی «جویی » درون دارد.
خود من بهعنوان یک دلداده سریال «فرندز» همه این کارها را انجام میدهم. شخصیت مورد علاقه من در این سریال راث است اما در بیشتر «آنجاییکه»هایی که اول به خاطرم هجوم میآورند، چندلر بینگ، حضوری فعال دارد.
شاید دلیل اصلیاش این است من یک چندلر درون دارم و آدمی هستم که از گذشته فرار میکند، اطلاعات درستی درباره خودش به دیگران نمیدهد، میان جمع سرخوش و شاد است و در تنهایی نابود و چون تنها سپر دفاعیاش شوخیکردن با چیزها و امور است، گاهی رد شوخیهایش روی روان دیگران میماند. آنهایی که چندلر درون دارند از خودشان یک راز میسازند و دودستی این راز را میچسبند و همه عمرشان را صرف نگهبانی از این راز میکنند.
میخواهید چندلر درون را بشناسید؟ قسمت ششم و هفتم سریال فرندز را تماشا بکنید که اتفاقاً زیادی درخشان است؛ آنجاییکه جویی برای تولد دوستش «کتی» یک خودکار خریده است و چندلر نسخهای قدیمی از کتاب مورد علاقه دوران کودکی کتی یعنی «خرگوش مخملی» را خریده است. این دو قسمت زیادی درخشان است و بیشتر بار معنایی آن بر دوش چندلر است. بعد از تماشای این دو قسمت به خودتان میگویید حتماً «متیو پری» هم چندلر درون دارد وگرنه نمیتوانست چنین شناخت درخشانی را از شخصیت چندلر بینگ در این دو قسمت به مخاطب ارائه بکند.
و حالا بعد از سالها کتابی منتشر شده است با نام «خاطرات متیو پری» که تمامش قصه پرغصه چندلر درون متیو پری است. قصهای که هنرمندانه نوشته شده و پر است از جملههایی که مخاطب در بزنگاههای زیادی از زندگی شخصی به سراغ آنها میآید و آنها را از نو میخواند و از نو معنی جدیدی برای آنها پیدا میکند.
همیشه کنارت خواهم بود…
لیلی بخشی| «فرندز» یک سریال نبود یک سبک زندگی بود. اجازه بدهید اصلاح کنم: «فرندز» یک سبک زندگی است. است؛ هنوز هست. من همان آدمی هستم که وقتی شادم، «فرندز» میبینم و شادتر میشوم. وقتی غمگینم «فرندز» میبینم تا حالم خوب شود. و سالهاست «فرندز»، موسیقی متن زندگی معمولی ماست. اما چرا؟ چرا سریالی در دل نیویورکسیتی که آخرین قسمت آن نوزده سال پیش پخش شد، باید بهترین سریال امروز خانوادهای در دل تهران باشد، بهگونهای که هر سال دو سه باری از اول تا به آخر آنرا تماشا کنند؟
چون «فرندز» آرزوی پنهان تمام آدمهاست: آرزوی داشتن آدمهایی که تو را واقعاً بشناسند و دوستت داشته باشند. مهم نیست تو کدامیک باشی: مانیکا، فیبی، ریچل، جویی، راس یا چندلر، به جای هر کدام که باشی، خوشبختی. چون آن پنج نفر دیگر، واقعیت تو را با تمام خوبیها و بدیها میشناسند و ترکت نمیکنند. همیشه به برادرم میگویم اگر کسی دوستی مثل آنها داشته باشد دیگر نیاز به دشمن ندارد! آنها تاریکترین جلوههای شخصیت یکدیگر را میشناسند، به بازی میگیرند و از آن رد میشوند و داشتن آدمهایی با این ویژگی، آرزوی نهان همه ماست. «فرندز» بیش از هر سریالی شبیه زندگی واقعی است.
در طول ده فصل تمام شخصیتها با دوره بیکاری، بیپولی و افسردگی ناشی از آن درگیر هستند. همه آنها باید برای داشتن شغل دلخواه خطر کنند. همه با تنهایی، شکست در رابطه و پیچیدگی روابط درگیر هستند. و تمام این اتفاقات بد و گاهی تاریک، در پسزمینه صدای خنده تماشاگران با عکسالعملهای طنز دوستان آمیخته شده و تبدیل به شوخی خندهداری میشود. آنجاست که تو اگر بیکار، بیپول یا شکستخورده و تنها باشی، به مشکل خودت میخندی و درک میکنی؛ هیچ چیز آنقدر بد نیست که قابل تحمل نباشد. یادم میآید اولین باری که آخرین قسمت «فرندز» را دیدم گریه کردم. مادرم میپرسد چرا چندلر در بعضی از قسمتها چاق است و در بعضی لاغر؟ میگویم تغییر ظاهر چندلر از همه شخصیتها بیشتر بوده چون چندلر در طی سریال و البته بعد از آن با افسردگی مبارزه میکرد. و با خودم میگویم: «بیچاره چندلر!»
