روزنامه هفت صبح|‌ آثار فراوانی درباره اتفاقات مهم دهه چهل و پنجاه که منجر به پیروزی انقلاب اسلامی شد نوشته شده. در بسیاری از کتاب‌های مربوط به این جریان، دلایل پیروزی انقلاب نیز از زبان تحلیلگران، پژوهشگران و مبارزان شرح داده شده است. به این ترتیب ارائه فهرستی از چند کتاب برای آگاهی خواننده شاید در وجه اول، درست به‌نظر نرسد. چراکه هر فهرستی از این نوع کتاب‌ها ارائه شود، ناگزیر فهرست قطور دیگری خارج خواهد ماند.

اما دلیل انتخاب این چند کتاب از آن جهت بود که عموما خاطرات و دست‌نوشته‌های مربوط به آن دوران هستند و در واقع جزو مستندات تاریخ معاصر به‌شمار می‌آیند. هرچند درباره «یادداشت‌های علم» و یا «خاطرات اردشیر زاهدی» نقدهایی هم نوشته شده و برخی از روایات آن‌ها را دور از حقیقت تاریخی ارزیابی کرده‌اند. با این حال آثاری نظیر «یادداشت‌های علم»‌ هنوز هم جزو آثار مرجع مهم در این زمینه به‌شمار می‌آید. خاطرات مبارزان نیز با جزئیات دقیق و مستندی که از آن دوران ارائه می‌دهد، می‌تواند آگاهی خوبی به خواننده بدهد؛ اینکه در آن سال‌ها واقعا چه گذشته و آن‌ها که از نزدیک شاهد جریان بوده‌اند، چه گفته‌اند.

‌خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ)
به کوشش: محسن کاظمی
ناشر: سوره مهر

مادری که صدای ضجه‌های دختر چهارده‌ساله‌اش را می‌شوند. این یکی از وحشتناک‌ترین صحنه‌های کتاب خاطرات مرضیه حدیدچی دباغ است:«حدود شانزده روز بدترین و وحشتناک‌ترین شکنجه‌ها را تحمل کردم، ولی هنوز چیزی و یا مطلب درخور و بااهمیتی به مأموران نگفته بودم؛ و این امر سخت بر مأموران و بازجوها گران آمد. از این‌رو، دست به کاری کثیف و غیرانسانی و خباثت‌آمیز زدند؛ دختر دومم «رضوانه» را که به‌تازگی به عقد جوانی درآمده بود دستگیر کردند و به کمیته نزد من آوردند… صبح هر دوی ما را برای بازجویی و شکنجه بردند…

بعد شکنجه شروع شد؛ شوک الکتریکی و شلاق… وقتی از کارها و وحشی‌بازی‌های‌شان نتیجه نگرفتند، ما را از هم جدا کردند. لحظاتی بعد صدای جیغ و فریادهای دلخراش رضوانه همه‌جا را فرا گرفت. به خودم می‌لرزیدم… به طرف در سلول خیز برداشتم. وای خدایا این رضوانه است که تکه‌پاره با بدنی مجروح و خونین، دو مأمور او را کشان‌کشان بر روی زمین می‌آورند. آن قطعه گوشت که به سوی زمین رها شده رضوانه! جگرپاره من است.» (ص 75 تا 77)

موزه عبرت
شکنجه در هیچ شریعت و مرام آیینی و انسانی قابل توجیه نیست و خواندن آنچه حدیدچی دباغ در کتابش روایت کرده، در مقاطعی واقعا طاقت‌فرساست. او بعد از پخش اعلامیه‌های مختلف، تشکیل جلسات بحث و مبارزه علیه رژیم پهلوی و ارتباط با مبارزان، سرانجام در سال 1351 برای اولین بار دستگیر و روانه زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری می‌شود. این بازداشتگاه و شکنجه‌گاه که امروز به‌نام «موزه عبرت»، نام‌گذاری شده، در تاریخ چهارم بهمن‌ماه 1350 در پی دستور محمدرضا شاه پهلوی به‌نام کمیته مشترک ضد‌خرابکاری (ساواک- شهربانی) تأسیس شد و شکنجه‌گاه بسیاری از مبارزان انقلابی بود.

یکی از آن‌ها هم مرضیه حدیدچی (دباغ) است که در کتاب خاطراتش، تمام آنچه بر او در این شکنجه‌گاه رفت، ذکر می‌کند. او بعد از پیروزی انقلاب، فرمانده سپاه پاسداران در همدان و رئیس زندان‌های زنان تهران بود. همچنین بانویی بود که همراه امام در نوفل‌لوشاتو اقامت داشت و امام خمینی او را به‌نام «خواهر طاهره» صدا می‌زد. او در جریان مبارزات خود پیش از انقلاب، استقامت فراوانی از خود نشان داد و در دو دوره‌ای که توسط ساواک دستگیر شد، متحمل شکنجه و آزارهای بسیار شد.

