روزنامه هفت صبح، کیوان حسینیان| شکار؛ احتمالا قدیمی‌ترین داستان در تاریخ هستی است، چرا که هر روز صبح تمام جانوران ساکن کره‌ زمین وقتی چشم خود را باز می‌کنند، از این موضوع آگاهند که برای زنده ماندن تا فردا چاره‌ای جز تلاش ندارند. گروهی باید شکار کنند و گروهی باید از دست شکارچی‌ها خود را نجات بدهند. همین ایده اساس خیلی از داستان‌های مشهور را شکل داده که البته در سطح تعقیب و گریز شکار و شکارچی در دل طبیعت باقی نمانده‌اند. فیلم‌هایی چون «دوئل»، «سگ‌های پوشالی»، «رهایی»، «آرواره‌ها»، «بیگانه»، «غارتگر»، «آناکوندا» و…، در ظاهر هیچ ربطی به هم ندارند؛ نه در ژانر و رویکرد و نه در ابعاد تولید به هم شبیه نیستند ولی همین داستان تعقیب و گریز موتور محرکه‌ تمام آن‌هاست.

در ساده‌ترین شکل به چیزی بیشتر یک از دو کاراکتر (قهرمان و ضدقهرمان) نیاز ندارید و فرمول تقابل شکار و شکارچی از روی آب تا سفینه‌ سرگردان در فضا می‌تواند به شکل‌های مختلف اجرا شود و گسترش پیدا کند، تا جایی که شاید به تعابیر اجتماعی و فلسفی برسد و حتی روان انسان را مورد کاوش قرار دهد. در روزهای اخیر نمایش موفق «شکار» جدیدترین عنوان در مجموعه‌ فیلم‌های «غارتگر» بار دیگر ثابت کرده که نبرد شکار و شکارچی تا چه حد می‌تواند سرگرم‌کننده باشد. به همین بهانه بد نیست تا نگاهی داشته باشیم به آثاری که طی یک دهه گذشته از این فرمول در قالب‌های مختلف استفاده کرده‌اند.

‌تو بعدی هستی (۲۰۱۱) / You're Next
تقریبا دو دهه‌ قبل، اولین قسمت از سری فیلم‌های «ارّه» زیرژانر اسلشر را متحول کرد و نشان داد که به غیر از خشونت و بیرون ریختن دل و روده، می‌شود روی چیزهای دیگری هم برای درگیر کردن مخاطب سرمایه‌گذاری کرد، از جمله معما. ایده‌ای که موجی از فیلم‌های ترسناک خشن و معمایی را به راه انداخت. «تو بعدی هستی» یکی از فیلم‌های شاخص همان جریان است که بعدا خودش الهام‌بخش آثار دیگر مانند سری پرطرفدار «پاکسازی» شد؛ استفاده از نقاب‌های کودکانه و مضحک برای ایجاد هراس هم بعد از این فیلم حکم کلیشه‌ را در فیلم‌های ترسناک پیدا کرد.

یک خانواده‌ معمولی مورد هجوم گروهی از متجاوزان نقابدار قرار می‌گیرند و تنها راه نجات این است که قربانی‌ها از شکارچی‌ها بی‌رحمی بیشتری نشان بدهند. الگویی که در خیلی از فیلم‌های شاخص با تم هجوم به خانه دیده شده. نکته‌ قابل توجه درباره‌ «تو بعدی هستی» جنبه‌ معمایی ماجراست که ذهن مخاطب را برای پی بردن به چرایی و چگونگی حوادث خونبار درگیر می‌کند. آدام وینگارد که ۱۰سال قبل زمان با ساختن این فیلم ترسناک متفاوت به‌عنوان یک استعداد تازه شناخته می‌شد، این روزها مشغول ساختن دنباله‌‌ «کونگ علیه گودزیلا» است.

حمله به بلوک (۲۰۱۱) / Attack the Block
هجوم موجودات فضایی یکی از ایده‌های ثابت و پرطرفدار در داستان‌های علمی-تخیلی است. معمولا با لشگری از بیگانگان مواجهیم که تلاش آن‌ها برای فتح زمین باعث می‌شود تا همه اختلاف‌‌ها و دشمنی‌ها را کنار بگذارند و یک‌بار برای همیشه جلوی دشمن قوی‌تر متحد شوند. قهرمان‌های قصه هم افراد خبره و کاربلدی هستند که دست از مبارزه نمی‌کشند تا نوبت به نبرد آخر برسد. «حمله به بلوک» فرمول‌ها را دقیقا به همین شکل پیاده نکرده. اینجا در پایین شهر لندن، گروهی از بچه‌های لات و خلافکار با پدیده‌ عجیب و غریبی مواجه می‌شوند که ازش درست سر در نمی‌آورند ولی فقط در این حد می‌فهمند که بار نجات هستی افتاده گردن آن‌ها و مجبورند که با از بین بردن هیولاهای فضایی آماده برای تکثیر، جان بقیه را نجات بدهند.

