روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | چند باری روی دیوار پشت باغچه دیده بودمش. هربار که نور رویش میافتاد، با سرعت میدوید و موقعیتش را عوض میکرد. از آن غریبههایی بود که به دیدنشان عادت داری. که هر بار وقتی با هم روبهرو میشوید، بیآنکه اسم هم را بدانید، لبخندی کمرنگ میزنید و سری به نشانه سلام تکان میدهید. جایش خوب بود. در فضای آزاد، کنار گیاهان و حشراتی که لابد خوراکی خوبی بودند برای شبهای دراز.
آخرینبار در حمام دیده شد. خودش بود یا یکی از همنوعانش؟ آنقدرها صمیمی نبودیم که مطمئن باشم خودش است که پشت سرویس بهداشتی پناه گرفته. چرا دنیای به آن بزرگی را رها کرده و دویده بود توی خانهای غریبه؟ نمیدانم. شاید ماجراجویی یا شاید هم حماقت. تبدیل شده بود به یکی از آن غریبههایی که حد و حدود خود را نشناخته و پایشان را از گلیمشان درازتر کردهاند. دیگر نمیشد به رویش لبخند زد و سر تکان داد.
چند روزی غیب شده بود. یا هنر اختفا را خوب بلد بود یا خوششانس بودیم و تایم رفت و آمدمان یکی نبود. دیشب دیدمش. از حمام بیرون آمده و چسبیده بود به دیوار راهرو. چهرهاش شبیه کسی بود که انگار دارد زیر لب تکرار میکند: «خواهش میکنم منو نبین، خواهش میکنم منو نبین.» دیده بودمش. متاسفانه جنگ آغاز شده بود.
نمیتوانستم اجازه بدهم با آن تن چرک و سمیاش توی خانهام قدم بزند و در مرحله آخر جنازه پختهشدهاش را توی قابلمه غذا پیدا کنم. نه. نمیتوانستم قربانی یکی از آن افسانههای هولناک مارمولکی باشم.در دو سه ثانیه اول به روشهای سریع سر به نیست کردنش فکر کردم. میتوانستم تیری توی تنش شلیک کنم یا با شمشیر بالا برده به قصد نصف کردنش جلو بروم. خبری از تفنگ و شمشیر نبود. فقط یک جفت دمپایی قهوهای بود که با حالتی تمسخرآمیز بهم پوزخند میزد و میگفت: «عزیزم جز من کسی رو نداری.» دمپایی راست میگفت.
همکار و همدست همه قتلهایم بود، محرم اسرارم بود. همکار را برداشتم اما تهدلم میدانستم شکست خواهم خورد. میدانستم مارمولکها مارمولکتر از آن هستند که بشود توی سرشان کوبید و شکارشان کرد. بدم نمیآمد شکست بخورم. بدم نمیآمد غریبه آشنا راه فرار را پیدا کند و بدود بیرون و فریاد رهایی سر دهد.
اولین ضربه را زدم. مارمولک دوان دوان مسیر را عوض کرد. دنبالش دویدم. میدویدم و همدستم تند تند روی زمین فرود میآمد و بالا میرفت. فرود میآمد و بالا میرفت. غریبه سعی کرد پشت جعبهای پناه بگیرد. جعبه را کنار کشیدم. هر دو هُل شده بودیم. با چشمهایی نگران اینور و آنور را نگاه کرد. با بیمیلی دمپایی را روی جثهاش پایین آوردم. یکبار. دوبار. جنس تنش زیر دمپایی با شکارهای قبلی فرق داشت. حس جدید و مشمئزکننده و غمانگیزی بود.
داشتم برای اولینبار کسی را میکشتم که جنازهاش مثل سوسک و عنکبوت به آسانی له و نابود نمیشد. غریبه دمش را کنده بود و من فرصت نکرده بودم به حقهاش توجه کنم تا فرصت فرار داشته باشد. کشته بودمش. چند دقیقهای بالای سر جنازه کسی که پیش از این میشناختم نشستم و نگاهش کردم. به خودش با آن چهره ناامید و محزون، به دمی که هنوز پوچ و بیهدف تکان میخورد، به آن قاب تلخ و آزاردهنده. برای اولینبار چیزی را کشته بودم که چشم داشت و دستهایش انگشت داشت و حالت ناباور صورتش میگفت: «همین؟ این بود زندگی؟»حقیقت را بخواهید هنوز غمگینم. از خودم میپرسم من با این دستها چه کردم.