دختری در آغوش مادر
حدیدچی ابتدا سال 1351 و بعد در سال 1353 توسط ساواک دستگیر می‌شود و بسیاری از ادوات شکنجه را تجربه می‌کند؛ از توهین و دشنام و مشت و کتک و شکستن دست و پا و سوزاندن گرفته تا شلاق و وصل کردن جریان برق و… مرضیه حدیدچی دباغ سال ۱۳۹۵ در سن ۷۷ سالگی درگذشت؛ آن‌هم بعد از سرگذشتی عجیب به‌خصوص در فراز و نشیب‌های کار چریکی، انقلابی و مسئولیت‌های مختلف. اما شاید روزهای قبل از پیروزی انقلاب، هرگز فکرش را نمی‌کرد که از شکنجه‌گاه مخوف ساواک، بیرون بیاید. به‌خصوص که در کتاب خاطراتش لحظات شکنجه دخترش را به‌شدت دردناک توصیف می‌کند؛ وقتی دختر چهارده‌ساله‌اش را برده‌اند و شکنجه می‌کنند و حالا به سلول او آورده‌اند:

«حدود ده روزی به همین منوال گذشت که ناگاه معجزه‌ای که انتظارش را می‌کشیدم روی داد. رضوانه را بازگرداندند اما شکسته و پژمرده، زخمی و مجروح. مچ دستانش به شدت آسیب دیده و زخمی و خونین بود. علت را پرسیدم. معلوم شد که پس از آن شب برزخی و در حال اغما، او را به بیمارستان شهربانی برده‌اند و در آنجا دست‌هایش را با زنجیر به تخت بسته بودند… دختر چهارده‌ساله‌ام را در آغوش گرفتم و دلداری‌اش دادم. از او درباره آن شب گم‌شده در زمان پرسیدم. اشک در چشمانش حلقه زد، بغض در گلویش ترکید و در آغوشم فرو رفت و هق‌هق گریست. در آن شب شوم چند نفر از ساواکی‌های مزدور و خبیث، چون حیوانی درنده و وحشی او را سر برهنه کرده و دورش حلقه می‌زنند و آزار و اذیتش می‌کنند…» (ص 80)

بازگشت به ایران
مرضیه حدیدچی بعد از این تجارب دردناک از ایران مهاجرت می‌کند و در کتاب خاطراتش، به دیدار با امام می‌رسد. همچنین دیدار او با موسي صدر و بازگشتش به ایران نیز خواندنی است:«روز 16 اسفند بود که وسايل‌مان را برداشته با یک فروند هواپیمای ایرفرانس به سوی ایران برگشتیم. آن لحظات، شمارش معکوسی بود که قابل ثبت نبود. به قول عوام، دل تو دلمان نبود… تصور اینکه قدم به فضایی می‌گذارم که در گذشته سایه ساواک بر تمام پیکره‌اش سایه انداخته بود و اکنون تهی از آن دژخیم… آنچه که از اولین ساعات ورودم به خاطر دارم و هیچ‌گاه از ذهنم محو نمی‌شود، برخورد نوه‌های دختری‌ام بود که در غیابم به دنیا آمده بودند. برای آن‌ها خیلی جالب بود که مادربزرگی دارند که تا به‌حال او را ندیده‌اند، خیلی خوشحال بودند و چون پروانه به دورم می‌چرخیدند. آن چند روز اول پس از ورود به ایران را در محاصره فرزندانم و نوه‌هایم گذراندم.» (ص 174) کتاب «خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ)» به کوشش محسن کاظمی از سوی نشر «سوره مهر» چاپ شده است.

‌یادداشت‌های عَلَم
متن دست‌نوشته‌های امیر اسدالله عَلَم
ناشر: کتابسرا

اسدالله علم یکی از نزدیک‌‌ترین کسانی بود که به دربار پهلوی راه داشت و با شخص شاه در ارتباط بود. او از اردیبهشت 1346 تا تیرماه 1356، پیش از آنکه محمدرضا پهلوی، هویدا را جانشین او کند خاطرات روزانه‌‌اش را به‌طور مخفیانه در دربار شاه می‌‌نوشت. علم به‌عنوان یکی از مهم‌‌ترین چهره‌‌های سیاسی دوران محمدرضاشاه و کسی که طی ده سال وزیر دربار و به مدت یک سال (42-41) نخست‌‌وزیر دولت بود، یادداشت‌‌هایش را در پنج‌‌هزار برگ به رشته تحریر درآورد که بعدها به درخواست خانواده‌‌اش در هفت جلد منتشر شد. خاطره، گرچه حدود و حریم شخص محسوب می‌‌شود، اما به محض آنکه امکان عرضه و مجال بروز پیدا کند، از مالکیت مطلق صاحب‌‌خاطره بیرون می‌‌آید. خاطره یکی از بنیان‌‌های تاریخ شفاهی است و غالباً اطلاعات سودمندی در باب احوالات اجتماعی و اداری ادوار گذشته به‌دست می‌‌دهد.