هرچقدر بودن در دنیای «فرندز» دلانگیز است، هرگز دلم نخواسته جای بازیگرهای عزیز سریال محبوبم باشم! فکر کن ده سال، یک عمر است! در کنار این خانواده باشی؛ در آن لوکیشن کنار آن دری که دور چشمی قاب زرد رنگی دارد یا نشسته روی مبل راحتی سنترال پرک با یک لیوان بزرگ نوشیدنی گرم و ناگهان یک روز همه در و تخته و اسباب را جمع کنند و بگویند: تمام شد! حالا بروید سر زندگی خودتان!
اما چطور؟ مگر زندگی روی آن مبل نشستن و تکرار کردن ترانه «من همیشه کنارت خواهم بود…» نیست؟ به چهرههای پیرشده بازیگرها در دورهمی که سال گذشته اکران شد، نگاه میکنم و گریه میکنم. بیش از همه حال چندلر را میفهمم که لابد در آن لحظهای که همه چیز را جمع میکردند از خودش پرسیده: حالا چطور باید زندگی کنم؟ اصلاً زندگی قبل از «فرندز» چگونه بود؟
فقط معروفم کن خدا!
فاطمه علیمرادی| مدتی پیش از آنکه نقش «چندلر بینگ» در سریال معروف فرندز به «متیو پری» پیشنهاد شود و زندگیاش را برای همیشه دگرگون کند، او به درگاه خداوند دعایی کرده بود: «خدایا! هرکاری میخواهی با من بکن، فقط معروفم کن!». در این کتاب او خاطراتی را بازگو میکند که شهرت و ثروت ناشی از بازی در این سریال برایش به ارمغان آورد. او حتی از گفتن اینکه هرکدام از بازیگران سریال، بابت بازی در هر قسمت، بیش از یک میلیون دلار درآمد داشتند طفره نمیرود.
اما عمده تمرکز او در کتابش، ماجرایی است که خودش نام آن را «مسئله بزرگ وحشتناک» میگذارد، یعنی اعتیاد به الکل و مواد افیونی. مصرف این مواد باعث شد متیو نیمی از زندگیاش را در مراکز درمانی و توانبخشی صرف سمزدایی و ترک اعتیاد کند. او بیش از 65 بار اقدام به ترک اعتیاد کرد و مجبور شد بیش از 9 میلیون دلار برای بازیابی سلامتش خرج کند. عواملی که او را به اعتیاد افکنده بودند، باعث شدند به رغم شهرتی که در 25 سالگی به دست آورده بود، در 30 سالگی مبتلا به بیماری التهاب پانکراس شود.
49 ساله بود که روده بزرگ (کولون) او ترکید، این اتفاق در سال 2018 رخ داد، نقطهای که خاطرات متیو از آنجا نقل میشود: منظرهای جهنمی در آستانه مرگ. متیو عاشق شهرت بود، اما صریح و بیپروا در مورد شکنندگی روحی، نفرت از خویشتن و ولع زودهنگامی که برای کسب اعتبار داشت حرف میزند. او بیشتر عمرش را در کانادا زندگی کرده بود و والدینش زمانی که او نوزاد بود از هم جدا شده بودند. این جدایی موجب شده بود که او رنج رهاشدگی را خیلی زود متحمل شود.
متیو تا 15 سالگی با پدرش در لسآنجلس زندگی میکرد؛ به آهستگی تنیس را که خیلی در آن استعداد داشت کنار گذاشت و وارد دنیای بازیگری شد. او اگرچه بلیت طلایی بازی در سریال فرندز را برده بود، اما شخصیتی همواره مستعد اعتیاد داشت. به نظر منتقدان، او در خاطراتش گاهی از حقیقت فاصله گرفته است. از فهرست خطاهای او، علاوه بر اغراق در هزینههای اعتیاد میتوان به اظهارنظرهایی از این قبیل اشاره کرد: «من رودههای یک مرد 90 ساله را دارم» و «اگر یک تنبل خودخواه مثل من توانسته خودش را تغییر دهد، پس هرکس دیگری هم میتواند».
