روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: تازه از قبرستان به خانه برگشتهام و بوی کافور و خاطره و لعنت میدهم. این چیزها دیگر تبدیل به مراسمی همیشگی شده که در تمام مراسم تدفینها، رفقای نسبتا زنده را بغل کنیم و بگوییم «فعلا تا مرگ و میری دیگر خداحافظ. شما را بهخدا مواظب خودتان باشید. معلوم نیست نفر بعدی کدام یکیمان باشیم». مرگ از زمین و آسمان میبارد و هیچکس برایم ترانه کوچهبازاری «علی بالام» را نمیخواند:
-«علی بالام باشماقلارین یاغلارام، علی بالام اوستونه گول باغلارام، علی بالام گئدرسن تئز قاییت گل. علی بالام دستمال آلیب آغلارام». (علی دبالام کفشهاتو روغن میزنم. علی بالام روش گل هم میزنم. علی بالا وقتی میروی زود برگردد. علی بالا دستمال میگیرم گریه میکنم».
این هفته دو تا یعقوب را یکجا از دست دادهام. یکی یعقوب (ظروفچی) که در ینگه دنیا مرده و دور از تبریزش چشم برای همیشه بسته است و دیگری یعقوب عزیزتر از جانم که بهخاطر این کرونای عوضی زیر خاک رفته است. آدم وقتی از قبرستان به خانه میآید خیلی باید گردنش کلفت باشد که بتواند از شادیها و امیدها و یا از لبوها و فندقها بنویسد. تقریبا از صبح جمعه با خودم درگیر شدهام که درباره عشق سیاه حبیب میکده به موچولخانوم خواننده عصر قجری بنویسم که در راه عشق و ناکامی، تن به انتحار داد و شعر جانسوز شهریار در فقدانش همیشه تازه بهنظر میرسد.
اما عجیب است که دیگر اختیار قلم به دست ناتوانم نیست. دستم انگار تبدیل به یک جالباسی فلزی شکسته شده است و یا نهایتش تکهگوشتی که از قناره قصابان آویزان است. انگاری به فرمان اجنه و شیاطین حرکت میکند و به حرفم گوش نمیدهد و سر همین بیاختیاریهاست که میبینم قصه موچول و حبیب در فایل ورلدی که خود را به گمگشتگی زده و لحظه به لحظه در دسکتاپ از من دوری میکنند، به فراموشی میرود و یکهو بهجای اینکه درباره رفیق پنجاه سالهام یعقوبم بنویسم راه سادهتری انتخاب کرده و در یک شکل قضا و قدریاش بهیاد منصور پورحیدری افتاده که به بهانه پنجمین سالروز از دست رفتنش، صفحه سیاه کند. شما را به خدا یکیتان عروسی کنید یا بچهدار شوید که من خبر خوبی بشنوم و مثلا به رقص درآیم و از این فضای مرگنویسی، دوری کنم.
دو: طعنه روزگار را ببین که سلاطین چمنهای ما را همان ریهای از پا درآورد که خود روزگاری تمام حیثیتشان به پرنفسیِ آن بسته بود. مردانی با ریههای اضافی. ریههای بیلک و پیس که وقتی خال میافتاد رویش، مردان ما را از پا میانداخت و آواره خستهخانهها میکرد. انگاری رّدِ توتونهایی که در این مدت ریههاشان را زرشکی کرده بود به یاد نداشتند که خود روزگاری عامل ستارگی و قهرمانی آنها بودند. من مدل سیگار پک زدن منصور را دوست داشتم.
حتی در این یک کار هم استایلش تشخص داشت. حالا یک عکس خوشگل از او و فریدهخانم داشتم که مربوط به روز عروسیشان بود و زیرش نوشته بودند «منصور پورحیدری و خانم دکتر فریده شجاعی در کلوپ تنیس تاج»(۱۳۵۴). من هرگاه که هرز رفتن و گنهکاری و عروسکبازی افراطی قهرمانان را میدیدم ناخودآگاه یاد این زوج وفادار میافتادم که از دیرپاترین زوجهای حاضر در ورزش ایران بودند. فریده خانم در حوزه بسکتبال بانوان و بعدها در هیاترئیسه فدراسیون فوتبال و منصورخان به عنوان «مالکالرقاب باشگاه آبیها».
