روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | ‌یک: پسر جعفر زنبیل دیروز خاک شد و داستان خاکستری پروفسور فیزیک اتمی دانشگاه کپنهاک بعد از آن‌همه نفرت عمیق از ایران و ایرانی، بالاخره چنین به آخر رسید که همچون یک دفینه ابدی در موطنش به خاک سپرده شود. حتی گورکن پیر هم برایش قطره‌‌ای نیفشاند. وقتی خاک یخ‌زده را روی کفن پروفسور ریختند، مارتیک رفت یک گلدان سروِ زردنبوی ۳۵‌تومنی خرید و بالای سر قبر استادش نشاند و رفت.

مارتیک دانشجوی تک‌و‌تنهای دانشگاه کپنهاک، بی‌‌هیچ اندوهی، «رضا غوزو» پسر جعفر زنبیل، تلکه‌‌بگیر جگردار کوچه صغیرها و ملکه هفت‌‌دندون، تباه‌‌شده بزرگ قلعه را که تمام عمر از ایران و ایرانی نفرت داشت، به موطنش آورد و بی‌‌آنکه کوچه صغیرها را پیدا کند و چرخی در آن بزند، مستقیم رفت فرودگاه و پرواز کرد و برگشت.

پروفسوری چنان نفرت‌‌زده و دل‌‌سیر از وطن و موطن خود‌ که هرگاه دانشجویان ایرانی‌‌اش در سمینارهای علمی بزرگ دنیا به زبان فارسی با او صحبت می‌کردند، چنان دچار تغیّر می‌‌شد که می‌‌خواست کُت‌‌شان را روی سرشان بکشد: «وات؟ وات؟ شِت. شِت. صد بار مگر نگفتم با من فارسی حرف نزنید؟ فقط فرانسوی و انگلیسی و آلمانی. من خجالت می‌‌کشم.» خداحافظ آقای پروفسور خجالتی. امیدوارم جایت راحت باشد. پیش پدرت جعفر زنبیل بزن‌‌بهادر کوچه صغیرها و مادرت ملکه‌‌خانوم بود.

دو: پروفسور فیزیک هسته‌‌ای دانشگاه کپنهاک، با آن‌همه نفرت از زبان فارسی، چگونه به مارتیک دانشجوی ایرانی‌‌اش اعتماد کرد که در پرستاری از او در روزهای آخر سنگ‌‌تمام گذاشته بود. مارتیکی که تازه آنجا فهمید که اسم اصلی «لِری» پروفسور و نابغه فیزیک هسته‌‌ای جهان، رضا غوزو است. لقبی حاکی از یک غوز اصلاح‌‌شده در پشتش که به محض پول پیدا کردن، در اروپا عملش کرده بود.

پیرپسری که هرگز ازدواج نکرده بود، در اوج ریشه انداختن آلزایمرش، فقط یک عکس سیاه‌و‌سفید از دوران نوزادی‌‌اش را بغل کرده و سرسام گفته بود و مارتیک تمام سرسام‌‌هایش را نوشته بود. عکسی که جغجغه زردی به دست داشت و بغل ننه‌‌عالیه آرام گرفته بود و ننه چنان دست راستش را بر پشت بچه گذاشته بود که غوزش در عکس معلوم نباشد.

سه: مارتیک در سرسام‌‌های پروفسور فهمید که مادر او ملکه‌‌خانوم، معروف به هفت‌‌دندون، یک کلفت غربتی از اهالی تلو بود که در دهه ۲۰ توی خانه‌‌های مردم تهران کلفتی می‌‌کرد. یکی دو سال بعد که شکمش بالا آمده بود، توسط صاحبخانه از خانه‌‌ رانده شده بود. ملکه رویش نشده بود به تلو برگردد و رضا غوزو را در حلبی‌‌آبادی زاییده بود. بعد از کلی دربه‌‌دری و آوارگی، کارش به محله بدنام تهران افتاده بود.

