روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | سالهای ۵۶ تا ۶۷ سالهایی شگفتانگیز هستند. همهچیز انگار روی دور تند قرار گرفته بود. و خب این یازده سال، کودکی مرا به آغاز جوانی وصل کرد. من متولد آخرین روز سال ۴۸ بودم و ناخواسته به مشاهدهگر همه این اتفاقات عجیب آن سالها بدل شدم.
آنها که متولد میانه دهه چهل بودند، حتی تجربههای دستاولتری را ثبت کردهاند؛ انقلاب، تغییر حکومت، ناآرامیها، تنشها، کودتاهای نافرجام، ترورها، جنگ، بمباران و… انگار این کشور را یک تکان اساسی دادند. انگار در یک گردونه بهسرعت تمام میچرخیدیم و بههم میخوردیم. و خب با پایان جنگ، یک دوره سرسامآور تاریخی تمام شده بود.
از میان همکلاسیهای دوران مدرسه در آن سالها، دو نفر را میدانم که در جنگ شهید شدند. اولی محمد میرزامحمدی که کلاس پنجم همکلاسم بود. پسری بلندقد و خوشچهره و خوشخنده، طوریکه وقتی میخندید تمام دندانهای سفیدش میریختند بیرون. یکبار دعوتش کردم خانهمان. آپارتمان کوچکمان در دهمتری گرگان و چقدر برایش شوفاژ پدیده عجیبی بود و چقدر بهخاطرش هیجانزده بود. شلوار پارچهای راهراه پوشیده بود که برایش کوتاه بود و کفش زمخت بنددار سیاه و یک جلیقه مردانه کهنه سبزرنگ متعلق به یک کت.
سروشکل عجیبی برای خود ساخته بود. باصفا بود و شوخ و باحال. خیلی دیر با هم اخت شده بودیم. کلاسمان در مدرسه خطیر ۴۴ دانشآموز داشت و ممکن بود تا آخر سال بعضیها را اصلا نشناسی. تلفن هم که وجود خارجی نداشت و بعد از پایان سال هم دیگر همدیگر را نمیدیدیم. بهخصوص که ما محلهمان را هم عوض کردیم و محمد رفت تا اینکه در بهار ۶۶ وقتی به شکل اتفاقی از میدان ثریا (که حالا شده بود میدان نامجو) عبور میکردم، چشمم به دیواری افتاد که پر از اعلانهای تسلیت بهخصوص برای شهدای جنگ بود.
و آنجا دیدمش که با همان خنده مشهورش و با چهرهای که انگار از همان کلاس پنجم دستنخورده بود، به من خیره شده است. بعدها فهمیدم که بهعنوان یک بسیجی در عملیات کربلای ۵ شهید شده بود. در هفده سالگی. دومین، یک محمد دیگر بود. محمد حسینینسب. پدرش نقاش ساختمان بود. سوم راهنمایی در مدرسه مهدوی همکلاسم بود. مردودی سال قبل. گلوله نمک بود و پر از نقشههای شوم برای معلمان بینوا. شوخ و خندهرو و درشت بود.
دو سال بعد ترکتحصیل کرد و رفت سربازی و در کردستان و در اشنویه بود که روزی به شکل اتفاقی از سنگر دور میشود و گیر کومله میافتد و تک و تنها شهید میشود. سیدمحمد رضویانی (یک محمد دیگر!) دوست نزدیکم در دوره راهنمایی بود. بچه ماقبل آخر از میان ده خواهر و برادر که در خانهای کوچک در حوالی میدان ثریا زندگی میکردند. در کوچهای به اسم شهید تیمور پیروز (تیمور برادر یکی از همکلاسیهایمان بود که در دوران انقلاب شهید شده بود). وقتی جنگ شد یکی از برادرهای بزرگتر سیدمحمد با گروهی از هممحلیها به شکل خودجوش رفتند اهواز.
سیدمحمد میگفت که برادرش تخریبچی شده و رفته به دارودسته دکتر چمران پیوسته. یکسال بعد در یکی از شبهای ماه رمضان که مسابقات گلکوچیک در حیاط یک دبیرستان پسرانه در خواجهنظام برگزار میشد و من و سیدمحمد رفته بودیم بازیها را ببینیم (چه بازیهایی، چه بازیهایی!)، داداشش را به من نشان داد. تهریشی داشت و اورکت ارتشی پوشیده بود و با یک چوب زیربغل آمده بود. آن جلوی جلو برایش صندلی گذاشته بودند.
(حداقل سه هزار نفر، تماشاگر آن مسابقات گلکوچیک بودند و در سکوت محض این رفتوآمد هنرمندانه توپ بین متخصصین گلکوچیک را دنبال میکردند. یک هنر فراموش شده.) سیدمحمد گفت که مجروح شدن داداشش بهخاطر خنثی کردن مین بوده. راستش نمیدانم برادر سیدمحمد زنده ماند یا شهید شد، چون بعد از سوم راهنمایی سیدمحمد را هم دیگر ندیدم. پسرعمهام هم در جنگ سرباز بود که در سال ۶۷ یک ماه قبل از آتشبس بر اثر گلوله توپ، دست راستش را از بالای بالا از دست داد.
شوهر یکی از خالههایم در بمباران محله دولتآباد دچار موج انفجار شد، یکی دیگر از اقوام در جنگ موجی شد و تا همین اوایل دهه هشتاد با این مکافات دست به گریبان بود و بعد دیگر ازش خبر ندارم. در همین سالها پدرم بهخاطر هواداری از حزب توده دو بار کوتاهمدت بازداشت میشود. هفته پیش از سرنوشت چهار برادر که پسرخالههای مادرم بودند، برایتان نوشتم.
(برادر بزرگتر که سلطنتطلب بود و دومی که هوادار مجاهدین بود و به زندان افتاد و سومی که وارد حوزههای اطلاعاتی شد و چهارمی که بسیجی بود و مجروح شد و بعد معلم). یک پسرخاله دیگر مادرم که او هم از خانوادهای مذهبی در شاهعبدالعظیم بود، در مرداد ۶۷ اعدام میشود و… این بخشهایی از گذر توفان انقلاب و جنگ از فراز سر خانواده و نزدیکان من بود. و خب اینکه بسیاری از خانوادههای دیگر دهها برابر بیشتر زیر و بم این یازده سال شگفتانگیز را تجربه کردند. خیلی بیشتر.



