
هفت صبح| تئاتر سالهاست که به سراغ مسائل اجتماعی رفته، اما برخی زخمها همچنان کمتر روی صحنه روایت شدهاند. یکی از این زخمها، مسئله تعرض و خشونت علیه زنان است؛ موضوعی که سینما بارها به آن پرداخته اما در تئاتر کمتر مجال بروز یافته است. نمایش «نامقصد» تازهترین اثری است که این تابو را به مرکز روایت خود آورده و تلاش میکند از دل یک تراژدی شخصی، تصویری گستردهتر از خشونت و پیامدهای آن ارائه دهد. داستان حول شخصیت آبان شکل میگیرد؛ دختری جوان که رویای درخشیدن روی صحنه تئاتر را در سر دارد، اما همان جایی که قرار است سکوی پروازش باشد، به صحنه فروپاشی زندگیاش تبدیل میشود.

نمایش با روایتی غیرخطی، تماشاگر را میان گذشته و حال جابهجا میکند و از خلال خاطرات، فلشبکها و روایتهای پراکنده، ابعاد مختلف این فاجعه را آشکار میسازد. یکی از نکات قابل توجه «نامقصد»، حضور کامل بازیگران زن در صحنه است. در میان اجراها، بازی ناهید عساکره بیش از همه جلب توجه میکند؛ بهویژه در سکانس تعرض که با چنان شدت و باورپذیری اجرا میشود که تاثیر آن تا مدتها در ذهن مخاطب باقی میماند. اما «نامقصد» صرفا روایت یک قربانی نیست.

نمایش تلاش میکند نقش سکوت، انکار و بیتفاوتی اجتماعی را در تداوم خشونت به تصویر بکشد و نشان دهد چگونه زخمهای حلنشده، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند. اثری تلخ، تکاندهنده و تاملبرانگیز که مخاطب را وادار میکند فراتر از یک داستان فردی، به مسئولیت جمعی جامعه در برابر خشونت بیندیشد. در ادامه، گفتوگوی ما با کارگردان و بازیگران این نمایش را میخوانید؛ گفتوگویی درباره شکلگیری «نامقصد»، چالشهای اجرای آن و مواجهه با یکی از حساسترین سوژههای اجتماعی روی صحنه تئاتر.
تعرض در تئاتر سالها ناگفته مانده
قصه رضا بهکام و «نامقصد» از آنجایی شروع میشود که او تصمیم میگیرد به سراغ سوژهای ملتهب برود؛ پدیدهای که سالها در تئاتر مسکوت مانده بود. او درباره ایده اولیه و پرداختن به این موضوع میگوید: «موضوع تعرض در تئاتر، در واقع خیلی پوشیده مانده است. این پدیده به گونهای در فضای تئاتر ناگفته رها شده بود و من فکر میکردم که شدیدا نیاز است این موضوع را وارد یک فاز انتقادی کنیم و آن را با صدای بلند بیان کنیم.»

بهکام معتقد است که پرداختن به چنین سوژههایی نیازمند جسارت است: «طبعا چنین کاری جسارت میخواهد؛ چه در مرحله نوشتن متن و چه در مرحله اجرا. در رسانههایی مانند سینما و شبکههای خانگی تا حدودی به این مسائل پرداخته شده است اما در تئاتر، من احساس میکردم که این اتفاق نیفتاده یا اگر هم بوده، بسیار کمرنگ بوده است. حداقل من در این هفت الی هشت سال اخیر چیزی در این باره روی صحنه ندیدم.»
مواجهه مخاطب با یک وضعیت پستدراماتیک
اما واکنشها به این تابوشکنی چگونه بود؟ بهکام با اشاره به بازخوردهای دلگرمکننده مخاطبان، به ویژه زنان، توضیح میدهد: «بازخوردها نسبت به این پدیده و مضمون نمایش بسیار مثبت بود. اگر از منظر فضای زنانه به آن نگاه کنیم، رویکرد مخاطب کاملا همراهانه بود. البته از آنجا که سبک اجرا یک روال مدرن را طی میکند و در وضعیت پستدراماتیک قرار دارد، ممکن است برخی از مخاطبان با فرم اجرایی ارتباط عمیقی برقرار نکرده باشند، اما نسبت به خود سوژه ملتهب و محتوای اثر، برخوردها بسیار قابل اعتنا و مثبت بود.»

