روزنامه هفت صبح| ‌روایت اول‌:‌ داستان فرهاد: فرهاد مهراد بیست و دوم دی ماه سال 22 بود که در تهران متولد شد. او نهمین و آخرین فرزند خانواده بود که از ابتدای سال‌های کودکی به واسطه نوازندگی برادرش در ارکستر سمفونیک به موسیقی کلاسیک علاقه‌مند شد اما خودش معتقد است که به دلیل محدودیت‌هایی که خانواده برای او ایجاد کرد هیچوقت نتوانست حرفه‌ای و آکادمیک تحصیل کند. او در آن زمان مجبور بود به خانه‌ دوستان ارمنی خود برود چراکه ارامنه در آن زمان آزادی بیشتری داشتند.

سرآغاز خوانندگی فرهاد در نوجوانی با گروه «چهار بچه جن» بود. این گروه فرهاد به همراه چند نفر از هم‌محلی‌هایش که ارمنی بودند؛ شکل گرفت. یک بار گروه برای اجرا به هتل خورشید اهواز رفته بود که چون خواننده‌ای نداشتند در آخرین لحظه قرار شد فرهاد آواز بخواند. بعد از آن فرهاد به کافه‌ها و رستوران‌ها رفت و در آنجا به نوازندگی و خوانندگی پرداخت. او آثار بزرگان موسیقی راک و بلوز را کاور می‌کرد و همواره مورد تحسین قرار می‌گرفت.

فرهاد در سال 49 با موسیقی فیلم«رضا موتوری» فارسی خواندن را آغاز کرد. اسفندیار منفردزاده درباره انتخاب فرهاد گفته؛ پس از فیلم قیصر در آن زمان به دنبال صدایی خاص می‌گشته و چون یک‌بار صدای فرهاد را شنیده بود؛ او را انتخاب کرد اما فرهاد مطمئن نبود که می‌تواند فارسی بخواند درنتیجه منفردزاده به او قول می‌دهد اگر از نتیجه کار راضی نبود؛ آن را پاک کند. البته هرگز چنین نشد چراکه این اثر به یکی از ماندگارترین آثار فرهاد تبدیل شد و فرهاد هم از آن راضی بود.

اسفندیار منفرزاده می‌گوید زمانی که از شهیار قنبری خواست ترانه‌ای در مورد دلگیر بودن غروب جمعه بسراید و از فرهاد خواست این ترانه را بخواند، به آنها نگفت که این آهنگ را برای سیاهکل ساخته و این موضوع فقط در ذهن او بوده است. فرهاد هم در مصاحبه‌ای تایید کرده با این‌که با توجه به جو زمانه و گرایش‌های منفردزاده حدس‌هایی می‌زده اما هیچ وقت در این مورد صحبتی بین آنها نشده است.

ترانه«جمعه»ابتدا تهیه‌کننده پیدا نمی‌کرد اما خیلی زود تبدیل به یکی از پرفروش‌ترین صفحه‌های موسیقی ایران شد.فرهاد پس از قطعه‌ جمعه در جامعه به عنوان خواننده‌ای معترض و سیاسی شناخته شد و از سوی دیگر بسیار شهرت یافت. این شهرت باعث فعالیت بیشتر او نشد و او تا سال 57 تنها یازده قطعه‌ دیگر منتشر کرد.

سه سال بعد از انتشار جمعه، منفردزاده این‌بار با شعری از احمد شاملو به سراغ فرهاد رفت. شعری که با مطلع «کوچه‌ها باریکن دکونا بسته، خونه‌ها تاریکن طاقا شکسته، از صدا افتاده تار و کمونچه، مرده می‌برن کوچه به کوچه»، آشکارا در انتقاد از وضع جامعه آن دوران ایران بود. این آهنگ که «شبانه» نام داشت با استقبالی کم‌نظیر روبه‌رو شد. حتی قیمت بیشتر از معمول آن هم باعث نشد دانشجویان و جوانان از خریدن آن منصرف شوند.

خسرو لاوی، مدیر استریو دیسکو که منتشرکننده این آهنگ و تمامی کارهای فرهاد در فاصله سال‌‌های ۵۰ تا ۵۷ بوده، می‌گوید: بعد از آن که ساواک این صفحه را جمع کرد، دانشجویان جلدهای خالی صفحه شبانه را به چند برابر قیمت خود صفحه می‌خریدند.اما پس از انقلاب در سال 57 به تدریج روزهای غم‌انگیز فرهاد آغاز شد. او مثل بسیاری از خوانندگان انقلابی شرایط زندگی‌شان دگرگون شد.