او اکنون 53 ساله است و به گفته خودش ترس از اعتیاد به هروئین است که زنده نگهش داشته. همچنین هدف کنونیاش از زندگی را هوشیار ماندن، تشکیل احتمالی خانواده و نوشتن فیلمنامه عنوان میکند. او از «مردی معنوی» صحبت به میان میآورد که به او یادآوری میکند مقصر اعتیادش خود او نیست؛ پری از تجربیاتش به نوعی مداخله الهی تعبیر میکند و میخواهد با بیان این خاطرات به سایر انسانها کمک کند. شاید این کتاب بتواند این رسالت را انجام دهد، به ویژه با بیان تلخیها و افشارگریهایی که یک سلبریتی مبتلا به اعتیاد ترکیبی شدید تجربه کرده است. این کتاب، فریاد درد اصیل انسانی است، حتی اگر آغشته به توهمات نویسنده باشد؛ در نهایت شما به عنوان خواننده، صداقت او را تحسین خواهید کرد.
«کودک بیهمراه» در سفر زندگی
آزاده اتحاد| «من ستارهام و تماشاچیها دوستم دارند، و من آنها را دوست دارم، و آنها مرا دوست دارند که دوستشان دارم، و من دوستشان دارم که دوستم دارند، و همه اینها به این خاطر است که هیچیک از ما در بچگی عشق کافی ندیدیم و این است دنیای نمایش، بچه» این بخشی است از قطعه «راکسی» از نمایش موزیکال «شیکاگو»ی باب فاسی، نمایشنامهنویس و بازیگر آمریکایی، و چکیده زندگی متیو پری یا همان چندلر بینگِ «فرندز».
این را در همان بیست صفحه اول کتاب خاطراتش «دوستان، معشوقهها و آن فاجعه بزرگ» میفهمید؛ اعترافنامهای عریان، بیپرده و طناز از ستاره پدیده جهانی «فرندز» که یک راز بزرگ دارد.اینکه بازیگران مشهور هالیوود پشت آن لبخندهای چندین میلیارد دلاری، سویهای تاریک داشته باشند، چیز تازهای نیست. اینکه کمدین باشند و چنین باشند هم تازه نیست. چارلی چاپلین، جیم کری، رابین ویلیامز فقید؛ نمونه زیاد است. اولین بار هم نیست که یک سلبریتی، یک بازیگر قصه زندگیاش را جهانی میکند. آنچه خاطرات متیو پری را متمایز میکند، مستقیماً به سریال «فرندز» مربوط است؛ او عضو خانواده بزرگ «فرندز» است. بنابراین، سرگذشتش برای ما مهم است.
مهم است که بدانیم چرا این بازیگر در ده سال ساخت و پخش سریال اینقدر لاغر و چاق میشود؟ متیو پری بالاخره در پنجاه و اندی سالگی بعد از سالها اخبار و عکس و گفتوگوهای اینجا و آنجایی که رازش را لو میدهند، بعد از آنکه تجربه نزدیک به مرگ را پشت سر گذاشته است و بعد از رسیدن به نقطه اعتراف، جواب تمام سؤالها را میدهد.
او در روایتی پرشتاب و پرکشش خودش را در برابر خودش و ما، با همان لحن و ادبیات آشنای چندلری، افشا میکند. بر ما فاش میکند که چندلر بینگ همان متیو پری است که چرا «از خنده بهعنوان مکانیسم دفاعیاش استفاده میکند» و چرا در فصل سه، ریش بزی گذاشته است و چرا، چرا، با تمام شهرت و ثروت و تجربههای عاشقانه داغ و در یک کلام، بالاترین سطح لذت از زندگی، چون نمیتواند یک لحظه با خودش تنها بماند، مواد مصرف میکند و چرا محکوم به تنهایی است.
اگر داستان را بخوانید ردپای زندگی واقعیاش را در خط داستانی (طبعاً نسخه به طنز غلوشده) شخصیت چندلر پیدا میکنید. متیو یا به قول دوستانش متی همچون چندلر محصول طلاق است. مادرش زنی زیبا و قدرتمند و پدرش، اگرچه نه دگرباش، در دنیای سرگرمی است. در کودکی با مفهوم جدایی آشنا میشود و از همان لحظه احساس ترکشدگی و تنهایی دمی رهایش نمیکند. بنابراین همچون چندلر از اعتیاد به مواد (در سریال، سیگار) رنج میبرد، احساس ناامنی دارد و فوقالعاده طناز است. حتی آن فرم معروف حرف زدنش، همان تأکید برای فعل «be» تکیهکلام او و دوستانش در زندگی واقعی است.
