روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی | یک: کافیست چرخی در اراک بزنید تا متوجه شوید از هر دو نفری که در خیابان میبینید یک نفر فامیلیاش «فراهانی» است و همین است که خیلیها میگویند در اراک همه یا فراهانی هستند یا دوست دارند فراهانی باشند!همین همفامیلی بودن موقعیتهای عجیب زیادی برای آدمها تولید کرده، آنقدرکه بارها فیش حقوق من به اشتباه به دست دیگری رسیده یا فردی اشتباهی در کلاس من حاضر شده که دلش میخواسته با فراهانی دیگری کلاس برود…
در یکی از همین موارد مدیر دبیرستانی دخترانه که در اشتباهی تاریخی بهجای شماره من با دبیر دیگری تماس میگیرد، قرار کلاسهای سال بعد را فیکس میکند، دبیر به دبیرستان میرود و ماجرا از همانجا شروع میشود.فراهانی مزبور رندانه یا ناآگاهانه وارد دبیرستان میشود و از موهبت آنلاین بودن کلاسها شناخته نمیشود و وقتی بعد از یک ماه صدای اعتراض دانشآموزان و اولیا بلند میشود تازه کاشف بهعمل میآید که چه اشتباهی رخ داده!حالا یک سال از آن ماجرا میگذرد و من همچنان از اثرات بدنامی که آن فراهانی برای من بهبار آورده خلاص نشدهام!
دو: ما همیشه فکر میکنیم حادثه یک تابلوی بزرگ «خطر نزدیک است» دارد که خودش را به ما نشان میدهد، یا صدای مهیبی دارد که قبل از رخ دادن همه را خبر میکند. یا فکر میکنیم هر حادثه بزرگ حاصل یک بیاحتیاطی بزرگ است. همه بر این باوریم مگر آنکه عصر یک روز پاییزی بهخاطر نکشیدن ترمزدستی هنگام ایست کامل خودرو تا مرز کشتن یک آدم پیش رفته باشید.
هیچ ماشینی برای آنکه بایستد به التماس ما یا قسم حضرت عباس مادر گوش نمیکند. ترمزدستی باید کشیده شده باشد یا در دنده باشد که راه نیفتد اما وقتی پیادهاید و ماشین صدمتر آنطرفتر به حرکت درآمده هیچ راهی جز همین التماس و همان دعا نیست.ماشین به سرعت حرکت میکند و من فکر میکنم چه شد که در لحظه آخر بیخیال کشیدن ترمزدستی شدم! حس سرزنش و عذاب وجدان توام شدهاند و معجون عجیبی ایجاد شده.
اینکه یک نفر در پیشرو قرار دارد که ممکن است فریادهای ما را نشنود و کنار نرود، اوضاع را بدتر هم کرده و همه فکرها در چند ثانیه به ذهنم میرسد و نمیفهمم آن درخت کی در این کوچه رشد کرده بود که یهو بیاید جلوی ماشین.همه چیز با یک صدای بلند تمام میشود، درخت به من، آن خانم پیشرو و مادرم جان دوباره بخشید. هرچند تمام کاپوت را به فنا داد…



