روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: من باید در عهد مادرشاهی و مادرسالاری به دنیا میآمدم. مثلا در عهد ملکه مقتدر سبا که به زنان خود حق داده بودند شوهر برای خود بخرند. یا حتی زنان مصر قدیم که در قبالهشان اطاعت کامل مرد از زن قید شده بود. یا در عصر زنان جنگجوی آمازون که اسکندر هم از جنگیدن با آنها احتراز داشت دیگر ببین چه خبر بود. آنها زنانی به شدت کینهتوز نسبت به مردان بودند که تند تند به حکومت مردان حمله میکردند و آنها را بیدریغ میکشتند و دلشان سر جایش برمیگشت.
(نوش جانشان باد!) یا در مصر باستان که هر مردی وارد خانه خود میشد مجبور بود سروری و سالاری بیرونی خود را کنار بگذارد و بنده زرخرید زن خویش باشد. ماشاالله هزار ماشاالله به این همه صفت. مردانی که مجبور بودند عینهو خود بنده دستمزد خود را بیآنکه دخل و تصرفی در آن بکنند به بانوی خود بخشیده و زنانشان مختار بودند آن پول را هرگونه که دلشان میخواهد و عشقشان میکشد، بدون مشورت با همسران خود خرج کنند. خداوند سایهشان را از روی زمین کم نکند. سایه ما را کم کرد اشکالی ندارد.
دو: اما در تاریخ معاصر ایران نیز من زنانی خودساخته و خودآموخته بودند که در تاریکترین روزهای تاریخ درخشیدند و کم نیاوردند. زنانی که حتی در روزگارانی که مدرسه رفتن برای پسران نیز نوعی کفران محسوب میشد آنها برای چاپ نشریهای زنانه، دل به دریا میزدند. نشریهای مثل جهان زنان متعلق به آفاقخانوم که در صفحه فهرستش مینوشتند «برای کسی که بتواند یک غلط املایی انشایی، علمی یا تاریخی در مندرجات نشریه بیابد جایزه اهدا میگردد.
برای هر غلط تاریخی و علمی، یک پنج هزاری طلا و برای هر غلط املایی و انشایی یک دوهزاری طلا». من نه تنها میتوانستم غلام زرخرید زنان عصر مادرسالاری باشم که حتی دوست میداشتم غلام خانهزاد خانم زندخت شیرازی موسس نشریه دختران ایران باشم. هرگاه که از خیابان فردوسی کوچه مستشارالدوله رد میشدم نگاهی به بالاخانه او میانداختم که صد سال پیش اتاقکی در آن اجاره کرده بود و با پریشانحواسی به روزگار کبود زنان عصر خود مینگریست. زنی خودساخته که بینیاز به شوی و اخوی و ابوی، مجله خود را منتشر میکرد و از حقوق همجنسانش تا آخرین نفس، دفاع.
زنانی متعلق به سده پیش که برای نشر مجله و برپایی کلاس اکابر برای زنان و دختران بیسواد و برگزاری نمایش خانگی، خانه و کاشانهشان غارت میشد. وقتی شکایت به حاج آقا جمال واعظ مسجد تُرکها میبردند که مگر گناهمان چیست که این شکلی چزانده میشویم آقاجمال به آنها حکم میکرد که بروید توی خانهتان بنشینید و جوراب ببافید و بفروشید و خمساش را به من بدهید و با بقیه پولش به مکه بروید. البت که در همان زمانه نیز مجتهدی چون آقامیرزا جواد هم بود که تازه از عراق عجم به کشور برگشته بود و در دلداری از همین زنان آزادیخواه و وطندوست میگفت:«زنان قشون خدا هستند. زنان قشون خدا هستند.»
سه: زنانی نوگرا که حتی اجازه نداشتند در گوشه یک مراسم عروسی، تیارت خانگی برگزار کنند تا مادام ترمان ارمنی در آن هنرنمایی کند و خاتونها اندکی در جمع خود خوش باشند. آن روزها که آمد و شدها در شبهنگام قدغن بود و چنانچه کسی اسم شب را نمیدانست از دست شبگردها و گذرچیها امان نداشت.شبگردها داد میزدند «گَلَن کیم؟» (کیست دارد میآید) و باید اسم شب را میگفتی وگرنه سر و کارت با محبسخانه بود.