کودکی رضا آنجا در کنار بچه‌‌های سفیل و سرگردان بی‌‌سجل سپری شده بود و او از همه آن همه مرد و نامرد که هر روز در حومه زندگی مادرش می‌‌دید، فقط جعفر زنبیل را عمو خطاب کرده بود که لاشخور بزرگ محله گمرک بود و با مادر پیرش عالیه‌‌خانوم توی کوچه صغیرها زندگی می‌‌کرد. هنوز شش سالش نشده بود که جعفر زنبیل، بچه را برداشت و برد پیش ننه‌‌اش که تنها نماند و مهر رضاغوزو چنان در دل ننه‌‌جعفر ریشه گرفت که خاطرخواهش شد.

حالا یک ننه‌‌جعفر بود و یک رضاغوزوی شیرین‌‌زبان که تمام زار و زندگی عالیه‌‌خانوم بود و سر همین مهرش بود که آستین بالا زده بود تا برای رضا، سجلی تهیه کند و اسمش را به‌عنوان مادر در شناسنامه او بنویسد و بفرستدش مدرسه که اگر جعفر زنبیلش آدم نشد، حداقلش او آدم شود. رضا‌غوزو از روز اول درسخوان بود و از همان کلاس اول شاگرد اول. نه‌تنها ننه‌‌جعفر که همه اهل ‌‌محل، جان‌‌شان برای آقایی و ادب او درمی‌‌رفت. هم درس می‌‌خواند، هم کار می‌‌کرد.

شاگرد قپاندار اسمال‌‌ قازورات در میدان تره‌‌بار بود و تمام حقوقش را دربسته می‌‌گذاشت کف دست ننه‌‌ عالیه که برای روز مبادا ذخیره و مرواریدش را عمل کند. رضا‌غوزو چنان به مهر ننه‌‌عالیه خو کرده بود که هر وقت مامان خودش ملکه هفت‌‌دندون از شهرنو می‌‌آمد دیدنش، دوتا پا هم قرض می‌‌گرفت و از خانه می‌‌گریخت. ملکه هر دو هفته‌‌ای از خانم‌‌رئیس اجازه می‌‌گرفت و می‌‌رفت کشیک می‌‌داد دم مدرسه هخامنش که رضایش را یک نگاه از دور ببیند و دلش سر جایش بیاید.

گاهی هم یک اسکناس پنج تومانی می‌‌داد به همکلاسی رضا غوزویش که برساند دست او، اما پسرک جلوی چشم مادر، تمام اسکناس را ریزریز می‌‌کرد و می‌‌ریخت توی جوب. همین پسرک یاغی اما برای ننه‌‌عالیه می‌‌مرد. یک‌بار که قاسم اردنگی جاهل دولاب به رضاغوزو گفته بود: «مگه نمی‌‌دونی مامانت تو اون محله پایین گمرک کارش چیه» ننه عالیه با همان قد خمیده‌‌اش چنان آجر قزاقی را گذاشته بود فرق سرش که کله یارو هجده تا بخیه خورده و چند روزی هم رو به قبله افتاده بود.

ننه‌‌عالیه پسرک را روی تخم چشمش و پلکش بزرگ می‌‌کرد و از جعفرش هم بیشتر دوستش داشت که سایه کارد سلاخی‌‌اش هر جا می‌‌لرزید، همه در می‌‌رفتند. دنیا به رضا اما چندان وفا نکرد و تمام رویاهایش با رو به‌قبله شدن ننه‌‌عالیه به پایان رسید. حالا دیگر تنهای تنها شده بود. وقتی ننه را به قبرستان برد تا نماز میت‌‌اش را بخوانند؛ هر‌چه چشم چرخاند اثری از جعفر زنبیل ندید که برای دیدار آخر با مادرش آفتابی شود.

قازورات، یواشکی در گوشش گفت که جعفر زنبیل چنان در دام افیون افتاده که کمرش تا شده و دیگر کسی دوزار شیتیل هم کف دستش نمی‌‌گذارد. همو بود که گفت: «جعفر رفته توی … پادویی می‌‌کند. چه می‌‌دانم نگهبانی. ژتون‌‌فروشی. خرید شکر پنیر واسه خانم‌‌رئیس‌‌ها و الباقی اکبیری‌‌ها.»