علم در کابینه حسین علاء در 1334 به وزارت کشور منصوب شد و نقش مهمی را در ورود اشخاص موردنظر شاه به مجلس نوزدهم ایفا کرد. با نخست‌وزیری دکتر منوچهر اقبال در فروردین 1336 علم از مسئولیت‌های دولتی کناره‌گیری کرد و رهبری حزب مردم را بر‌عهده گرفت که تا تابستان 1339 ادامه داشت. وی تیرماه 1341 بعد از استعفای علی امینی از نخست‌وزیری به این سمت گمارده شد و در جریان قیام 15خرداد 1342 دستور آتش گشودن به روی تظاهرکنندگان را صادر کرد. وی در 17 اسفند همین سال از نخست‌وزیری استعفا داد و به ریاست دانشگاه پهلوی شیراز منصوب شد.

سرانجام در آذرماه 1345 عهده‌دار وزارت دربار شد که تا مرداد ماه 1356، یعنی زمانی که وخامت حالش به دلیل پیشرفت سرطان خون و مؤثر واقع نشدن معالجات امکان فعالیت را از او گرفت، در این مسئولیت باقی ماند. اسدالله علم سرانجام در 24 فروردین 1357در 59 سالگی در آمریکا درگذشت و جنازه‌اش را بعد از انتقال به ایران در مقبره خانوادگی در مشهد دفن کردند.شاه و علم از دوستان دوران جوانی یکدیگر بودند. این نزدیکی با خاندان سلطنتی به نحوی بود که رضاشاه تعیین کرده بود دختران علم با چه کسانی باید ازدواج کرده و برای آن‌ها همسرانی انتخاب کرده بود. دلیل این تحکم آن بود که رضاشاه قصد داشت جامعه اقماری تازه‌‌ای پیرامون خودش تشکیل دهد و به‌تدریج آن‌ها را جانشین طبقه برگزیده قاجار کند.

دوران نخست‌‌وزیری علم مصادف بود با اجرای اصلاحات ارضی و پررنگ نشان دادن نقش شاه در این رفرم اجتماعی، جلوگیری از آشوب مخالفان و اجرای انقلاب سفید. اما اهمیت اصلی نوشتارهای او بیش از همه آن است که ساخت و توزیع قدرت در نظام پهلوی و همچنین نوع نگاه شاه و علم به سایر طبقات جامعه از جمله روحانیون، روشنفکران، تکنوکرات‌‌ها و سران و نمایندگان دیگر کشورها را بازتاب می‌‌دهد. ایران دهه چهل تازه از کودتای 28 مرداد و سیطره قوام، مصدق و علی امینی به در‌آمده بود و نسلی از مردان کلاسیک، عصر قجری و دوران رضاشاهی را به حاشیه رانده بود و داشت آرام‌آرام پایه‌‌های صنعت و اقتصاد خود را با رشد صعودی قیمت نفت و تکنوکرات‌‌های تازه از فرنگ‌‌برگشته تحکیم می‌‌بخشید.

اگرچه دهه 40 ایران در توسعه اقتصادی، به سرعت در حال پیشرفت بود اما به اعتقاد علم به دلیل اتخاذ تصمیمات از سوی یک نفر، به لحاظ سیاسی در حال پسرفت بود و سرانجام نیز فروپاشید. درست است که علم به نظام پادشاهی اعتقاد داشت و باور داشت که تنها پادشاه باید سلطنت کند، اما نگرشش این بود که مردم نیز باید در تعیین سرنوشت سیاسی خود دخالت داشته باشند، جامعه و دولت طبق قانون اساسی قبول مسئولیت کرده و اقدام کنند. او بارها گفته بود که رژیم شاهنشاهی به این صورت، سرنوشت نامعلومی خواهد داشت و نمی‌‌تواند زیاد دوام پیدا کند، زیرا نباید یک نفر، به تنهایی تمام تصمیم‌گيري‌هاي کشور را به‌عهده بگیرد. تصویری که علم از شاه در مجلد ششم یادداشت‌های خود نشان می‌دهد، دقیقاً همان یک نفری است که جز او، کس دیگری در کشور منشأ اثر نیست؛ نه مجلس، نه دولت و نه مرجع دیگری هیچ قدرتی ندارند.