بله، چندلر بینگ شما را میخنداند، چون درد عمیقی در سینه دارد؛ و این تلخ است و پری این تلخی را با تکتک کلماتش به شما القا میکند. نه قرار نیست برایش دل بسوزانید. او از هیچیک از اینها پشیمان نیست. اعتراف میکند که اگر یک بار دیگر به دنیا بیاید، همین راه را خواهد رفت. او با امتیازات شهرت مادامالعمر و ثروتی تمامنشدنی نهایت لذت را تجربه کرده است؛ خودویرانگرانه، عاشقانه، خالصانه، طناز، مهربان، این «کودک بیهمراه» در سفر زندگی.
چرا «فرندز» را دوست دارم؟
یاسمن خلیلیفرد| «فرندز» برای من سریالیست که وقتی نخستین قسمتهایش پخش میشد خردسال بودم و وقتی به پایان رسید همچنان به مدرسه میرفتم بنابراین آن را در زمانِ پخشش ندیدم و سالها بعد دیویدیهایش را تماشا کردم و از آن همه خلاقیت، بامزگیِ بیواسطه و فضای بسیار دوستداشتنی آن لذت بردم. «فرندز» به زعم من به دلیل شوخیهای بامزه اما غیرجنسی و تر و تمیزش، موقعیتهای جالبی که خلق میکند و بازیگرانِ بیبدیلش تحولی بزرگ و غیرقابلانکار در صنعت سریالسازی آمریکا ایجاد کرد که گرچه بر پایه مناسبات فرهنگی جامعه آمریکا ساخته شده، اما قصه و روابط شخصیتهایش جوریست که مخاطبان را از سراسر جهان به سمت خود جذب میکند. «فرندز» برای من مثل مسکن است؛ مسکنی که هرگاه اندوهگین باشم، بیحوصله باشم و حوصله تماشای فیلم و سریالهای جدیتر را نداشته باشم به سراغش میروم و با اینکه بیشتر قسمتهایش را بارها تماشا کردهام اما همچنان از تماشایش به خنده میافتم.
تأثیر خاطرات بازیگران
به هر حال هنرمندان و سلبریتیها هم انساناند؛ انسانهایی که اتفاقاً به واسطه شهرتشان شاید بسیار بیشتر از افراد عادی درگیر بسیاری از ناهنجاریها، بحرانها و مشکلات مختلف بشوند. بسیاری از آنها به واسطه فشار کاری، استرسها و تنشهای ناشی از شهرت و فراز و فرودهایی که به دلیل شغلشان با آنها روبهرو میشوند ممکن است درگیر بحرانهایی همچون اعتیاد بشوند. شخصاً تلاش میکنم تا این قسم از مسائل و بزنگاهها را به کار آنها تعمیم ندهم و لذت تماشای فیلم یا سریالی خوب را به خاطر بخشهای تاریک و سیاه زندگی بازیگران آن بر خود زهر نکنم اما مثلاً مسائلی چون پروندههای تعرض جنسی جزوِ خطوط قرمز من هستند و شخصاً از تماشای آثار سلبریتیهایی که متهم به این گونه از جرایم هستند پرهیز میکنم.
کتاب خاطرات یا رمان؟
همواره کنجکاویهایی پیرامون زندگی افراد مشهور یا به اصطلاح همان سلبریتیها وجود دارد که طرفداران و هوادارانشان را درگیر میکند. میبینیم که بسیاری از سینمادوستان پیگیرانه، حواشیها و مسائل خصوصی مربوط به هنرمندان محبوبشان را دنبال میکنند. وقتی فرد مشهوری خود زندگینامهاش را مینویسد و منتشر میکند کار برای مخاطبان و هواداران او به مراتب آسانتر میشود. آنها به جای آنکه ناچار به دنبال کردن شایعات و حواشیِ فضای مجازی باشند مستقیماً گفتههای خود آن شخص را میخوانند. بنابراین برانگیزاننده بودنِ این گونه از کتابها باعث جلب مخاطبان بیشتری به سمت آنها میشود. البته نمیتوان به طور صد در صد مدعی شد که این آثار پرطرفدارتر از ادبیات داستانی هستند اما قطعاً مخاطبان بسیاری دارند.