مردی که بعد از نیمقرن حضور در این کلوپ (بهعنوان بازیکن، کاپیتان، مربی و مدیر) دیگر تبدیل به سرجهازی و بنچاق باشگاه استقلال درآمده بود. مردی بهشدت درونگرا که دلش لبریز از رازهای مگو بود. هرجا که کلوپ پسران آبی دچار گیر و گرفت میشد، همه میدویدند سمت او که ازش راه چاره بگیرند. چون میدانستند که پول و مقام را با مصالح باشگاهش هرگز تاخت نمیزند. مردی که باشگاه آبیها حیات خود را مدیون او بود.
حتی در روزهای مورددار بعد از پیروزی انقلاب که باشگاه تاج به دست چریکهای غولتشن مجنونی بهنام پروفسور میرزایی تسخیر شده بود و میرفت که بهخاطر غلطانداز بودن نامش (تاج) در میان انقلابیون، بهکل از صحنه روزگار محو شود همین پسران باوفای آبیپوش بهویژه منصورخان بودند که از خانه پدریشان دفاع کردند و باشگاه پرطرفدار و اصیل ایرانی جواز ادامه حیات خود را آرام آرام به دست آورد. آنها با غولتشنها جنگیدند. گیرم گاه با رواداری و صبوری و گاه با محافظهکاری و التماس. گاه با اخم و تخم و گاهی با نمهای اشک حتی.
سه: الان که عکسهای عروسی منصورخان و فریدهخانم را نگاه میکنم، انگاری که توفانی آمده و نسلی از این پسران دلپذیر آبی را با خود برده است. نگاه نکن منصور را که همچون ساقه گندم در برابر توفانها خم شدند تا مصیب بگذرد و دوباره قد برافرازند. آن روزها که تاج به مرحله عدم و انحلال رسیده بود بخشی از ستارههای آبی تبعید شدند به کنج خانه و بخشیشان مجبور شدند باشگاه پدری را سهطلاقه کرده و کوچ کنند. آنها که البته سرشان هم کمی بوی قورمهسبزی میداد سر از پاریس رنگارنگ درآوردند و از رجعت به سرزمینی که خاطرات جوانیشان را آنجا، جا گذاشته بودند بازماندند.
اما مردانی مثل منصور و ناصر، محافظت کردند از خانه پدری. البته ستارههایی مثل عزت غیرتی (جانملکی) هم با دردی بیدرمان و در مفلوکی تمام به آن دنیا کوچیدند و خیری از آن همه سال سلحشوری بهخاطر پیراهن متبرک شماره ۳ نبردند. بعضیها مثل حسن نظری مدافع درجه یک آبیها هم چمدانشان را بستند که بروند در تیمهای تازه پاگرفته ساخت آمریکن بازی کنند. چندتاییشان هم البته افتادند روی دنده غوز و از فرط لجاجت، حیثیت باشگاه خود را به قطعه زمین فرضی و کذایی فروختند و چندتایی مثل جوادآقا (قراب) و حسنآقا (روشن) و سعید (مراغهچیان) نشستند به امید آبادانی خانه پدری.
اما آدمهایی مثل ناصر و منصور برای آن خانه قدیمی، جان گذاشتند بلکه راهی برای ادامه حیاتاش بیابند. گیرم چندتایی هم با فرصتطلبی تمام از کوچه پشتی آمدند و در این باشگاه بار خود را بستند و سند منگولهدار این کلوپ هفتاد ساله را بهنام خود نوشتند. در آن روزهای مهآلود و غمگرفته، تنها کسی که همیشه کنار تیمش ماند و به هر قیمتی هم ماند که از اصالت و هویت و بقای پیراهنش دفاع کند، همین منصورخان بود. همیشه ماند و نگهبانی داد. گیرم گاه در خنکای تابستان خیابان لارستان و گاه در اوج جنگهای فراسیاسی و مالیخولیایی در نقش یک دیدهبان صلح ظاهر شد که اگر خود نیز ترکشی میخورَد، بر تن باشگاهش لک نیفتد.
