روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| خاک بر سر طراحان پستمدرن پوشاک جهانی که این شلوارهای فاقکوتاه پسرانه را ابداع کردند که وقتی در خیابان نیمخیز میشوند نصف پشتشان بیرون است. از این هم کریهتر و پلشتتر، منظره سراغ ندارم به عمرم. لابد همچنین خاک بر سر طراحان مُد پوشاک ایرانی که نمیتوانند یا نمیخواهند از مدلهای پوشاک دوران زندیه و قاجار الهام بگیرند؛ وای از آن ارخالق آستینسنبوسه و چیگن. وای از کلیجه آستینکوتاه یقهپوستی.
کفش ساغری نوکبرگشته. بازوبند و سالامه. دامنهای کلوش که حاشیه پایین آن را با بایراق و گلابتون زینت میدادند. پیراهنهایی از پارچه ململ سفید نقدهدوزی شده. وای از زیرتُنبانیهای آهارزده و پنبهدوزی شده. وای از شلیتههای دوخته شده از مخملهای قوس و قزحی. وای از «تنگه تنبان»هایی که مسیو پیلو از فرانسه به تهران آورد و زنان اشراف را بیچاره کرد.
وای از آن کفشهای چموش دوخت خارجه. وای از «قونداره»های مشکی و گالشهای نوکتیز زنانه. وای از چارقدهای جنس مشمش و گارس. چارقدهای آفتابگردانی. وای از «کلاغی»های پرکلاغی ایلیاتی. وای از نیمتنههای آستینشمشیری. وای از چادرنمازهای ترمه کشمیری و «اطلس مادام». وای از چاقچورهای دارای لیفه و بند. چاقچورهای آبی تندِ سینهکفتری. دوخته شده از قناویز و خارا. وای از ابروهای کمانی و نصب خالهای ستارهشکل بر گونه. خال بالای لب. خال هاشمی.
وای از هفتقلم آرایش زنان بزککرده قاجار که جعبه بزکشان را حنا و سرمه و وسمه و سرخاب و سفیدآب و زرک و غالیه تشکیل میداد. وای از طره مویشان. موهای دُمطاووسی که با آب بهدانه به پیشانی میچسبید. وای از زینتآلات دلبرانه مخصوصا پستههای نقرهای مجوف. سرگیسهای عاریه. خلخالهای برنجی بالای مچ پا. وای از پیچههای بافتهشده از یال و دم اسب کَهر.
یک: برخلاف زنان عهد ناصری که وقتی میخواستند لباسهایشان از هر جهت منحصر بهفرد باشد کنیزان را میفرستادند راسته بزازان تا از پارچه موردنظر خود هر چه در بازار هست بخرند و بقیه نسوان نتوانند از آن پارچهها لباس داشته باشند. این انحصار اما اکنون در سراسر جهان شکسته است.
حالا دیگر شلوار جینهای عالمگیر حتی تن چوپانهای قسطنطنیه و پشتکوه هم دیده میشود. جذبه کهربایی شلوار لی از آن جهت برایم عزیز است که من خودم اولین بار اولین شلوار لی مدل رانگلر را از پسرعمهام نادر از شیراز در 12سالگی سوغاتی گرفتم و از فرط شادی سه شب نخوابیدم.
شلواری به غایت کوچک و تنگ که مال کودکان نابالغ هفتساله بود و با پاشنهکش هم به تنم نمیرفت. اما آنقدر عطشش را داشتم که با هزار مصیبت تنم کردم که بروم نان بخرم و به همه اهل دنیا پز بدهم. شلواره آنچنان وحشتناک تنگ بود که عین غاز راه میرفتم و راهی برای گشاد کردنش نبود. توی راه نانوایی، یک بابایی نگاهنگاه کرد و دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد: «برو لباس خودت را بپوش»! الان پنجاه سال است لباس خودم را میپوشم!