اما نکته حائز اهميت در خاطرات علم، موضع‌‌گیری محتاطانه نسبت به اقدامات شاه است. با اینکه شاه در بسیاری امور به ‌یژه تصمیم‌‌گیری‌‌های مربوط به نفت با او مشورت می‌‌کرد، مسائلی که حتی آن‌ها را از مدیرعامل شرکت ملی نفت نیز پنهان می‌‌کرد و نظراتش را ابتدا به علم می‌‌گفت تا به اطلاع سفرای آمریکا و انگلیس برساند، اما گویا او همواره از این ترس داشت که این یادداشت‌‌ها به دست ساواک و شخص شاه برسد و در عین حال قصد داشت حقیقت را نیز بیان کرده باشد. مثلاً گاهی می‌‌نویسد شاه نباید فلان کار را انجام می‌‌داد

اما بعد در همان صفحه می‌‌نویسد که من عقلم درست نمی‌‌رسد، شاید شاه نکاتی را می‌‌داند که من از آن‌ها بی‌‌اطلاعم و نکاتی را می‌‌داند که من نمی‌‌دانم. این موارد نشان می‌‌دهد که علم سعی داشته پیشاپیش خودش را تبرئه کند و پیش‌‌بینی می‌‌کرده که این یادداشت‌‌ها به دست شاه برسد. البته قطعاً مایل بود زمانی این خاطرات منتشر شود که خودش در قید حیات نباشد. پس از آنکه دختر علم، طی جابه‌‌جایی منزل، دفترچه خاطراتش را در یک صندوقچه پیدا می‌‌کند، با مشورت خانواده تصمیم می‌‌گیرند پس از حذف چند نام، جلد اول این مجموعه را منتشر کنند. یادداشت‌‌های علم در کنار منابع رسمی و غیررسمی دیگر می‌‌تواند پشت‌‌ پرده حوادث پهلوی دوم را به‌خوبی آشکار کند.

مبارزه مسلحانه
احمد احمد
به کوشش: محسن کاظمی
انتشارات سوره مهر

احمد احمد، یکی از شخصیت‌هایی بود که خاطرات مبارزاتش علیه رژیم پهلوی، تحت عنوان کتابی با همین نام منتشر شده. خاطرات او با این جملات آغاز می‌شود: «در یکی از روزهای فصل بهار سال 1318، در روستایی به‌نام «ایرین»، نزدیک «اسلام‌شهر» در حومه استان تهران و در خانواده‌ای مذهبی به‌دنیا آمدم. من سومین فرزند خانواده بودم. پدرم، «حسین احمد»، مردی زحمتکش و ساده بود و به کار کشاورزی و دامداری اشتغال داشت.» از همین جملات می‌توانید شرایط زندگی او را حدس بزنید. وضعیت خانواده طوری است که یک پسر باید کار کند و دیگری درس بخواند تا بتواند خرج خانواده را بدهد. به این ترتیب احمد درس می‌خواند و برادرش محمود به کار مشغول می‌شود.

هرچند به‌خاطر کمک به خانواده ناچار است شب‌ها در یک انبار نیمه‌کاره شرکت نفت در «شهر ری» نگهبانی بدهد. با این حال به‌خاطر شرکت در یک تظاهرات فرهنگی علیه یکی از تصمیمات وزارت آموزش و پرورش، در سال ششم مدرسه، دستگیر و روانه زندان قزل‌قلعه می‌شود! در واقع این اولین تجربه احمد احمد به‌عنوان یک زندانی سیاسی است. با این حال او درس و تحصیل را ادامه می‌دهد و در رشته ریاضی دیپلم می‌گیرد. اما در ادامه به‌عنوان معلم، تلاش در جهت آگاه‌سازی دانش‌آموزان از وضعیت سیاسی مملکت دارد. حتی دیداری هم با امام خمینی‌(ره) دارد. همزمان به عضویت «حزب ملل اسلامی» درمی‌آید و برادرش مهدی هم عضو فعال هیأت‌های مؤتلفه اسلامی می‌شود. تمام این‌ها هم موجب می‌شود که دوباره دستگیر و روانه زندان شود.

مشی مسلحانه
بعد از آزادی از زندان، نه تنها از پا نمی‌نشیند بلکه مشی مسلحانه علیه رژیم را پیش می‌گیرد. این روش قرار است همزمان با جشن‌های 2500 ساله آغاز شود اما جریان حملات گروه لو می‌رود و احمد احمد دستگیر می‌شود. این دستگیری اما با مابقی تفاوت دارد چون به‌شدت شکنجه می‌شود: «می‌خواستند اعتراف بگیرند که این نامه را من نوشته‌ام. هر چه مرا با کابل زدند و شکنجه دادند، نپذیرفتم. حدود پانزده روز، شدیدترین، شکنجه‌ها بر من اعمال شد. روزهای آخر آن‌قدر ناتوان شده بودم که به محض شروع شکنجه بی‌هوش می‌شدم، ولی آن‌ها با پاشیدن آب و شوک‌های مختلف مرا از آن حال بیرون می‌آوردند. سلسله اعصاب من بر اثر آب‌های سردی که به رویم ریخته می‌شد، صدمه شدیدی دید و ضعیف شد. گاهی به هوش می‌آمدم و برای دقایقی پیوسته، داد و هوار می‌کردم و فحش می‌دادم.» پس از آن احمد احمد به دو سال زندان محکوم می‌شود اما این به توقف مبارزاتش نمی‌انجامد بلکه در سال‌های آتی نیز بار دیگر دستگیر می‌شود، چراکه ساواک این بار به‌دنبال برادرش است.

