روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا، در اینکه من استعداد انجام خیلی از کارها رو ندارم، اصلا بحثی نیست… ولی در مورد آشپزی، صاحب این ادعا هستم که هِر رو از بِر تشخیص نمیدم و در این مورد به‌خصوص، از بیخ نابودم. لذا اگر کسی نباشه که به‌دادم برسه و غذایی برام درست کنه، برای جلوگیری از تلف شدن، مزاحم رستوران‌های اطراف می‌شوم.خب، دقیقا به همین دلیل که اتفاقا کسی هم نیست که به دادم برسه، رستوران‌های اطراف، بنده رو بهتر از هر کسی در جهان می‌شناسند.

به‌خصوص یکیشون که خیلی مزاحمش میشم و بنده رو دیگه به‌عنوان عضوی از خانواده‌شون پذیرفته… دیگه سلام‌علیک و احوالپرسی‌های من با متصدی گیرنده سفارش غذا، فراتر از یک مشتری عادیه و آمار ورودی خندق بلای بنده رو ریز به ریز داره…مثلا اگر برای تنوع یه روز به‌جای پیتزا، هوس چلوکباب بکنم، فرداش باید به ایشون جواب پس بدم و همین که شماره من رو می‌بینه، گوشی رو برمیداره و میگه‌:

- «به‌به… آقاااا… غیبت داشتی. دیروز و پریروز چی خوردی؟»/ «هستم در خدمتتون… خونه نبودم… جایی مهمون بودم.»/ «اِ… هر دو روز رو؟»/ «بله دیگه…»/…در زندگی‌ام فقط به ایشون جواب پس نمی‌دادم که کجا رفتم و کِی اومدم که اون هم به تقدیرم اضافه شده…
حالا اینها مشکلی نیست. بالاخره یه جوابی بهش میدم و می‌گذره. مشکل اونجایی به‌وجود میاد که سفارشِ غیر‌عادی بدم… مثلا چند روز پیش، زنگ زدم و گفتم:

-«آقا مخلصیم… دو تا پیتزا پپرونی یه‌نفره لطف می‌کنی؟ فقط سریع اگه ممکنه…»/ «اوهو… اوهو… چی شد؟»/ «عرض کردم دو تا پپرونی یه‌نفره…»/ «به‌به… به‌سلامتی… دو تا؟ آقا تبریک… آقا تبریک…»/ «آقا… یکی از دوستان، مهمانم هستند.»/ «بله قرباااان… آدم برای دشمنش که پپرونی سفارش نمیده… ما هم می‌دونیم برای دوسته. آقا مبارکه… فقط توروخدا ما رو فراموش نکنی‌ها. هفته‌ای یه‌بار هم که شده لااقل یه زنگ به ما بزن حالمونو بپرس.»/ «چی میگی بابا… من…»/ «دیگه از این به‌بعد غذای خونگی و قرمه‌سبزی و قیمه و کرفس و اینا… دیگه کی میاد سراغ پیتزا.»/ «آخه اصلا…»/ «الان دو تا پپرونی میدم بهتون قرباااان… چشششم… چشششم…»/ «آخه اصلا این دوست من، کلا پسره… الو؟… الو؟…»

فرداش که زنگ زدم و یک عدد همبرگر خواستم، با یک لحنِ شاکی‌ای گفت:-«اِ… به‌هم خورد؟»/ «جان؟…»/ «نشد؟»/ «چی؟…»/ «تو اصلا این‌کاره نیستی بابا… الان می‌فرستم برات.»/ «الو؟… الو؟…» اما مصیبت اصلی امروز رقم خورد که سه نفر از دوستانم تشریف آورده بودن…
-«آقا مخلصیم. دو تا پپرونی… دو تا مخصوص… نوشابه هم که لطف می‌کنی.»/ «یا خدااا… یا خدااا…»/ «با منی‌؟»/ «با ننه باباش اومده؟»/ «جان؟… با من داری صحبت می‌کنی؟»/ «آخه بیکار بودی خودتو گرفتار کردی؟… تو این وانفسا… با این قیمت‌ها… حالا شاکی‌ان یا اوضاع ردیفه؟»/ «اِ… این سفارش منو ثبت می‌کنی بالاخره یا نه…»/ «الان می‌فرستم… یا خدااا… یا خدااا…»

خلاصه از موقعی که دوستانم رفتن، نشستم پای اینترنت و شروع کردم به یاد گرفتن فنون هنر آشپزی… ولی هر چی جلوتر رفتم، بیشتر نفهمیدم و بیشتر مطمئن شدم که این‌کاره نیستم… بالاخره بعد از فکر کردن‌های بسیار، به این نتیجه رسیدم که رستوران رو عوض کنم.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.