روزنامه هفت صبح، ماندانا زمانی | چندین سال قبل از آمدن کرونا، آنفلوآنزا یک بیماری ساده ولی مهلک بود. مریضی با تب و تن درد شروع میشد و بعد از آن حدود یک هفته، هر تکانی که میخوردی ماهیچههای همان ور فرمان را به مغز میرساند و درد در تمام جانت میپیچید.
ولی در انتها مطمئن بودی که مرگ با این بیماری به سراغت نمیآید.
من دو روز بود که آنفلوآنزا داشتم. خود درمانی و لیمو شیرین هم افاقه نمیکرد. گرفتن مرخصی هم سخت بود.عصر بعد از کار با هر بدبختی که بود خودم را به دکتر رساندم. هرچه را که میخواستم به دکتر کراوات زده سر کوچهمان گفتم، او هم نوشت. گفتم فرصت ندارم باید زود خوب شوم، چند آمپول پنیسیلین به از دو هفته بیماریست.
لبخند زد و همه را به خطی که فقط داروخانهها میتوانستند بخوانند نوشت. کات. همان شب پنیسیلین اول. شب بعد پنیسیلین دوم. قصه از پنیسیلین شب سوم شروع شد… طبق معمول، آقای آمپولی کمی از پنیسیلین را روی دستم تست کرد. واکنشی نبود. پس پنیسیلین سوم را هم پُر فرو کرد و خالی درآورد. من حالم از صد،شصت بود.
در خانه، همسرم با آب قلم سوپ پر و پیمانی درست کرده بود … سوپ لیمو زده را سر کشیدم، بعدش اما حالی به من دست داد که هرچه توضیح میدادم کسی نمیفهمید. مثلا لثههایم خواب میرفت. ماهیچه زبانم میگرفت.چشمهایم تلخ شده بود … رودههایم میخارید.
قلبم ورم کرده بود…. اینها راکه میگفتم همسرم با نگاه عاقل اندر سفیه میگفت چه بانمک.
لبهایم ورم کرد… چشمهایم ورم کرد. زانویم ورم کرد . گفتم صبح خوب میشوم… خوابیدم. پنج صبح با صدای خنده فرشتههای کوچک دور و اطرافم بیدارشدم. میدیدمشان. روحم از تنم جدا میشد و سبک در هوا معلق میزد و خودم را میدیدم میچرخیدم دوباره به خودم باز میگشتم… دلم میخواست تا ابد در این حالت بمانم.
همسرم در یک رخ تو رخ کوچک، ناگهان بیدارشد، فریاد زد. چشمهایم باز نمیشد از بس ورم کرده بود… حساسیت به آمپول پنیسیلین…. بعد سی و دو سال معاشرت با این دارو. با وجود تست، بدنم به آن واکنش و حساسیت نشان داده بود. لب بالایم سوراخهای بینیام را گرفته بود و لب پایینم تا چانهام میرسید. لپهایم آنقدر ورم داشت که گوشهایم دیده نمیشد… همسرم رنگش پریده بود و میترسید، من اما نه توان خوردن تکانی را داشتم نه دلم میخواست از این حال رها شوم …
فرشتههای سفید کوچک با دستهای کوچکشان اشاره میکردند بیا … بیا دنبالمان… و من تا وقتی میخواستم دنبالشان بروم همسرم تند تند لباس تنم میکرد که مرا به کلینیک دم خانهمان برساند. تکان که نمیخوردم… همسر با بدبختی ازطبقه ششم بدون آسانسور مرا پایین برد… تند تند هم میگفت بدو بدو …. من اما فقط نگاه میکردم و دنبال علامت فرشتهها بودم.
از اینجا یادم میآید که مرا روی تخت خواباندند… دکتر کراواتی باصدایی مضطرب به بغل دستیاش گفت… خدا رحم کند جوان است و گفت فشارش چهاره و خودش هم دوید … بعد هم صدای پای پرستاران را میشنیدم که میدوند. دکتر گفت: سرم مثل شلنگ آب برود و شروع کردن به زدن آمپول، چند تایی به من و چند تایی به سرم… یک صدایی شبیه انفجار در تنم رخ داد..
چیزی شبیه این صدا … کوپ. فرشتهها ناگهان تار شدند درد در تنم پیچید … چیزی در لبهایم وول میزد و آرام آرام ورمش کمتر شد انگار از آسمان به زمین پرت شدم. چشمهایم را باز کردم، دکتر گفت .. تو که ما را کشتی…. فشارت روی هشته خیالت راحت باشه…. من اما از قبل خیالم راحت بود و آن حال را دوست داشتم، اما هرچه چشم انداختم فرشتههای کوچک سفید را پیدا نکردم.