دو: لباس مورد علاقهام آن دوشاخه برگ زیتون بود؛ با آن ملیله سفید که روی یقه دانشآموزان قدیم مینشست به همراه شلوارهای لبهدوبل که به لباسهای کازرونی معروف شده بود و آموزش و پرورش مملکت در سال 1311 از همه محصلینش خواسته بود آنقدر احترامات فائقه به این البسه قائل باشند که با آن در هیچ مجلس مستهجنی حضور نیابند. مرد حسابی! لباس است دیگر. کتاب مقدس که نیست.
سه: نه تنها پوشاک کازرونی که البسه بچهمدرسهايهاي سال 1304 هم هنوز دلم را به تپتپ میاندازد. پوشاکی سراسر سفيد با شلوارهاي كِشي و گيوههاي كرمونشاهي اصل. ببین لباس آموزش و پرورش چقدر ارزش داشته که در همان زمانه، بخش اعظمي از مردم نان خالي پيدا نميكردند سق بزنند و ميزان بيماري و مريضاحوالي در ميان مردم سر به آسمان میسایید و حقوق معلمين از درآمد پستترين طبقات اجتماعي هم پايينتر بود اما لباس آراسته برای دانشآموزان از باقلاقاتق هم مهمتر.
چهار: مملکتی که مدیر دبیرستانش دکتر جردن باشد باید هم در مدرسه اسطوره تربیت کند. همان مدیری که براي تربيت رفتاري بچهمحصلهایش در دبيرستان البرز (كالج آمريكاييها) آنقدر حساس بود كه دستور داده بود هر بچهمحصلي كه دروغ بگويد براي هر دروغش ده شاهي جريمه شود و در جيب هر محصلي كه سيگار پيدا شود يك تومان جريمه اخذ گردد و سر همین سختگیری انسانی او بود که مدرسه البرز اسطورههاي بسياري را براي جامعه هنر، ورزش، فرهنگ و حوزه تدين ايرانی تربيت كرد که صادق چوبك، محمدخاتم (کاپیتان تيم ملي فوتبال)، اسلامي ندوشن، مصطفي چمران، همايون خرم، جمشيد مشايخي و دهها چهره البرزي ديگر از آن جمله بودند كه تا وقت مرگ، نماد البرز را از زندگي خود حذف نكردند و حتي گاهي اسم كودكان خود را البرز گذاشتند.
پنج: آقا راستی این آگهي متعلق به كفاشان تهراني را در روزنامههای سال 1304 پیدا کردهام و طالب خریدش هستم: «اُرسي مردانه و زنانه و بچگانه تختلاستيك و گالشهاي روي كتان زنانه و بچگانه جديدا وارد شده. تا تمام نشده رجوع فرماييد. سراي حاجبالدوله تجارتخانه عينكچي.» تا مرا کفن نکردید برایم ارسی بخرید.
شش: فقط مرا خواهشا هر جا میبرید به شهریور 1375 نبرید. هنوز آییننامه تعیین مصادق البسه غیرمجاز توسط وزارت کشور دوران بشارتی را به یادگار نگه داشتهام که تویش نوشته بود «لباسهایی که آلات موسیقی مانند گیتار، ویولون، شیپور و چنگ و امثالهم، روی آنها چاپ، گلدوزی، تکهدوزی، بافته، نصب یا الصاق شده باشد، همچنین لباسهایی که روی آنها تصاویر فکاهی و پوچ و بیمعنا مانند کفش سوراخ شده که انگشت شست از آن بیرون آمده و نیز لباسهایی که روی آنها عبارات عاشقانه و مبتذل، مانند مرا ببوس و دوستت دارم و الفاظ و کلمات مشابه، چاپ، گلدوزی، تکهدوزی، بافته، نصب یا الصاق شده باشد ممنوع است.»
هفت: آقا من نفیسترین لباسها را بر تن دو شاعر دیدم. کت و شلوارهای ساده اما آراسته و تمیز را بر تن عمران صلاحی. و ترکیبی از «پوستین و پیژامه» را بر تن شهریار تبریز. بیایید برویم راسته تاناکوراهای ارومیه، از کت و شلوارهای نصرت رحمانی بخریم و کیف کنیم.

