روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | تقریبا سه سال پیاپی اتفاق افتاد. آب تُنگ را عوض کردیم، کمی غذا توی تنگ ریختیم، چراغها را خاموش کردیم، در را بستیم و بدون خداحافظی رفتیم. چند روز بعد از سفر برگشتیم. ساک و چمدانها را گذاشتیم توی اتاق خواب، مثانه از جاده برگشته را خالی کردیم، دستها را شستیم، چیزی خوردیم و تازه فهمیدیم تنگ خالی است.
تنِ سفت و خشکیده ماهی را یک متر آن طرفتر روی فرش پیدا کردیم. توی چهرهاش هیچ چیز نبود. نمیشد از صورت تیرهاش فهمید که چرا و چطور از تنگ بیرون آمده و خودش را به خشکیِ جهنمی رسانده؟ جسد ماهی را خاک نکردیم. در خوشبینانهترین حالت سپردیمش به آبی که به هیچ دریایی نمیرسید. عید سال بعد دوباره همین اتفاق افتاد و عیدی دیگر.
برمیگردم به سالها پیش. برمیگردم توی تُنگِ تَنگ ماهی و سردی آب را روی پوستم حس میکنم. ماهی آنجاست. چراغها خاموش میشوند. کلید توی قفل در میچرخد. صدای پاهای روی پلهها دور و دورتر میشود. من میمانم و ماهی. ماهی بیهیچ برنامهای در تُنگِ تنگ شنا میکند و گاهی میچسبد به دیواره شیشهای. بیرون را میبیند؟ حتماً میبیند که این طور بیحرکت خشک میشود رو به جهان خارج از تنگ. یک روز میگذرد. دو روز. سه روز.
شاید روز چهارم است که خسته میشود از این دنیای تنگِ لعنتیِ سرشار از تنهایی. میخواهد دلش را بزند به دریا. شاید آن طرف دیوار، زندگی بهتری در انتظارش باشد. ماهی تلاش میکند برای پریدن. نمیتواند. یک بار. دوبار. ده بار. چهل بار. ماهیها که اهل پریدن نیستند. اما او میخواهد بپرد. ماهی میداند که دنیا در این تنگ کوچک خلاصه نمیشود. ماهی از پشت آن دیوار شیشهای جهان را میبیند که ادامه دارد. ماهی بالاخره موفق میشود. میپرد.
آنقدر بلند که خودش هم باور نمیکند. ماهی بین فاصله تنگ تا فرش چه میبیند؟ به چه فکر میکند؟ صورت بیحالتش دچار حس هیجان و شگفتی میشود؟ ماهی فریاد میزند: «آزادی…» بعد محکم روی زمین میافتد. دمش را تکان میدهد و میبیند قادر به حرکت نیست. ماهی دور و بر را نگاه میکند. بزرگی خانه او را به وجد میآورد اما نمیتواند جلوتر برود. ماهی به وحشت میافتد. ماهی تند تند تنِ نیمه خیسش را تکان میدهد.
ماهی زیر لب میگوید: «آزادی، جانم را نگیر.» ماهی روی فرش میمیرد و من از توی تنگ نگاهش میکنم و فکر میکنم دستکم تکانی به خودش داد و تلاشی برای رهایی کرد. یک نفر توی گوشم میگوید: «و مرگ به سراغش آمد.» توی تنگ ماهی کرال پشت میروم و میگویم: «مرگ سراغ همهمان میآید. چه آن طرف و چه این طرف دیوار شیشهای.»



