روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | بین سال ۵۶ تا ۵۹ و در اوج تحولات و اتفاقات، شش تا از خالههای من و یک داییام ازدواج کردند. در نتیجه زیر متن خاطراتم از همه تغییر و تحولات آن سالها، مجالس بیپایان خواستگاری و بلهبرون و نامزدی و عروسی و پاتختی و پاگشا بود. خانه پدربزرگم خلوت شده بود اما در ظهرهای جمعه و در اعیاد به یک کلونی شلوغ از مجموعه دخترانش با دامادها (بهجز مادرم بهعنوان خواهربزرگ که مطلقه بود) و البته تکپسر و عروسش تبدیل میشد.
بخش مربوط به تکثیر نوهها هم به آرامی در حال گسترش بود و مردان در حال کار بودند و در تمام این مجالس شلوغ در طبقه سوم خانه خیابان گرگان روبهروی قنادی میخک نقرهای، بحثهای سیاسی در بورس بود. در آن سالها نه سینما مهم بود، نه از جایی دیگر فوتبال و نه موسیقی پاپ. فقط بحث سیاسی.
بگذارید داستان یکی از قوم و خویشهایم را برایتان تعریف کنم تا متوجه بشوید در آن سالها چه اتمسفری بر خانوادهها حاکم بوده. خانوادهای که ریشه در خیابان خانیآباد داشتند و در پایگاه اجتماعی کاملا متعلق به بازار و طبقه سنتی. برادر بزرگتر سرگرد نیروی دریایی بود. مردی سلیمالنفس که سالها در خرمشهر و در شهرک نیروی دریایی ساکن بود و سال ۵۶ با همسر و دو فرزندش به فردیس کرج آمده و یک خانه ویلایی بزرگ و زیبا خریده بود و هر روز صبح کلهسحر تا پادگان نیرودریایی در چهارراه قصر تهران میراند و بعدازظهر برمیگشت.
او در همان سال ۵۷ یکی از برادران کوچکترش را هم که فوقدیپلم بود، وارد نیروی دریایی کرده بود و حامی او محسوب میشد. یک برادر دیگر او در همان سالهای ۵۷ و ۵۸ جذب سازمان مجاهدین شد و بالاخره برادر کوچکتر از همه که طبع و خصلتی انقلابی و مذهبی داشت. در سال ۵۸، برادر بزرگ بعد از کشمکشهای فراوان، از نیروی دریایی پاکسازی شد. او گرایشات سلطنتطلبانه داشت اما مواظب بود که در دوره پس از انقلاب این نگاه خود را بروز ندهد و وظایف سازمانیاش را به دقت انجام میداد.
دست آخر در جلسات بازخواست او مدرکی رو شد که طبق آن برادر کوچکش- همان که با حمایت او وارد ارتش شده بود- شهادت داده بود که برادر بزرگش گرایشات سلطنتطلبانه دارد. سرگرد اینگونه از ارتش اخراج شد. برادر کوچکتر اما در ارتش ماند و بالا آمد. برادر دیگر هم که تکنسین تاسیسات بود، به شکل فعال برای سازمان مجاهدین فعالیت و تبلیغ میکرد. چهارمین برادر هم با گرایشات انقلابیاش در نهادهای انقلابی بازار بود. با دوچرخه و بعد با موتور وسپا رفتوآمد میکرد و در کمیته محله چهره مهمی بود.
به این ترتیب این چهار برادر، در چهار وادی متفاوت سیر میکردند و روابطشان بهشدت دچار تلاطم شد. برادر بزرگتر، همان ارتشی پاکسازی شده، یک فروشگاه لوازم یدکی در جاده فردیس تاسیس کرد و سرش را با باغبانی و گلکاری گرم کرد. برادر دیگرش همان که در نیروی دریایی باقی مانده بود، بعدها بارها سعی کرد رابطهاش را با برادر بزرگتر ترمیم کند اما نشد و در نهایت بر اثر یک تومور بدخیم در سن سیوچند سالگی به رحمت خدا رفت.
آن تکنسین تاسیسات طرفدار مجاهدین در سال ۶۰ به زندان افتاد و تا سال ۶۹ در حبس بود و بعد از بیرون آمدن از زندان دور کار سیاسی را بالکل خط کشید و مرد خانواده شد و یک شرکت تاسیساتی موفق راه انداخت. برادر چهارم هم از همان آغاز جنگ به جبهه رفت و بر اثر گلوله توپ از ناحیه شکم مجروح شد و مدتی رودههایش را در محفظهای بیرون از بدنش نگه میداشتند.
او بعدها معلم شد و خانواده تشکیل داد. حالا که به آن سالها نگاه میکنم حیرت میکنم از انباشت حادثه و خطر که برفراز سر ما در گردش بود و خودمان چندان متوجهش نبودیم. انگار یکی از رمانهای شولوخف و یا رومن رولان را ما عینا زندگی میکردیم. چقدر رمان میشود از آن سالها نوشت. چقدر فیلم میشود ساخت.