یک فیلم خوش‌ساخت و سر‌حال، با ایده‌های جذاب و غافلگیرکننده. نکته‌ قابل توجه درباره‌ تقابل طعمه و شکارچی‌ها در «حمله به بلوک» این است که نوجوانان ناشی قصه که تجربه زندگی‌شان محدود شده به پلی‌استیشن و لات‌بازی در خیابان، باید موقعیت را به اندازه‌ عقل و شعور خودشان ساده و درک کنند و بعد برای بقا نقشه بکشند. فیلم برای دو بازیگر اصلی‌اش جان بویگا و جودی ویتاکر به سکوی پرتاب تبدیل شد و در کمال تعجب از جو کارنیش (نویسنده و کارگردان) تا سال‌ها بعد خبری نشد، جز اینکه یک فیلم ماجراجویی نوجوانانه‌ دیگر ساخت که موفق از کار در نیامد.

از گور برخاسته (۲۰۱۵) / The Revenant
زمانی که آلخاندرو گونزالس اینیاریتو اوایل هزاره‌ جدید با «عشق سگی» و «۲۱ گرم» به شهرت رسید، کمتر کسی فکرش را می‌کرد که حدود یک دهه بعد، این فیلمساز مکزیکی سر از پروژه‌های بزرگ و غیرمنتظره‌ای چون «بردمن» و «از گور برخاسته» در بیاورد که برایش اسکارهای متوالی را به همراه داشته باشد. با اینکه خیلی‌ها «از گور برخاسته» را به‌عنوان یک نئو-وسترن ماجراجویانه می‌شناسند، داستان برگرفته از واقعیت آن بیش از هر چیز روایتگر تلاش برای بقا و انتقام است.

هیو گلس (با نقش‌آفرینی لئوناردو دی‌کاپریو که بالاخره جایزه اسکار را برای این فیلم به خانه برد) برای زنده ماندن به معنای واقعی کلمه باید با ابر، باد، مه، خورشید و فلک دست و پنجه نرم کند و به مقصد برسد. ماجرا با هجوم سرخپوست‌ها و حمله‌ خرس شروع می‌شود و با ناروی رفقا و سرمای کشنده ادامه پیدا می‌کند. اینیاریتو و فیلمبردارش امانوئل لوبسکی ترجیح دادند که این موقعیت مرگ و زندگی را به واقع‌گرایانه‌ترین شکل ممکن و با تاکید بر برداشت‌های بلند در دل طبیعت به تصویر بکشند که در عمل برای عوامل و بازیگران دست‌کمی از شکنجه نداشت ولی نهایتا به یک تجربه سینمایی متفاوت منجر شد، البته همراه با ۵۳۰ میلیون دلار فروش و مجموعه‌ای از جوایز معتبر.

آب‌های کم‌عمق (۲۰۱۶) / The Shallows
حداقل در نیم قرن اخیر تجربه ثابت کرده که ترکیب یک دختر آسیب‌پذیر و کوسه‌ گرسنه در گیشه جواب می‌دهد. چند سال قبل اجرای متفاوتی از این فرمول را شاهد بودیم که با استقبال تماشاگران و منتقدان مواجه شد. در «آب‌های کم‌عمق» بلیک لایولی نقش دختری را بازی می‌کند که در فاصله‌ای نه‌چندان زیاد با ساحل مورد حمله‌ یک کوسه قرار می‌گیرد و مجروح می‌شود. خودش را به یک صخره می‌رساند تا در امان باشد، اما مشکل اینجاست که به کسی برای کمک دسترسی ندارد و سطح آب دارد بالا می‌آید و به‌زودی تمام صخره زیر آب می‌رود. فرار کردن از دست این کوسه‌ باحوصله و رسیدن به ساحل، استعاره‌ای می‌شود از تمام بحران‌ها و مشکلات شخصی دختر که روی زندگی‌اش سایه انداخته. کل داستان کمتر از ۹۰ دقیقه طول می‌کشد و شاهد نمایشی تک‌نفره برای نبرد با طبیعت و تلاش برای بقا هستیم. در نتیجه فیلم به تجربه‌ای سرگرم‌کننده تبدیل شده که در لحظاتی حتی فراتر از انتظار می‌تواند تماشاگرش را درگیر کند.