او برای روایت این قصه، ساختار غیرخطی را انتخاب کرده است؛ انتخابی که ریشه در میل به تجربهگرایی دارد: «سعی کردم یک وضعیت نوگرا و تجربهگرا را خلق کنم. میخواستم در اجرا از کلیشههای رایج و خطی دوری کنم تا تاثیرگذاری اثر به شکل متفاوتی رقم بخورد.» جالب اینجاست که متن نمایش، پیش از شروع تمرینات کاملا در ذهن او شکل گرفته بود: «متن ابتدا به صورت کامل نوشته و در ذهن من تصویر شد. در طول دورخوانیها شاید تنها حدود پنج درصد از واژهها و لغات اصلاح و بهینهسازی شد، اما ساختار متن و محتوا پیش از تمرین کاملا تثبیت شده بود.»
دخل و خرج باهم نمیخواند
یکی از بحثها طبق معمول مواجهه با افول اقتصادی و بحرانهای مالی است. بهکام این موضوع را با پوست و استخوان لمس کرده است. این کارگردان با لحنی تلخ اما واقعبینانه میگوید: «اگر بخواهم عامیانه بگویم، دخل و خرج در تئاتر اصلا با هم نمیخواند. اقتصاد تولید تئاتر به گونهای است که هزینهها بسیار بالاتر از درآمد حاصل از بلیتفروشی است. غالبا در طول سال، عمده کارهای تئاتری زیانده هستند.»

او معتقد است که دولت و نهادهای ذیربط باید تمهیدات ویژهای برای تبلیغات گروههای تئاتری در نظر بگیرند: «علاوه بر یارانههایی که میتواند تعلق بگیرد، باید بسترهایی برای تبلیغات فراهم شود. مثلا ما اگر بخواهیم در یک شبکه مجازی تبلیغ بدهیم، هزینه یک پست ساده حدود چهار میلیون تومان است! این مبلغ با وضعیت بلیتفروشی ما اصلا همخوانی ندارد. درآمد یک گروه تئاتری با یک پروژه سینمایی یا شبکه خانگی که درآمدهای میلیاردی دارد، قابل قیاس نیست. دولت یا شهرداری باید سیاستهایی حمایتی برای تبلیغات تئاتر با در نظر گرفتن این تفاوت درآمدی وضع کنند.»
بهکام تاکید میکند که عمر کوتاه نمایشها، این نیاز را تشدید میکند: «تئاترها معمولا بیشتر از یک یا دو ماه روی صحنه نیستند. بنابراین در همان یکی دو هفته اول باید موثرترین تبلیغات انجام شود تا کار دیده شود. در غیراینصورت، فقط تئاترهای سلبریتیمحور یا آنهایی که تهیهکنندگان خاص دارند میتوانند خودشان را مطرح کنند. این چرخه معیوب باید به گونهای تقویت شود.»

عشق به صحنه؛ دلیلی برای ماندن
وقتی از او میپرسیم که در چنین شرایط پیچیده و مبهمی، چه چیزی او را به تئاتر وفادار نگه داشته است، پاسخی کوتاه اما عمیق میدهد: «شرایط از منظر اقتصادی و ثبات اجتماعی بسیار سخت است. طبیعی است که آدمهایی مثل ما صرفا به سبب دغدغهای که دارند میمانند و ادامه میدهند. وگرنه از نظر منطق اقتصادی، حضور در این عرصه هیچ توجیهی ندارد.»
رضا بهکام در پایان گفتوگو، از آرزوهایش برای مخاطبان نمایش میگوید؛ آرزویی که رسالت اصلی هنر او را روشن میکند: «دوست دارم مخاطب، به ویژه بانوان محترم جامعه، بیایند و کار را ببینند و ما را نقد کنند. دلم میخواهد تماشاگر پس از ترک سالن، تحت تاثیر قرار بگیرد؛ چه از منظر زیباییشناسی بصری مانند دکور و نور، و چه از منظر محتوا. میخواهم این مضمون در خاطرشان بماند، به آن فکر کنند و برای خودشان تجزیه و تحلیلش کنند. این همان چیزی است که به من انگیزه میدهد تا در این مسیر سخت، کارهای بعدی را با این گروه ادامه دهم.»