چهار: چند وقتی بعد از آنکه تو کوچه صغیرها خبر پیچید که جعفر زنبیل اوردوز کرد و مرد، آقارضا دیپلمش را گرفت، دار و ندارش را جمع کرد و با بورسیه‌‌ عازم آلمان‌‌غربی شد. پیش از آنکه به‌عنوان یکی از نوابغ فیزیک هسته‌‌ای در کپنهاک تدریس کند و پروفسور لِری لقب بگیرد، در آلمان صبح‌‌ها درس می‌‌خواند و شب‌‌ها ظرف می‌‌شست و هر ترم را با بهترین نمره‌‌ها پشت‌سر می‌‌گذاشت.

هنوز نام رضا در شناسنامه‌‌اش بود و جلوی نام مادر، عالیه ثبت شده بود. هنوز از ایران و ایرانی نفرت نداشت. تازه درجه پروفسوری‌‌اش را گرفته بود که یک شب هوس کرد برود ایران و مادر را پیدا کند و با خود بیاورد آلمان، اما سفر به تهران زهرش شد. بعد از کلی سرگردانی و باج دادن به پااندازها، اعظم زگیل در قبال پول دوایش، رک و راست به او گفت که «آخرین بار ملکه هفت‌‌دندون را در اوج فلاکت دیده که از محله هم بیرونش کرده بودند و سفیل و سرگردان بود.

چند روز بعد شنیدم که در یک شب گداکُش زمستانی در حالی‌که سگ ولگردی را بغل کرده بود تا از سرما نمیرد، در یکی از کوچه‌‌های گمرک توی جوب، تمام کرد و عمرش را داد به شما.» از این سفر به‌بعد بود که پروفسور، اسم لِری روی خود گذاشت و دیگر اسم ایران و ایرانی را نیاورد.

پنج: مارتیک دانشجوی ایرانی دانشگاه کپنهاک، وقتی فهمید استادش پروفسور لِری نابغه فیزیک هسته‌‌ای آلزایمر گرفته است، برایش دسته‌‌گلی برد و به فرانسه گفت سلام. پروفسور اما برای اولین‌بار در عمرش به فارسی صحبت کرد. از او پرسید تو جعفر زنبیلی؟ مارتیک گفت نه. گفت تو اسمال قازوراتی؟

گفت نه. گفت ملکه هفت‌‌دندونی؟ گفت نه. گفت ننه‌‌‌عالیه‌‌ای؟ گفت نه. گفت اعظم زگیلی؟ گفت نه. پروفسور تمام آن شبانه‌‌روزها را در حالی‌که تنها یک عکس سیاه‌و‌سفید زردمبو کنار بالشتش داشت که فین زرد دماغش تا لب بالایی‌‌اش ریخته بود پایین و او با جغجغه‌ای در دست، بغل ننه‌‌عالیه نشست کرده بود و ننه دست راستش را جوری پشت رضا گذاشته بود که غوز بچه‌‌‌اش به‌چشم نیاید، پشت‌سر گذاشت و مارتیک بی‌‌هیچ طلبی همانجا نشست و از او نگهداری کرد.

نمی‌‌دانم در آن چند روز آخر در سرسام‌‌هایش چه گفته بود که مارتیک، پروفسور را برای دفن به ایران آورد و بی‌‌آنکه کوچه صغیرها را از نزدیک ببیند به کپنهاک برگشت. تنها یادگارش از استاد، یک شعر بندتمبانی غیرقابل ترجمه بود که نستعلیق پروفسور روی کاغذ پاره‌‌ای مثل مورچه راه رفته و رّد گذاشته بود «الهی بشکنه دست قشنگت مینا/ الهی خون بشه اون قلب سنگت مینا/ الهی عزرائیل آید به جنگت مینا/ که من راحت بشم از دنگ و فنگت مینا/ مینا کور کور شی ایشاالله/ مینا دور دور شی ایشاالله/ میون جاهلا کردی خمارم مینا/ منو خرکردی و شدی سوارم مینا/ …/ مینا لال لال بشی ایشاالله/ زیر خاک سرد، چال چال بشی ایشاالله!»

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.