نفس نکش (۲۰۱۶) / Don't Breath
لازم نیست که همیشه یک قطب قصه هیولای نفرت‌انگیزِ خون‌خوارِ خون‌ریز باشد و می‌شود انتظارات را به بازی گرفت؛ درست مانند «نفس نکش». سه تا دزد جوان و خرده‌پا برای سرقت به خانه‌‌ یک پیرمرد نابینا می‌روند. ظاهرا همه چیز باید بی‌دردسر باشد ولی وقتی که معلوم می‌شود پیرمرد کهنه‌سربازی کاربلد است که فقط با اتکای به قوه‌ شنوایی هم می‌تواند پوست از سر متجاوزان بکند، اوضاع به هم می‌ریزد. فیلم که فقط با ۹ میلیون دلار ساخته شده بود، بیش از ۱۵۰ میلیون دلار فروخت و با تحسین همه‌جانبه مواجه شد، تا جایی که خیلی‌ها می‌گفتند نفسی تازه به ژانر وحشت دمیده شده.

ایده‌ اصلی هم تعلیق مبتنی بر صدا بود و البته استفاده‌ به اندازه از خشونت و هراس. فده آلوارز کارگردان هم بعد از «نفس نکش» رفت در فهرست فیلمسازان مورد توجه استودیوها. ایده‌ فیلم و شخصیت اصلی آن، که استیون لانگ نقشش را بازی کرده، به قدری جذاب بودند که ساختن دنباله محتمل به نظر برسد. قسمت دوم سال گذشته به نمایش درآمد و ضعیف‌تر از فیلم قبلی بود. اتفاقی که برای شخصیت پیرمرد نابینا افتاد مشابه «ترمیناتور» و «گودزیلا» بود و دیگر عامل هراس داستان به حساب نمی‌آمد.

انتقام (۲۰۱۷) / Revenge
یک دختر جوان همراه چند مرد جوان برای شکار و تفریح به ویلایی وسط بیابان می‌رود. وقتی که می‌فهمد مردها دنبال عیاشی‌اند و برایش برنامه دارند، درگیر می‌شود. قضیه بالا می‌گیرد و مردها سعی می‌کنند که از دست دختر خلاص شوند و بروند سر خانه و زندگی‌شان. ولی دختر به طرز معجزه‌آسایی زنده می‌ماند و برمی‌گردد تا دمار از روزگارشان درآورد و خودش را از وسط بیابان بی‌آب و علف نجات دهند. نکته اینجاست که مردها شکارچی حرفه‌ای هستند و دختر نه؛ تنها برگ برنده‌ای که در این نبرد نابرابر دارد، بی‌رحمی، کینه و غیر قابل پیش‌بینی بودن نقشه‌هایش است. یک تریلر خشن و خونبار با رگه‌های فمینیستی به سبک فیلم‌های دهه‌ هفتادی.

«انتقام» در ابتدای امر با وجود نمایش در جشنواره تورنتو خیلی به چشم نیامد و به تدریج توسط فیلم‌بین‌ها کشف شد. این اولین فیلم بلند کُرالی فارژه بود که این روزها در سریال جدید و پرسروصدای «سندمن» هم کارگردان یکی از اپیزودهاست. «انتقام» به خوبی از فرمول‌های ساخت فیلم‌های اکسپلوتیشن بهره می‌برد و به تدریج فضا را آماده می‌کند برای حمام خون در پرده‌ آخر. اوج کار هم نبرد نهایی است که جای شکار و شکارچی چندین بار عوض می‌شود و هیجان و خشونت به بالاترین سطح می‌رسد. اگر همچنان کسی باور دارد که فیلمسازان زن از پس ساخت اکشن برنمی‌آیند، تماشای «انتقام» می‌تواند به تجدیدنظر درباره‌ این نظریه کمک کند.

یک جای آرام (۲۰۱۸) / A Quiet Palace
یکی از تحسین‌شده‌ترین تریلرهای ترسناک در سال‌های اخیر که ثابت کرد جان کرازینسکی علاوه بر بازی کردن در نقش بچه مثبت‌ها، چه کارگردان بااستعدادی است. در آینده‌ای نه‌چندان دور، زمین مورد هجوم هیولاهایی قرار گرفته که به سختی می‌شود در برابرشان مقاومت کرد؛ درنده‌های باهوشی که به هیچ جنبنده‌ای رحم نمی‌کنند. این هیولاها چشم ندارند، در عوض به صدا شدیدا حساس‌اند. کوچک‌ترین صدا مساوی است با شکار شدن. این وسط ماجرای خانواده‌ای را دنبال می‌کنیم که یاد گرفته‌اند در سکوت و خفا به زندگی ادامه بدهند. نزدیک شدن موعد زایمان عضو جدید خانواده کار را حسابی سخت می‌کند و سرآغاز سلسله‌ای از حوادث نفس‌گیر و تعلیق‌های کشنده می‌شوند.