یک بازیگر باید مدام خود را بهروز نگه دارد
صحنه تئاتر همیشه مجالی برای کشف زوایای پنهان روح انسان بوده است. در نمایش «نامقصد»، نازنین میهنی با ایفای نقش «آزاده»، قدم در مسیری گذاشته که با شخصیت واقعیاش فرسنگها فاصله دارد. او در این گفتوگو از تجربه رویارویی با یک کاراکتر سرد و فلسفه بازیگریاش میگوید. میهنی در «نامقصد» تصمیم میگیرد از منطقه امن خود خارج شود. او درباره پذیرش این نقش میگوید: «آزاده شخصیتی کاملاً متفاوت و منفعتطلب است.
او از یک خانواده سطح بالا میآید و همهچیز را در پول میبیند. آدمها برای او تنها پلههایی برای رسیدن به خواستههایش هستند.» این بازیگر که پیش از این کمتر در قالب نقشهای منفی ظاهر شده، این تفاوت را یک چالش جذاب میداند: «این کاراکتر از من خیلی فاصله دارد. کنترل کامل احساسات و نمایش یک انسان کاملا سرد که تماشاگر او را بپذیرد، برایم چالشی بود که همیشه دلم میخواست آن را امتحان کنم.»
بازیگری؛ تلفیق تکنیک و زیست
وقتی از او درباره اهمیت تکنیک در برابر تجربه غریزی میپرسیم، نگاهی جامع به مقوله هنر دارد. او معتقد است تکیه صرف بر تجربه کافی نیست: «قطعا هم تجربه و هم تکنیک اهمیت دارند. یک بازیگر باید مدام خود را آپدیت کند و متدهای روز دنیا را بشناسد.» میهنی بازیگری را ترکیبی از آموزش، غریزه و البته «زیست» میداند: «بازیگری که زیست، آگاهی و دانش بالاتری داشته باشد، قطعا موفقتر است. ما در این حرفه نقشهایی را زندگی میکنیم که از خودمان دور هستند؛ بنابراین تحقیق و انتخاب متد درست برای جانبخشیدن به نقش، حیاتی و بسیار جذاب است.»
رسالتی به وسعت یک درد مشترک
ناهید عساکره در «نامقصد» با کاراکتری مواجه میشود که نمیتواند به سادگی از کنارش عبور کند. او درباره دلیل پذیرش نقش «آبان» میگوید: «احساس کردم این کاراکتر نیازی است که باید در کارنامه هنری هر بازیگری باشد. وقتی نمایشنامه را خواندم و دیدم چه اتفاقاتی برای این شخصیت افتاده، حس کردم این نقش من را قلقلک میدهد و به سمتی سوق میدهد که حتما آن را بپذیرم.»
عساکره معتقد است دردی که آبان میکشد، محدود به قشر خاصی نیست:
«این داستان دور از ما نیست. ما از جنس زنیم و ممکن است این اتفاقات رخ دهد. البته پرانتزی باز کنم؛ این مسئله (تعرض و آسیب) فقط مختص حوزه هنر نیست. ممکن است برای یک زن در خیابان یا در هر صنف دیگری که کار میکند، چنین اتفاقی بیفتد. به همین دلیل، مخاطب عام هم وقتی در سالن مینشیند، کاراکتر را درک میکند. برای من، این نقش یک رسالت بود تا پیامی را به مخاطب منتقل کنم؛ بهخصوص که یکی از دوستان خودم نیز تجربه مشابهی داشت و من از نزدیک با این درد آشنا بودم.»
یکی از بحثهای مهم روانشناسی در بازیگری، مواجهه با ترومای شخصیتی است که بازیگر باید آن را زندگی کند. عساکره درباره سختترین بخش ارتباط با کاراکتر آبان میگوید: «سختترین چیز، ابهام در سرنوشت اوست. اینکه آیا واقعا اتفاقی که برایش میافتد خودکشی است؟ آبان ترومای سنگینی را از بچگی با خود حمل کرده، خانوادهاش او را رها کردهاند و در دنیای بازیگری هم آسیب دیده است. سختی نقش برای من این است که وقتی به آن فکر میکنم، برداشت خودم این است که او از روی خستگی مفرط به سمت خودکشی رفته است. او دیگر از جنگیدن خسته شده بود.»