آپولو!
ساواک به برادر احمد احمد دسترسی پیدا نمی‌کند و به این ترتیب او را دستگیر می‌کنند: «گفتند مرا گروگان نگه میدارند تا برادرم خودش را معرفی کند. جلادان کمیته، شب اول به شدت مرا کتک زدند. هر چه سوال کردند، جواب سربالا دادم. این بازجویی و شکنجه با هدایت مستقیم «منوچهری» صورت میگرفت. او یکی از معروفترین شکنجهگران ساواک بود که «دکتر» صدایش میزدند. فردی بیرحم، قوی، چاق و بدهیکل که جای بریدگی و جراحتی روی گونه راست و پایین خط ریشش بهطول چهار سانتیمتر وجود داشت. یک جلاد به تمام معنا بود. شکنجهگران با ناشیگری از دستگاه شکنجهای معروف به «آپولو» استفاده میکردند.

این دستگاه بهگونهای بود که در آن دستها و پاهای زندانی را میبستند و روی سرش کلاه کاسکتی می‌گذاشتند که تا گردنش پایین میآمد. به این ترتیب صدای ناله و فریاد زندانی بیرون نمیرفت و فریادهای بلند زندانی، حتی ممکن بود پردههای گوشش را پاره کند. بعد از بازجویی، مرا به یک سلول با ابعاد حدود یک و نیم در دو و نیم متر منتقل کردند. پس از آن چندین بار دیگر مرا برای بازجویی بردند. یک بار وقتی وارد اتاق بازجویی شدم، دیدم پسری شانزده-هفده ساله را برهنه روی میزی خوابانده و با کابل او را میزنند.

فریاد دلخراشش بدن انسان را به لرزه در میآورد. دیدن این صحنه برایم بسیار دردآور و کُشنده بود. بازجو از من اسمم را پرسید. گفتم: «احمد احمد» در این لحظه ناگهان آن جوان، ضجهاش قطع شد و برگشت به من نگاه کرد. وقتی دوباره شروع به زدن او کردند، داد زد و گفت: «به خدا من کاری نکردم. من فقط از روی بچگی به اون پاسبان حمله کردم. نه حاج مهدی از این قضیه خبر داشت، نه پدرم.» من با شنیدن این جمله جا خوردم. او داشت با فریاد خود به من پیامی میداد. دریافتم که آن جوان، پسر دوست برادرم است. از اینکه ساواک تا آن لحظه موفق به دستگیری برادرم نشده بود، خوشحال شدم.»

دستگیری برادر
کتاب «احمد احمد» پر است از جزئیاتی درباره وضعیت زندانیان سیاسی در رژیم پهلوی و انواع شکنجه‌ها و تهدیدهای آنان. ساواک، البته بالاخره مهدی را دستگیر می‌کند و احمد هم از زندان آزاد می‌شود. اما از نقاط عجیب و قابل تأمل خاطراتش زمانی است که گروهی که او در آن فعالیت می‌کند، مشی مارکسیستی می‌گیرد. احمد متوجه ماجرا می‌شود و کنار می‌کشد اما همسرش همچنان به مشی سازمان پایبند می‌ماند؛ اینجاست که زندگی دوگانه‌ آن‌ها شروع می‌شود. این کتاب، یکی از مهم‌ترین آثار خاطره‌ای است که درباره وضعیت سال‌های پیش از پیروزی انقلاب منتشر شده است.

