روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | همسایهها را از روی آشغالهایی که توی حیاط پرت میکنند، میشناسم. قیافههایشان را ندیدهام. نمیدانم چهکارهاند، از کجا آمدهاند یا چطور بزرگ شدهاند که هنوز اعتقادی به زیرسیگاری و سطل زباله ندارند. چندتایشان از این آشغالبریزهای همهجاییاند.
از همینهایی که معتقدند فیلتر سیگارشان به هرکسی تعلق دارد جز خودشان. از این سوءاستفادهکنندههای خودخواهی که سیگار را تا جاییکه دود کند، میخواهند، بعد از پنجره پرتش میکنند بیرون و هیچوقت مسئولیت آن تهمانده قدکوتاه حالا بیمصرف را بهعهده نمیگیرند. از این غارنشینهای ارتقانیافتهای که میگویند «من میریزم، شما جمع کنید. نکردید هم نکردید. مهم این است که خانه و ماشین من پاک باشد».
از اینهایی که بیشک در زندگی شخصیشان هم همینقدر بیمسئولیت و چرک ذاتیاند و تندتند ویترین را دستمال میکشند و برق میاندازند اما خدا میداند زیر فرش و لای دندان و انگشتهایشان چهخبر است. تکلیف اینها مشخص است؛ بیشعورند.نوع دوم، آشغالبریزهای خَیر هستند.
همانهایی که تهمانده غذایشان را از پنجره پایین میریزند تا شکم پرندهها را سیر کنند. درست است که میتوانند رستوران پرندهای را در بالکن خانه خود برپا کنند، اما نمیکنند. ترجیح میدهند پاتوق پرنده و خورد و خوراک و آثار محتویات بازگشت خورده شکمش جای دیگری باشد؛ مثلا جلوی پنجره هرکس دیگری جز خودشان. تکلیف اینها هم مشخص است؛ از دور خوشقلباند و از نزدیک خودخواه و بیفکر.
اما دسته سوم عجیبترین است. چندبار لای برگها، گوشپاکن و یک گلوله عظیم موی درهم گرهخورده پیدا کردم. یعنی در ذهن آن انسان چه گذشته؟ درحالیکه میتوانسته از امکانات تمدن استفاده کند و آشغالهای بدمنظرهاش را توی کیسهای بیاندازد و آن را راهی گلوی شوتینگ زباله کند، آن را در زاویهای دیگر شوت کرده.
احتمالا طرف در حالیکه انگشتش را به ناحیه سفید و کچل روی سر میکشیده گفته: «خب… مو! همهچیز بین ما تمومه. بهتره برای همیشه از اینجا بری. برو و برای خودت خانواده جدیدی پیدا کن.» بعد تا کمر از پنجره خم شده بیرون و توپ مویی را مثل نارنجک پرت کرده توی حیاط. چرا؟ واقعا یک نفر بگوید چرا؟! کاش میشد کلید شهر را از عدهای گرفت و آنها را به غار برگرداند. غاری مملو از زبالههای شخصیای که دیگران مسئول جمعکردنش نیستند.