زنانی که در سنه سال ۱۳۰۰ نشریه عالم نسوان را منتشر میساختند و در مغازه انصاف متعلق به حاجبابا میفروختند. زنانی که مانیفستشان این بیت از یک شاعر لاادری بود که «در مملکتی که زن حقیر است- شک نیست که مرد آن فقیر است». روزگارانی به شدت تلخ و بسته که وقتی دخترها به فکر باسواد شدن میافتادند گلنگدنها و گلولهها به سمتشان نشانهگیری میشد و با این اتهام مواجه میشدند که «شماها اگر باسواد شوید برای پسرها نامه عاشقانه مینویسید.»
حتی پدر فخرآفاق خانوم نیز وقتی فهمید دخترش در مدرسه دوشیزگان وطن تحصیل میکند به او توپید که اگر بشنوم پا به جلسه امتحان گذاشتهای با اینکه یگانه دخترم هستی ولی با یک گلوله خلاصت میکنم. آن روزها که مجله «زبان زنان» متعلق به خانم دولتآبادی که با دو هزار تیراژ منتشر میشد به خاطر یک مقاله نیمچه انتقادی توقیف شد و رئیس شهربانی به او نهیب زد که خانم شما صدسال زود به دنیا آمدی و او در جوابشان کم نیاورد «آقا من صدسال دیر به دنیا آمدم چون اگر در قرن پیش متولد شده بودم نمیگذاشتم زنان در زنجیر شما مردان اسیر باشند.»
چهار: به همان اندازه که زنان خودساخته و خودآموخته در این سرزمین پر از عجایب و غرایب کم نبودند، خاتونهایی نیز بودند که مجبور بودند زیر سیطره مردان خود به اهدافشان برسند. لابد داستان مستر ریشارد معلم مدرسه دارالفنون در خاطرتان هست که به دختر کُرد ایرانی دل باخته و او را از پدرومادرش به زنی برده بود. مستر نمیخواست زنش را در مطبخ و اندرونی بپوساند پس به سرش زده بود که گاهی لباس مردانه تنش کند و او را با خود به بیرون ببرد تا اینکه یک روز مهترش عباسآقا این راز را فاش ساخت و آنچنان غوغایی در تهران به پا شد که تا یک قدمی قطع روابط سیاسی ایران و فرانسه پیش رفت و ریشارد به دین اسلام روی آورد و نام خود را موسیالرضا گذاشت و در حرم شاهعبدالعظیم به تحصن نشست. کجای کاری برادر؟
پنج: رقیهخانم چهرهآزاد را که دیگر قشنگ میشناسید. از نسل زنانی شجاعدل و هنرمند که سینما و تئاتر مملکت را روی دوشهای نحیف خود به امروز رساندند. او با اینکه همیشه برای بازی در گروه خیرخواه و ملکآرا از همسرش اجازه میگرفت، اما یک روز رسید که در شب آخر نمایش، تا سرحد مرگ رفت. وقتی که نمایشنامهنویسان در پشتصحنه برایش خبر آوردند که بیرون سالن، ملت جمع شدهاند تا قیمهقیمهات کنند. آن شب رقیهخانم از شدت ترس تا صبح تب و لرز کرد.