شلاق، خلاق است!
کتاب خاطرات عزت شاهی
به کوشش: محسن کاظمی
انتشارات سوره مهر

«شلاق، خلاق» است. این جمله‌ای است که بسیاری از شکنجه‌شدگان زندان کمیته مشترک از زبان شکنجه‌گران نقل می‌کنند. بعدها حتي برخی از ساواکیان گریخته از وطن به کار بردن این جمله را تأیید کردند و پرده از قساوت‌های وحشتناک آن دوره برداشتند. یکی از این چهره‌ها، عزت‌الله شاهی بود که کتاب خاطراتش از چند نظر اهمیت دارد. اول آنکه عزت شاهی یکی از افرادی است که بیشترین شکنجه را از سوی ساواک متحمل شده و دوم اینکه در دوره بازداشت در این زندان تقریبا انواع و اقسام ابزارآلات شکنجه را تجربه کرده. عزت شاهی یکی از معدود کسانی است که «آرش» (از شکنجه‌گران معروف ساواک) قبل از اعدامش مستقیما از او نام برد و تأکید کرد بیشترین شکنجه‌ها روی او اعمال شده:

«شب اول شکنجه، خیلی زود بی‌هوش می‌شدم اما بی‌هوشی‌ها طولانی نبود؛ ده دقیقه، یک ربع. و آن‌ها در حالی مرا می‌زدند که لوله اکسیژن توی دماغم بود و کیسه خون به دستم، وصل… با زدن سیلی و مشت شروع کردند و بعد نوبت به سوزاندن جاهای مختلف بدن مثل کِتف، ناف و بینی، با کبریت و آتش سیگار رسید. کم‌کم زدن با کابل را هم شروع کردند… با آتش سیگار و فندک، قسمت‌هایی از کف پایم را می‌سوزاندند، و خاکستر سرخ سیگار را به قسمت‌های مختلف بدنم می‌چسباندند. وقتی دود و جلز و ولز قسمتی از بدنم در‌می‌آمد، آتش را به قسمت دیگر می‌چسباندند. چون دهانم را گرفته بودند،‌ تنها می‌توانستم تکانی بخورم و هر وقت دست از روی دهانم برمی‌داشتند داد می‌زدم.»

شکنجه‌گران
اطلاعاتی که عزت شاهی درباره شکنجه‌ها و شکنجه‌گرانش می‌دهد، بین خاطراتی که از مبارزان آن دوره منتشر شده، کم‌نظیر است. البته مطالعه آن‌ها چنان دردناک است که نمی‌توان حد قساوت آدم‌ها را مرزبندی کرد؛ به‌خصوص شکنجه‌گران معروف رژیم پهلوی در زندان کمیته مشترک به‌نام‌های فریدون توانگری (با نام مستعار آرش) و دیگری محمدعلی شعبانی (معروف به دکتر حسینی): «محمدی نگهبان را صدا کرد و گفت: ایشان را ببر پیش آقای حسینی، بگو یک تخت هم در اختیارش بگذارد تا فکر کند، اگر چیزی یادش آمد بگو مرا خبر کند تا ببینیم چه می‌‌‌گوید.

من تا آن‌وقت حسینی، شکنجه‌گر معروف را ندیده بودم ولی آوازه‌اش را شنیده بودم. نگهبان فرنج را به سرم کشید و به طبقه پایین پشت در اتاق حسینی آورد.» به این ترتیب عزت شاهی را زیر دست یکی از معروف‌ترین شکنجه‌گران زندان کمیته مشترک می‌برند؛ جایی که امروز در «موزه عبرت»، مجسمه‌هایی از همین وضعیت ساخته شده؛ وضعیتی که زندانیان به صف هستند برای شلاق خوردن: «در آنجا دیدم عده‌ای در صف جلوتر از من ایستاده‌اند. جالب اینکه بعضی‌ها قبل از اینکه نوبت‌شان برسد در همان پشت در خودشان را خراب می‌کردند. برخی هم گریه می‌کردند. محمدی از طبقه بالا داد زد: آقای حسینی رفیقت را فرستادم تحویلش بگیر! خارج از نوبت بفرست استراحت کند. در اینجا بود که دیگر فهمیدم خارج از نوبت، برنامه‌ای برایم در نظر گرفته‌اند.

دراکولا!
تمام مبارزان، چهره و وضعیت محمدعلی شعبانی (با اسم مستعار حسینی) را وحشتناک توصیف کرده‌اند. عزت شاهی هم در خاطراتش این‌طور او را توصیف می‌کند: «حسینی فرنج را از سرم برداشت. نگاهی کرد، من هم نگاه کردم: دراکولا بود! برای برخی که آمادگی نداشتند، دیدن قیافه‌ حسینی خود یک شکنجه بود؛ ریختش، هیکلش، دندان‌هایش، چشم‌هایش وحشتناک بود. یک آدم وحشی! با دیدن حسینی جا خوردم، فهمیدم که اوضاع پس است. حسینی گفت: به‌به عزت خان! دوست صمیمی ما حالت چطور است؟! گفتم: بد نیستم، دست مرا گرفت و خیلی مؤدبانه به داخل اتاقش برد. مرا به روی تخت خواباند. پاهایم را به طرفین و دست‌هایم را از بالا بست.