با اینکه ایده مرکزی به «نفس نکش» شباهت دارد، «یک جای آرام» مسیر متفاوتی را پیش می‌گیرد و از زیر سایه‌ بیرون می‌آید. موفقیت فیلم فراتر از انتظار بود و زمینه‌ساز ساخت قسمت دوم شد. چیزی که شاید در طول تماشای «یک جای آرام» کمی آزاردهنده به نظر برسد، منطق روایی فیلم است که انگار برای ایجاد هیجان هرچه بیشتر موقعیت‌ها دستکاری شده و اگر زیاد دنبال سوال پرسیدن درباره‌ چون و چرای اتفاقات باشید، کمتر از فرایند تماشا لذت می‌برید. در بازی شکار و شکارچی اصل تعیین‌کننده‌ نه قدرت‌ها بلکه نقاط ضعف است و جان کرازینسکی به خوبی از این موضوع شناخت دارد.

حاضری یا نه؟ (۲۰۱۹) / Ready or Not
یک عروس جوان و زیبا متوجه می‌شود خانواده‌ شوهرش رسم دیوانه‌‌واری برای انجام بازی‌های مرگبار دارند و به همین دلیل مراسم عروسی‌اش تبدیل می‌شود به یک بازی تعقیب و گریز در عمارتی قدیمی که الزاما قرار نیست همه زنده از آن بیرون بیایند. در نتیجه عروس خانم به جای دسته گل باید تفنگ به دست بگیرد و قبل از آنکه کارش ساخته شود، به حساب خانواده‌ شوهرش برسد! مشخصا خیلی از منتقدان گفته‌اند که فیلم تحت تاثیر «برو بیرون» جردن پیل ساخته شده و تلاش می‌کند تا تمام قراردادهای فیلم‌های ترسناک و معمایی را به بازی بگیرد و در عین حال ازشان نهایت بهره را ببرد. با اینکه «حاضری یا نه؟» سرگرم‌کننده از کار درآمده و ایده‌های جذابی هم دارد، به «برو بیرون» نمی‌رسد، چون نه به آن اندازه در پرداخت و روایت خلاقانه عمل می‌کند و نه می‌تواند آگاهانه یا ناخودآگاه به استعاره‌های اجتماعی و روزآمد دست پیدا کند. در هر صورت به‌عنوان یک کمدی-ترسناک، تجربه‌ جالبی است و مسیر سازندگان فیلم را به سمت قسمت‌های بعدی در سری «جیغ» هموار کرد.

خزش (۲۰۱۹) / Crawl
سال ۲۰۱۹ پر بود از فیلم‌های بزرگ و کوچک. کوئنتین تارانتینو آن سال گفت که یکی از آثار محبوبش «خزش» است و همین به دیده شدن هرچه بیشتر این فیلم کوچک و بی‌ادعا کمک کرد. طبعا وقتی پای فیلم‌های رده ب وسط باشد، کسی را بهتر از تارانتینو پیدا نمی‌کنید که سر و ته چنین فیلم‌هایی را به هم دوخته. اگر نظر تارانتینو هم برایتان کفایت نمی‌کند، این را بدانید سم ریمی که خودش از اساتید همین حوزه است، جزو تهیه‌کنندگان فیلم بوده (دومین حضور ریمی در فیلم‌های این فهرست بعد از «نفس نکش» که آنجا هم تهیه‌کنندگی را بر عهده داشت) و الان دیگر باید دست از شک و تردید بکشید و بهشان اعتماد کنید. در فلوریدا طوفان آمده و شهر زیر آب رفته. در نتیجه هر جا را که نگاه کنید پر از تمساح است.

این وسط یک دختر گیر افتاده و باید خودش را از شر این مزاحمان خطرناک نجات دهد. «خزش» با بودجه‌ای حدود ۱۰ میلیون دلار ساخته شد و در اکران نزدیک به ۱۰۰میلیون دلار فروخت. آن دسته از منتقدانی که متوجه شده بودند با یک فیلم رده ب خوش‌ساخت و حساب‌شده سروکار دارند، از فیلم تعریف کردند و همین برای موفقیت کافی بود. در کارنامه‌ الکساندر آژا هم که عموما با ساختن فیلم‌های ترسناک ارزان و رده ب می‌شناختندش، «خزش» به نقطه عطف تبدیل شد. آژا فیلم بعدی‌اش، «اکسیژن»، را با حمایت نتفلیکس و نقش‌آفرینی ملانی لورن ساخت. «اکسیژن» هم رویکرد مشابهی دارد، با این تفاوت که قهرمان قصه برای بقا باید با کاهش سطح اکسیژن در یک محفظه بسته کنار بیاید.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - فرهنگیاینجا کلیک کنید.