به گفته خانم گلفام(همسر فرهاد)، او در آن سال‌ها برای گذراندن اوقاتش و گذران زندگی کارهای مختلفی می‌کرد. از جمله چند بار با حسین الهی قمشه‌ای، نویسنده و محقق ایرانی که از دوستان خانوادگی فرهاد بود، به قمشه رفت تا تکه‌های صنایع دستی را برای فروش به تهران بیاورد و مدتی هم روزهایش را در باغ یکی از آشنایانش در نزدیکی شهر دماوند می‌گذراند.

فرهاد 14 سال نتوانست برای آثارش مجوز بگیرد. در سال 68 زمانی که رئیس دولت هفتم و هشتم وزیر ارشاد بود، فضای بازتری در ارشاد حاکم بود؛ فرهاد آلبوم «خواب در بیداری» را آماده کرد. البته آن آلبوم هم سرانجام در سال 72 توانست راهی بازار شود و این اولین اثر فرهاد بعد از انقلاب بود.

فرهاد مهراد؛ جمعه نهم دی ماه سال 73 در سینما سپیده روی صحنه رفت. استقبال مخاطبان بلیت‌های 2500 تومان کنسرت را سه روزه به اتمام رساند. این درحالی بود که محمدرضا شجریان بزرگترین خواننده‌ آن سال‌ها برای کنسرتش بلیت 300 تومانی می‌فروخت.
فرهاد میان صدها نفر خواند و شبی تاریخی ساخت. چند سال بعد (فروردین ماه سال 76) فرهاد کنسرت دیگری را در هتل استقلال تدارک دید. این کنسرت به دلیل مسائلی که مشخص نیست از سوی مقامات تنها چند ساعت مانده به اجرا لغو شد.‌..

فرهاد به تدریج از سال 78 حالش وخیم شد. او به هپاتیت سی مبتلا شده بود. سه سال بعد به دلیل شدت یافتن بیماری به فرانسه رفت. او سه ماه آخر عمرش را در خانه یکی از بستگان خانم گلفام در شهری کوچک در شمال فرانسه گذراند و نهایتا 10 شهریور؛ در سن 59 سالگی در پاریس درگذشت.فرهاد در گورستان تیه در جنوب پاریس به خاک سپرده شد اما صدایش هنوز زنده است.

روایت دوم:‌ داستان رفیق
محمود استاد محمد بازیگر، نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر در یادداشتی درباره‌ فرهاد می‌گوید: «…هنوز نوجوان بودم که خواسته و ناخواسته صدای او را شنیدم. جوانی که می‌خواند، ولی مثل دیگران نمی‌خواند… در همان روزها برحسب اتفاق دقیقه‌ای صدای او را از رادیو شنیدم. گفت‌وگو بود یا هر برنامه دیگری نمی‌دانم؛ ولی او حرف می‌زد.

از بوف کور هدایت و زمستان اخوان حرف می‌زد و بحث می‌کرد و من مانده بودم معطل که: «او؟ خواننده ترانه‌های (ری چارلز) و غم تنهایی هدایت؟ خواننده کوچینی و یأس زمستانی امید؟» حیرتم معقول بود، هرگز نشنیده بودم که یک خواننده موسیقی پاپ از ادبیات ایران و همچنین هشیارانه از تاریخ سیاسی ایران حرف بزند.

چهار سال بعد برای نخستین بار وی را در کافه فیروز، سر میز محمد آستیم دیدم… فرهادِ همراه آستیم، اصلاً فرهاد خواننده نیست. روشنفکر است، دردمند است، ادیب است. از نثر بیهقی حرف می‌زند، متن انگلیسی ساموئل بکت را به من هدیه می‌دهد و سوره‌ای از قرآن را از حفظ می‌خواند. فردای آن روز حیرتم را برای اکبر مشکین بازگو کردم. مشکین گفت: « فرهاد خیلی بیشتر از آن است که تو شناختی‌.»

در تمام آن سال‌ها به راحتی می‌توانست، نه با فروش تاریخ تبارِ اندیشگی‌اش، فقط با رهن اندکی از وقتش ثروتمند شود، ولی نمی‌شد. نمی‌خواست، نمی‌فروخت، فروشنده نبود، حتی یک پرده از صدایش را، یک مضراب از سازش را. یک بار گفت: «من نمی‌توانم زیر سایه سر نیزه، ترانه عاشقانه بخوانم و نخواند، هرگز نخواند.»

او خواننده بود اما از امتیازات خوانندگی استفاده نمی‌کرد. ترانه‌های اجتماعی که سیاسی تلقی می‌شد می‌خواند اما میراث‌خوار سیاست نبود. مانند بسیاری لاف سیاسی نمی‌زد، دکان سیاست بازنمی‌کرد و از هیچ نمدی توقع هیچ کلاهی را برای خود نداشت که هیچ، حتی به کلاهی که دیگران بر سر خود می‌گذاشتند می‌خندید.