بعد گفت: هیچ حرف نمی‌زنی، صدایت هم در نیاید، فقط هر وقت خواستی حرف بزنی، انگشت شصت دستت را تکان بده. بعد خیلی خون‌سرد شروع کرد به شلاق زدن، که تا مغز استخوانم تکان می‌خورد. هر ضربه‌ چون شوکی بود و نفس را بند می‌آورد… بعد از اینکه حسابی حالم جا آمد! طوری که قادر به فریاد زدن هم نبودم، حسینی دست نگه داشت و گفت: خُب، حالا حرفی برای زدن داری؟ گفتم: نه!‌ هیچی یادم نمی‌آید، اگر یادم آمد حتماً می‌گویم. بعد مرا آورد بیرون و گفت: یالله در جا بزن. من هم بغل دیوار ایستادم و درجا زدم. معمولاً بعد از شلاق، دور محیط دایره می‌دواندند تا پاها باد نکنند. این کار برای من خیلی دردآور بود، درد به مغز استخوانم رسیده بود و ناچار از درجا زدن بودم.

در همین حال و وضع بودم که محمدی از بالا پایین آمد و به حسینی گفت: چرا این را بیرون آورده‌ای؟ به داخل برگردانش، باید جنازه‌اش بیرون بیاید،‌ حسینی غالباً در اتاقش تنها کار می‌کرد ولی گاهی بازجوها هم پیش او می‌آمدند. این بار بازجو (محمدی) هم به داخل آمد. وقتی مرا به زمین انداختند، او با پاشنه کفش به روی گونه‌ام رفت و چرخ زد که ناگهان دو دندانم شکست. این شرایط واقعاً‌ غیر‌انسانی، وحشیانه و ناراحت‌کننده بود. برخی در این وضع گریه می‌کنند ولی من گریه‌ام نمی‌آمد، گویی چشمه اشکم خشکیده بود و آب در بدنم نبود. حسینی و محمدی، دو نفری آن‌قدر با شلاق مرا زدند که ناخن‌های پایم از جا پریدند و افتادند. ناخن‌های دستم نیز کنده شدند.»

جعل یا واقعیت؟
خاطرات اردشیر زاهدی
ناشر: کتابسرا

اردشیر زاهدی علاوه بر اینکه هفت سال داماد محمدرضا شاه پهلوی بود، از 1338 تا 1345 سفیر ایران در آمریکا و بریتانیا بوده و از سال 1345 به مدت پنج سال در کابینه امیرعباس هویدا سمت وزارت امور خارجه حکومت پهلوی دوم را در اختیار داشت و مجدداً از سال 1351 تا 1357 به‌عنوان آخرین سفیر ایران در آمریکا منصوب شد. زاهدی خاطراتش را در دو جلد از زمان کودکی تا استعفای فضلالله زاهدی از نخستوزیری نگاشته که بخش عمده آن روایت روزهای بحرانی 25 تا 28 مرداد 1332 است. این خاطرات تا زمان درگذشتش در سوئیس منتشر نشده بود. زاهدی در این خاطرات، ناگفته‌های زیادی از هم‌نشینی خود با محمدرضاشاه پهلوی، وقایع مهم سیاسی و دیپلماتیک و حتی زندگی عاطفی شاه را بیان کرده است.

یکی از مهمترین فرازهای این خاطرات، به درخواست خانواده پهلوی برای تدوین وصیتنامه سیاسی پس از فوت او در 1359 اشاره دارد: «موضوع مشکلی که پیش آمد، این‌ها اصرار داشتند که در این چند روز از طرف اعلیحضرت بگویند که اعلیحضرت وصیت کردند و چون من با دروغگویی به‌خصوص برای پادشاهی که ۳۷ سال سلطنت کرده، خانواده‌‌اش بیش از ۵۰ سال در این مملکت سلطنت کرده مخالفم. شما امکان دارد امروز یک حرفی از روی احساسات بزنید در صورتی که اگر به‌هرحال خود آدم راجع به خودش حرفی بزند امری است علیحده. شما اگر می‌خواهید وصیت بنویسی احساساتی نیستی چون قبلا می‌نشینی و می‌نویسی. اگر خدای نکرده مریض بوده باشد انسان که ممکن است آثار دوا و غیره در افکار انسان اثر داشته باشد.

ولی اگر به‌هرحال، من نه وصیت کرده باشم و نه چیزی هم در حال مریضی بنویسم اگر بازمانده‌های من بخواهند یک وصیت درست کنند، این خلاف است.» او چنانکه خودش روایت کرده، در نهایت موفق میشود که موافقت فرح و رضا پهلوی را برای انصراف از اعلام متن تهیه‌شده به‌عنوان وصیت‌نامه شاه جلب کند. او حتی بر این باور بود که کتاب «پاسخ به تاریخ» نمیتواند تماماً به قلم محمدرضا پهلوی بوده باشد. زیرا او در سالهای پایان عمر بیمار بود و توانایی نگارش کتاب را نداشت. با وجود نزدیکی زاهدی به شاه، تا اواخر حیات محمدرضا شاه، زاهدی از بیماری او اطلاعی نداشت. زیرا شاه این موضوع را از همه پنهان کرده بود و جز تنی چند از اطبا و نزدیکان، نمیخواست مردم از وضعیت جسمانیاش مطلع شوند.

