روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | ایستاده بودم بالای سرش و به تن بدرنگش نگاه میکردم. با لحنی شماتت بار پرسیدم: «نمیخوای یه تکونی به خودت بدی؟» نمیخواست. روی سخنم با تکههای گوشت کف قابلمه بود که با حالتی لش و بیانگیزه روی هم ولو بودند و نمیخواستند تغییر رنگ بدهند و بپزند و نرم شوند.
با اینکه در عصر سرعت زندگی میکنیم و قطارها سریعالسیر شدهاند و دلیوری رستورانها با هم رقابت میکنند تا غذا را در کمترین زمان به دست مشتری برسانند و مطالب اینترنتی کوتاه شدهاند تا آدمهای کم حوصله بتوانند آن را به سرعت بخوانند و ازش رد شوند و سریالهای روز با ریتم تند و حوادث لحظه به لحظهایشان نفس مخاطب را میگیرند و بازار پر شده از سریعترین روشهای لاغری و سریعترین متد آموزش زبان و سریعترین راه ترک اعتیاد، اما گوشت هنوز سرعت سابقش را برای پخته شدن حفظ کرده.
(اگر پای کیوی و زودپز را وسط بکشید، همه چیز بین ما تمام میشود) دیگر آن آدمهای صبور سابق نیستیم که عمرمان را پای کانکت شدن به اینترنت دایل آپ میگذاشتیم و قطع میشدیم و برمیگشتیم، قطع میشدیم و برنمیگشتیم؛ اینترنت را هر لحظه و هر دم میخواهیم. دیگر حوصله انتظار کشیدن یک هفتهای برای پخش قسمت جدیدی از کارتون و سریال محبوبمان را نداریم؛ کل فصل را یک جا میخواهیم.
دیگر طاقت کاشتن نهال و دیدن سیر پیری خود و رشد و جان گرفتن درخت را نداریم؛ بوتهای سبز و موقت برایمان کافی است. دیگر چندان وقت و حوصله خواندن رمانهای قطور و طولانی یا آماده کردن غذاهای آئینیِ پر زحمت را نداریم. همه چیز را سریع میخواهیم و کم دردسر. ما دیگر آن شکیباهای قبلی نیستیم.
شاید به زودی برجهای بلند در چند روز ساخته و تمام شوند، شاید بتوانیم در ۴۰ دقیقه دور زمین بچرخیم و پا در قارهای دیگر بگذاریم، شاید واقعاً از شر کلاسهای کش دارِ زبان خلاص شویم و بتوانیم به سرعت با زبانی دیگر از احساساتمان حرف بزنیم و از زمین و زمان شکایت کنیم اما احتمالاً سرعت بعضی چیزها هرگز تغییر نخواهد کرد.
مثل زمان دم کشیدن چای و مطبوع شدن طعمش. مثل پشت سر گذاشتن سادگی کودکی، توهم نوجوانی، بیفکری اوایل جوانی و بالاخره رسیدن به نقطه امن و آسوده پختگی. مثل آشنا شدن و شناختن دقیق آدمی تازه وارد در زندگی. در قابلمه را بستم و آن تکههای کم رنگِ بیانگیزه را به حال خود رها کردم. کاری از دستم بر نمیآمد. باید بهشان زمان میدادم خامی و حماقت را پشت سر بگذارند و پخته شوند.