حالا بازی در تئاتر هیچ، که حتی حق عکس برداشتن هم نداشتند. خانم چهرهآزاد تعریف میکند که در سال ۱۳۰۹ که به اتفاق مادر و خواهرش برای عکس انداختن به عکاسی لالهزار رفته بودند توسط پاسبانی به کلانتری جلب و بعد از کلی التماس و سپردن التزام، آزاد شدند. خانم چهرهآزاد بعدها در مصاحبهای با اطلاعات گفته بود «حتی کوتاه کردن مو نیز برای زنان جرم بود» و همشاگردیهایش او را یکبار در مدرسه کتک زدهاند که «مگر ارمنی شدهای که موهایت را کوتاه کردهای؟»
شش: با این همه قصه و روایت، البته برای من مظهر زن خودساخته در شمایل زنی باصفت به نام منیر مهران ظهور مییابد. روزنامهنگار پختهای که در اوایل دهه ۲۰ با نام «میم-فضیلت» مطلب مینوشت و نثری محکم و منطقی داشت. آن سالها نه تنها عکس انداختن زنان که ورزشینویسیشان نیز مصیبت بود. بانوی ورزشینویس ایرانی پس از مرگ همسرش منوچهر مهران در سال سیاه ۱۳۲۶، در جایگاه مدیر باشگاه نیرو و راستی نشست و مجله فرهنگی ـ ورزشی نیرو و راستی را تا ۱۳۳۰ منتشر کرد. نیرو و راستی کلوپی بود که بسیاری از قهرمانان بنام ایران در المپیکهای لندن (۱۹۴۸) و هلسینکی (۱۹۵۲) و نیز اولین نسل نویسندگان استخواندار ورزشی ایران از زیر شنل آن بیرون آمدند.
منیر مهران نه تنها نخستین زن باشگاهدار ایرانی که در نقش اولین مترجم داستانی، کتابهای بسیار معتبری را ترجمه کرد و هنگامی که در دوم آذرماه سال ۱۳۸۳ در پاریس درگذشت هیچکس از مرگش خبردار نشد. ترجمههای منیرخانم از ادبیات داستانی فرانسه و روسیه گاهی به چاپهای سیزدهم و چهاردهم میرسید و نسلهایی را عاقبت بهخیر میکرد. خانم مهران باشگاهش را نه تنها تبدیل به پاتوق و پرورشگاه قهرمانان بزرگ ایران بلکه به محل تبادل افکار نویسندگان و مترجمین گرانسنگی چون محمدجعفر محجوب و محمود تفضلی تا دکتر آریانپور (مولف کتابهای جامعهشناسی و فلسفی) کرده بود.
زنی دلیر، چالاک، متین و موقر که وقتی ترجمه کتاب «کلبه عمو تم» اش برنده جایزه اول ترجمه سال در کشور شد خود آنقدر فروتن و بینیاز بود که حتی در مراسم حضور نیافت. او از گرفتن مبلغ ۵۰۰ تومان جایزه نیز امساک ورزید و گفت «من برای جایزه و نمایش، کتاب ترجمه نکردم. میخواستم خدمتی به فرهنگ کشورم بکنم، نه اینکه نامم را سر زبانها بیاندازم.» خانم مهران بعدها کتابهای «فن ورزش» را تالیف و انتشارات امیرکبیر به چاپ رساند. او سپس اثری به نام «ما و فرزندان ما» ترجمه و برای چاپ به انتشارات امیرکبیر سپرد.
بعدترها کتاب «رانده شده» اثر المار گرین و «انسان گرسنه» و «انسانها و خرچنگها» اثر ژوزوئه دوکاسترو را ترجمه کرد و باز در امیرکبیر به چاپ رساند. او سپس کتاب «جهان سوم و پدیده کمرشدی» اثر ایولکست، «خیالپردازی یا نابودی» اثر رنه دومن، «سرگشته راه حق» اثر نیکوس کازانتاکیس را ترجمه کرد. منیرخانم در اردیبهشت سال ۱۳۲۹ تیم بوکس گالاتاسرای ترکیه را به ایران دعوت کرد تا از راه زمینی به تهران بیایند و هنگامی که مشتزنان ایران، گالا را شکست دادند غرور در چشم همه موج میزد. او در آذر همان سال نیز تیم ملی کشتی ایتالیا را برای مسابقه با تیم نیرو و راستی به ایران دعوت کرد.
این مسابقه در سالن سیرک خیابان فردوسی مقابل بانک ملی برگزار شد و تیم ایران به رهبری آقابلور این مسابقه را برد. آن زمانها محیط ورزش کشور به حدی از لحاظ فرهنگی، دگم و عقبمانده بود که امنیتی برای قشر جوان وجود نداشت چه برسد به اینکه یک شیرزن در یک مجموعه مردسالار مدیریت کند و پاکیزگی و شعورش زبانزد باشد. من یک روز که رئیسجمهور شدم قول میدهم اسم او را بر مردانهترین خیابان تهران بگذارم و کیف کنم.