ماجرای فرزندخوانده
آن‌طور که زاهدی در کتابش آورده نقش او در ممانعت از تشکیل فدراسیون امارات و تقسیم جزایر ایرانی خلیج‌فارس قابل توجه است. هرچند به‌هر‌حال هر کسی جریان را از زبان خودش می‌گوید و خودش را محق می‌داند. بنا بر حرف‌های او، دولت انگلیس از سال‌ها پیش‌تر از تشکیل فدراسیون امارات، برخی جزایر ایرانی خلیج‌فارس را اشغال کرده بود. حکومت قاجار توان نظامی مقابله با آن‌ها را نداشت و حکومت پهلوی هم فرزندخوانده آن‌ها بود و نمی‌توانست ارثیه اجدادی‌اش را از این ناپدری پیر طلب کند! شاه وقت ایران برای شیوخ سواحل جنوبی خلیج فارس شرط گذاشت که باید تکلیف جزایر ایران مشخص شود تا ایران با تشکیل فدراسیون امارات موافقت کند.

حتی زمانی که شیوخ امارات بارها میخواستند با شاه ایران دیدار کرده و مستقیماً بر سر جزایر مذاکره کنند، اردشیر زاهدی مانع میشد. زاهدی به‌عنوان وزیر خارجه وقت به آن‌ها میگفت: «شما هنوز کشور نیستید و شأن گفت‌وگو با مقام اول کشور ایران را ندارید! باید مذاکرات با نفر سوم (انگلیس) صورت بگیرد یا در سطح وزارت خارجه باشد.» اما در نهایت تلاشهای زاهدی بینتیجه ماند و شیوخ عرب توانستند در حاشیه برگزاری جشنهای دوهزار و پانصد ساله مستقیماً با شاه وارد مذاکره شوند. گفت‌وگویی که نهایتاً به امضای یادداشت تفاهمی انجامید که برخی منافع مهم این جزایر، از جمله بخشی از نفت جزیره ابوموسی را به شیوخ جنوبی خلیج فارس داد.

تمجید از حاج‌قاسم
او در بخش دیگری از خاطراتش دو نکته را درباره رویکرد آمریکایی‌ها به انقلاب ایران مطرح کرده است؛ تلاش برای کودتای نظامی و موافقت آن‌ها با نخست‌وزیری بازرگان در دوره شاه: «احساس من این بود که با روابطی که با آمریکایی‌ها داشتم، این‌ها دیگر حالا علاقه زیادی ندارند که اعلیحضرت بیاید آنجا…» مصاحبههای اردشیر زاهدی در سالهای آخر عمرش سر و صدای زیادی در رسانههای داخلی و خارجی بر پا کرد. او طی صحبتهایش، رفتارهای دولت آمریکا و شخص ترامپ را مورد انتقاد قرار داد.

به‌علاوه از پیشرفتهای نظامی جمهوری اسلامی به‌ویژه در برنامه‌های هستهای و اقدامات سردار قاسم سلیمانی تمجید کرد: «ما در نظام پهلوی، چندین میلیارد پول دادیم که هنوز پیششان است که از آن‌ها (آمریکا) طیاره بخریم، کوفت بخریم، زهر مار بخریم. این‌ها (جمهوری اسلامی) خودشان دارند پهپاد درست می‌کنند، زیردریایی درست می‌کنند، هواپیما درست می‌کنند. من به این‌ها افتخار می‌کنم. خلیج‌فارس را نگهداری می‌کنند، حالا این آقا وزیر امورخارجه آمریکا به خلیج فارس می‌گوید خلیج عربی، غلط کرده…»

کاظم ودیعی در نقدی که بر کتاب خاطرات زاهدی نوشته بیان میکند که این خاطرات فاقد جنبه‌های روانشناسی اجتماعی است. منابعی نیز که او به آن‌ها ارجاع میدهد، در بسیاری مواقع همگن و همجنس نبوده و فاقد تجزیه و تحلیل است. به‌علاوه او در خاطراتش مرتب در جست‌وجوی پاسخ به این سوال کهنه بوده که کار، کار آمریکاییهاست یا خودمانیها؟ با تمام این اوصاف، مرور خاطرات این مرد صاحبمنصب دربار پهلوی میتواند زوایای نهفتهای از حوادث سیاسی صد سال اخیر ایران را آشکار کند.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - فرهنگیاینجا کلیک کنید.