روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | کتاب برای هدیه دادن زیاد است اما معرفت هم هست؟ مرام هم هست؟ عشق هم هست لای کادوهای زرورق، چهارلا کنیم، چسب بزنیم، تقدیم این و آن کنیم؟ دیروز داشتم دیوان شمس میخواندم رسیدم به این مصرع که: «یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی / زهی صورت، زهی معنی، زهی خوبی، زهی خوبی» خب صلاحالدین زرکوب سوادی نداشت. عموما حتی به مولوی طعنه میزنند که این آدم حتی فرق «قفل» و «قلف» را هم نمیداند.
اصلا بلد نیست حرف بزند. چطور شده یار غار تو؟ ولی جانم به دیده زرشناس مولوی که باطن آدمها را به سواد و غیرسواد، به یک مشت کتاب، نمیشناخت. غزل گفت کوبنده در ستایش همین صلاحالدین عامی بیسواد زرکوب: «هم شانه و هم مویی، هم آینه هم رویی / هم شیر و هم آهویی، هم اینی و هم آنی / هم فرقی و هم زلفی، مفتاحی و هم قلفی / بیرنج چه میسلفی؟ آواز چه لرزانی؟» از قصد در غزل به جای «قفل» آورده «قلف»، خطاب به آنها که دنبال غلط میگردند.
اصلاً کاش روزی برسد بتوانم غلط غولوط بنویسم بلکه آدمهایی که دنبال غلط هستند، برسند و غلطها را سوا کنند. درستهایش بماند برای دیدههای راستبین، نه لوچ، نه دوبین، کج و معوج. چون «من مایه بادهام چو انگور / جز ضربت و جز لگد نخواهم / از لذت زخمهاش جانم / یک ساعت اگر رهد نخواهم». چون دیده تمام آنچه را دیدگان به دنبال اوست و شنیده آوازی را که تمام نوازندگان به ساز اوست. برای همین هم خلق جهان را به تمسخر میگیرد که همگی خود را اهل شکار میدانند اما در کمین مگس!
«خلق جهان عنکبوت، صید همه خرمگس / کمتر از ایشان بگو، تام نگیرد ملال». بهترینمان، بیشک بهترینمان، در حال شکار خرمگسایم، بهویژه آنها که گمان کردهاند بهترینهای دنیا را دستچین کردهاند: «همه صیدها بکردی، هله میر بار دیگر / سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر / تو به مرگ و زندگانی، هله تا جز او ندانی / نه چو روسبی که هر شب، کشد او به یار دیگر / خنک آن قماربازی که بباخت هر بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر».
به آخر این نوشته دارم میرسم، ناگزیر دارم از دیوان شمس میگویم. ولی واقعیت این است این کتاب هدیهای نیست که به هر کسی بدهید. هدیهای است که گیرنده باید آن را طلبیده باشد. مثل قصه مثنوی که طرف هر روز دعا میکرد، پاسخی نمیشنید. شیطان درآمد و گفت بیچاره، اینهمه الله گفتی، چه پاسخ از الله شنیدی؟ دل مرد غصهدار شد، افسرده شد.
شب اما خضر را در خواب دید که: «گفت هین از ذکر چون وا ماندهای؟ / چون پشیمانی از آن کش خواندهای؟ / گفت لبّیکم نمیآید جواب / زان همیترسم که باشم ردّ باب / گفت آن اللهِ تو، لبیّک ماست / و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست / درد آمد بهتر از ملک جهان/ تا بخوانی مر خدا را در نهان» در واقع خلاف آنچه همه میگویند جوینده یابنده بوَد، بایزید بسطامی است که گفت نه، مییابند و میجویند….