مرگ بازیگر، روزی است که بگوید کامل شدهام
وقتی از او میپرسیم که در بازیگری بیشتر به شهود تکیه میکند یا تکنیک، پاسخی تاملبرانگیز میدهد: «هر دو در کنار هم. مگر اینکه قرار باشد نقشی کاملا خارجی و دور از دنیای خودم بازی کنم که نیازمند تکنیک و تحقیق محض باشد. اما برای نقشهایی از جنس مردم خودمان، من به تجربه و مشاهده تکیه میکنم. من بازیگرم؛ وقتی در مترو یا اسنپ مینشینم، مدام به آدمها نگاه میکنم. ما همه از دل همین آدمها بیرون میآییم.» او از واکنشهای عمیق مخاطبان میگوید: «مخاطب از این نقش غم زیادی میگیرد. حتی دوستان مردی داشتم که بعد از تماشای صحنه تعرض در نمایش، به من گفتند حالشان بد شده است. آنها هم تحت تاثیر قرار میگیرند و قطعا هیچکس دوست ندارد چنین اتفاقی برای اطرافیانش بیفتد.»
در پایان گفتوگو، بحث به نیازهای امروز یک بازیگر کشیده میشود. عساکره با تواضع و نگاهی رو به جلو میگوید: «بازیگری در دنیای امروز، اول از همه به تجربه و مطالعه نیاز دارد. انسان هیچگاه کامل نمیشود. میگویند مرگ بازیگر زمانی است که به خودش بگوید من دیگر کامل شدهام. وقتی بازیگر فکر کند ظرفیتش تکمیل است و اطلاعاتش پر شده، باید فاتحه او را خواند. هنرمند مثل یک درخت است؛ هرچه پربارتر، افتادهتر. من هم باید مدام مطالعه کنم و تجربههایم را بیشتر کنم تا ناهید را به عنوان یک بازیگر، همیشه آپدیت نگه دارم.»
زیستن روی صحنه شرط اول است
گاهی صحنه تئاتر به جایگاهی برای درمان و عبور از بحرانهای شخصی تبدیل میشود. سحر بیرانوند، بازیگر نمایش «نامقصد» در نقش «رها»، دقیقا چنین تجربهای را از سر گذرانده است. او که پیش از پیشنهاد این نقش، درگیر انزوای مطلق، خانهنشینی و دوری از جامعه شده بود، میگوید این کاراکتر مانند کلاسی درس برای عبور از روزهای تاریک زندگیاش بود.
پیوند سحر و نقش «رها» زمانی جالب میشود که بدانیم او برای رسیدن به این نقطه، حضور در پروژههای دیگری را از دست داد. بیرانوند درباره سختیهای این نقش میگوید: «کاراکتر من پر از ادوات و ابزار بود؛ از چاقو و لپتاپ گرفته تا ظرف رنگ. اما چالش اصلی، بازی با یک مرغ بود! اینکه هر شب روی صحنه باید با آن ارتباط برقرار میکردم و سپس نابودش میکردم بسیار سخت بود.» او با خنده از تمرینات خانگیاش برای پاک کردن مرغها یاد میکند، اما تاکید دارد که زیستن در این نقش برایش حیاتی بود. او برای نمایش خشمِ کاراکتر، مجبور شد بر غم عمیق درونی خود غلبه کند تا تماشاگر خشم او را باور کند.
بندبازی میان تکنیک و تجربه
وقتی از او درباره تقابل تجربه و تکنیک میپرسیم، با اشاره به آموزههای متد اکتینگ میگوید: «زیستن روی صحنه شرط اول است، اما بدون تکنیک، بازیگر به خود آسیب میزند. در همان صحنه مرغ، اگر فاصلهگذاری نکنم از نظر روانی ویران میشوم.» بیرانوند که برای درک بهتر نقشهای پیشین خود حتی تجربه کار در کافه را دارد، مطالعه و به روز نگه داشتن بازیگر را ضروری میداند: «ترکیب تجربه واقعی و تکنیک است که نمایش را میسازد؛ در غیر این صورت بازیگری تبدیل به ادابازی میشود. ما روی صحنه شبیه یک بندباز حرفهای هستیم.»