اگر نوار «جمعه» آن زمان را نه «جمعه» بعد از انقلاب، چاپ سال‌های پنجاه را پیدا کردید می‌بینید که ترانه‌سرا با یک هیبت سیاسی ترانه‌اش را تقدیم کرده است به دکتر اسماعیل خویی، آهنگساز با شهامتی مبارزاتی آهنگش را تقدیم کرده است به غلامحسین ساعدی و او برای آنکه در آن تقدیم‌نامچه دکاتیری کم نیاورد صدایش را تقدیم کرده است به «دکتر صلحی‌زاده» که آن روزها مشهورترین پزشک ترک اعتیاد بود. زهی تسخر! که او زد بر بنیان آن باورهای بی گوهر.

‌روایت سوم :‌داستان همسر
بخشی از حرف‌های پوران گلفام از نشریه ایران فردا در سال 1396
فرهاد بعد از انقلاب را وقتی دیدم که گیتاری داشت که گوشه اتاق داشت خاک می‌خورد. چون که آن زمان اصلا اجازه کار نداشت. آنچه که مسلم است این است که فرهاد بعد از انقلاب، درست با انقلاب، شاید یک جهش بزرگی کرد. اگر به او می‌گفتند آهنگی بخوان، نگاه می‌کرد به شعر و می‌گفت شعر نباید تاریخ مصرف داشته باشد.

مثلا اولین آهنگی که فرهاد بعد از انقلاب روی آن کار کرد، سال 68 همان خواب در بیداری بود که داشت کتابی می‌خواند و شعری را در آن پیدا کرد و مضمون شعر را گرفت و بقیه را از حالاتی که خودش آن موقع داشت گرفت؛ نشسته بود نگاه می‌کرد به دریا و عین تصاویری را که می‌دید، می‌خواند. این ترجیع بند را داشت که همه چیز یکسان است و با این حال نیست، دقیقا وصف حال خودش بود.

بله او کاری را شروع می‌کند از جمعه تا اوجش که شعر شاملو یعنی شبانه است. همه چیز تاریک و تلخ است اما بعد از انقلاب می‌گوید که صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست. هم صبح در آن هست و هم پیدا نبودن آسمان. آسمان هست اما پیدا نیست. تلاشی در اینجا وجود دارد که باید انجام شود.

البته از سال ۵۷ با خواندن «یک شب مهتاب» یا بعدش «محمد» یا «نجوا» که می‌گوید «من و تو کم گفتیم»، این راه را باز می‌کند ولی بعد از انقلاب بستگی به حال و هوای خودش، شعرها را انتخاب می‌کند و با موسیقی خودش می‌خواند. فضای موسیقی فرهاد گسترده می شود و دیگر فقط در یک جهت نیست. شما نمی‌توانید بگویید فرهاد بعد از انقلاب کسی است که آهنگ‌هایی با مضمون سیاسی و فقط اعتراضی می‌خواند.

قبل از این که برویم آمریکا هم دوستان سابقش (شهبال شبپره و منفردزاده) اصرار زیاد کردند که بیایید اینجا و یکی از این دوستان گفت که همه کارهای مربوط به آمدن و اقامت را هم درست می‌کند و … اما فرهاد نمی‌خواست برود. هر بار از او می‌پرسیدند که چرا در ایران ماندی می‌گفت اینجا وطن من است و من در اینجا به دنیا آمدم.

به معنای متداول مذهبی نبود. وقتی در آمریکا در دهه 60 کنسرت می‌داد، زمانی بود که خیلی بدهکار بودیم چون داشتیم خانه می‌ساختیم و او پس از هر کنسرت نصف درآمد را برای کمک به فقرای آمریکا اختصاص می‌داد و علتش هم این بود که آن پول را در آمریکا کسب کرده بود.
من به او اعتراض می‌کردم و می‌گفتم چرا نصف؟ ما بدهکاریم و می‌گفت فرقی نمی‌کند. این پول را باید بدهیم. به سبک خودش مذهبی بود و فکر می‌کرد باید از کسی بپرسد که از نظر مذهبی چقدر باید از آن پول را بدهد. آن کاری را که فکر می‌کرد درسته انجام می‌داد.

من فرهاد را بعد از انقلاب و اولین بار در منزل مادر دکتر الهی قمشه‌ای دیدم. شنیده بودم که گاهی به آنجا می‌آید و دلم می‌خواست ببینمش. وقتی چندین بار رفتم یک بار موفق شدم ببینم. در آن زمان دستیار پزشکی بود به نام دکتر صلحی زاده که در ترک اعتیاد فرهاد موثر بود. نظر فرهاد این بود که فرد معتاد بیمار است و باید مثل یک بیمار با او رفتار کرد. به همین دلیل هم، در مداوای معتادان دستیار دکتر صلحی زاده شده بود و خیلی از ایشان تعریف می‌کرد.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - فرهنگیاینجا کلیک کنید.