چهار: هنوز آن عکس عروسی منصور و فریده جلوی چشمم هست؛ یک لحظه تاریخی از یک وصلت تمامآبی. منصور و فریده هر دو از آبیپوشان اصیل پایتخت بودند. آقا در تیم فوتبال و خانم در تیم بسکتبال تاج جایگاهی بیبدیل داشتند. هرجا هم که تیمی از تاج بازی داشت آنها حاضر و ناظر بودند. شاید خیلی از استادیومبروهای دهه ۵۰ تهران هنوز آن بازی داغ والیبال پرسپولیس-تاج را به یاد بیاورند که منصور با فریدهخانم و خواهرزنش الههخانم (او نیز عضو بسکتبال باشگاه تاج بود) در سکوی طرفداران آبیها در سالن ۷تیر نشسته بودند و چقدر حرص میخوردند.
آن سالها مردم برای تماشای بازیها تا لبه خط والیبال در داخل زمین مینشستند و جای سوزن انداختن نمیماند. همچنان که والیبالچیها برای تماشای بازی منصور سر و دست میشکستند او نیز برای همباشگاهیهایش سنگتمام میگذاشت. سنگتمامی برخاسته از یک احساس تملّک صادقانه. بالاخره او تنها کسی بود که هم بهعنوان بازیکن و هم بهعنوان مربی، قهرمان جام باشگاههای آسیا شده بود و این کم چیزی نبود. بدیهی بود خانه مشترک چنین زوجی همیشه پر از مباحث ورزشی باشد.
زوج خوشبختی که وقتی مردشان مربی تیم ملی شد، خط قرمزشان عدم فاش ترکیب تیم بود. هر گاه در شب پیش از بازیهای حساس، فریدهخانم التماس میکرد که ترکیب فردا را برام بگو، حتی از او نیز طفره میرفت و مخفی نگاهش میداشت. این عادت مسلم مربیان قدیمی ما بود که رازهای تیمی را از محرم و نامحرم پنهان کرده و معمولا به این جمله قصار پناه میبردند که: «ارنج تو قوطییه!». اینهمه حساسیت نه فقط در بازیهای ملی که در دربیها هم به اوج خود میرسید.
فریدهخانم که نای نگاه کردن بازی را نداشت همهاش توی امامزاده صالح میپلکید بلکه بازی تمام شود و شوهرش به سلامت به خانه برسد. او خود به چشم خویشتن، منصور را در یکی از دربیها دیده بود که با موهای سراسر مشکی، خانه را ترک کرد اما شب وقتی که بعد از یک باخت در دربی به خانه برگشت، تمام موهای شوهرش نقره نقره شده بود. «اینها کی سفید شدند منصور؟» قربانت بروم اینها کی یکدست سفید شد؟ انگار همین الان است که فریده خانم مینالد: «این کفن سفید اصلا به تو نمیآید منصور». انگار همین الان است که کاملا فروریخته است. به قول خودش: تازه میفهمم اینکه میگویند آدم نمیتواند روی پای خودش بایستد یعنی چه.
پنج: فریدهخانم عواقب و تلفات شکست در فوتبال را میدانست. مافیابازیها و ناجوانمردیهای مستتر در آنها را دیده بود. هنوز خودش تازه بسکتبال را در تاج شروع کرده بود که داستان ششتایی شدن آبیها پیش آمد. او خود آن روز در اوج نوجوانی (۱۴ یا ۱۵سالگی) با دوستان و بزرگترهای خانواده در استادیوم بود و همگی تا خود صبح بهخاطر آن ششتا گل خورده گریستند. آن روزها هنوز با منصور ازدواج نکرده بود. اگرچه منصور در آن بازی بیرحمانه ششتاییها مصدوم بود و هرگز نمیتوانست جزو شکستخوردگان مضحک آن سال سیاه قلمداد شود.
اما شکستن و فروریختنش را آن شب هم به چشم دیده بود. داستان این فروریختنها اما با احوالات بعد از پیروزی در دربی توفیر داشت. مثل آن روزی که تیم منصور دربی را برد و او وقتی شب به خانه برگشت پسرش علی (شش سال) و دخترش عسل (سهساله) را از فرط شادی چنان به هوا انداخت که سرشان خورد به دیوار و خونین و مالین شد. در روزهایی که فریده خانم در لابی بیمارستان ایرانمهر به انتظار شفای عاجل منصورش مینشست او نیز گیسوانش مثل شبهای شکست منصور، نقره خالص میشد.



