روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا، هفته گذشته یکی از دوستان به دلیل مشکلات گوارشی، مجبور به عمل جراحی سبکی شده بود. قرار بر این بود که صبح، عمل شود و من هم بعد از ظهر به ملاقاتش بروم. ظهر نشده بود که همسرِ دوستِ بیمارم تماس گرفت. آنچنان گریهای میکرد که متوجه نمیشدم چی میگه و فکر کردم که دوستِ عزیز و بیمار، به دیدارِ حق شتافته. ناباورانه گفتم:
- « رفت؟… تموم کرد؟… اینکه با پاهای خودش رفت بیمارستان… ای روزگااار…»
در گریههای همسر دوستم که با جیغ همراه بود، ناسزاهایی هم شنیده میشد که در اون لحظات، از نظر من عادی بود. بالاخره، روزگار، بد تا کرده بود باهاش. طرف تا دیروز صاف صاف راه میرفته و امروز، زن و زندگیرو ول کرده و رفته سینه قبرستون. حق داره اینقدر فحش بده…
جیغ و فغان، لحظه به لحظه بیشتر میشد. با چشمانی نمناک، گوش میکردم و همسرِ اون بزرگوار هم جیغ میکشید و زمین و زمان را مورد عنایت ویژه قرار میداد.
یواش یواش احساس کردم که ناسزاها به آن عزیزِ تازه در گذشته حواله میشه. همانطور که با سرِ آستین، اشکهامو پاک میکردم، متوجه جملات جدیدی در میانِ هوارها شدم. جملاتی از قبیلِ:- « ای کاش خبرش اومده بود»… « دعا کن تو همون بیمارستان تموم کنه. بیاد بیرون که خودم میکشمش…»… « حیف از جوونیِ من…» … « پاشو بیا لشِشرو جمع کن، من که رفتم » و …از شوک اول خارج و به شوک دوم ورود کردم:
- « ببخشید. یه چیزیرو اول به من بگین… زندهس؟» / «آره باباااا… این مگه تا حلوای منرو نخوره، ول میکنه؟… پاشو بیا جمعش کن… من رفتم که تکلیفمرو روشن کنم.»اقوامِ دور و نزدیک و حاضرین و غایبینِ دوستِ من رو به نوبت، شستوشویِ کاملی داد و بعد از پهن کردنشان در سینهکشِ آفتاب، تَق، گوشیرو قطع کرد…گیج و منگ از اتفاقات ۱۰ دقیقه گذشته، راهی بیمارستان شدم. از ایستگاه پرستاری که سراغ دوستم را گرفتم، پرستار دچار حمله عصبی شد:
- « اوه اوه… اوه اوه…شما چه نسبتی باهاش دارین؟» / « من دوستشم… چی شده؟» / « والا خانمش، بیمارستانرو گذاشته بود رو سرش… از حراست اومدن و بیرونشون کردن. میخواست همینجا شوهرشو بکشه.»/ « وای… چرا؟…» / « ظاهرا از اتاق عمل که بیرون اومدن، هنوز آثار بیهوشیرو داشتن و همسرشون رو به یک اسم دیگهای صدا کردن و یه چیزایی گفتن که… » / « نه بابا… بدبخت اصلا اهل این حرفها نیست…»…
خلاصه رفتم بالا سر دوست مجروح و بیمارم که دنیا بر سرش آوار شده بود.تا منو دید گفت: - « بابا این به خدا یه چیزیش میشه… من دارم از درد به خودم میپیچم، میگه منو با کی عوضی گرفتی…» ناله میکرد و نمیدونست به کدوم دردش برسه که پرستار اومد و گفت آقای دکتر با همراهِ بیمار کار دارن… - « خسته نباشین جناب دکتر… در خدمتم…» / « این نسخهرو براشون تهیه کنید… فقط اینکه ناچاریم هفته آینده یک عمل کوچیک دیگه، مجدد انجام بدیم…»
خبر رو که به همسر دوستِ بیمار و مجروحم دادم، گفت: « اِ؟… اومدم.» جوری گفت « اومدم » که بند دلم پاره شد… خبر« اومدم » در بیمارستان پیچید و همه در حال آمادهباش قرار گرفتند. من و پرستارها و دوستان حراست، همگی یه چشممون به مریض بود و یه چشممون به درِ ورودی. دوستم هم که خودش رو زد به بیهوشیِ کامل و فقط هرازگاهی یه نالهای میکرد و اسم همسرشرو میگفت، بلکه جبران مافات بشه…
برخلاف تصور، همسر دوست مجروحم، در آرامش کامل بود و خیلی هم عذرخواهی کرد. ظاهرا در این هفتهای که تا عمل بعدی در خانه، بستری شده بود هم همه چیز در صلح و صفا بوده و همسرِ دلسوزش، یک ثانیه هم تنهایش نگذاشته…شبِ قبل از عملِ دوم، دوستم از داخل دستشویی،باهام تماس گرفت :
- « صبح بیا بیمارستان…از پشت در اتاق عمل، جُم نخور… منو که آوردن بیرون، حواست بهم باشه» / « به چیت حواسم باشه؟» / «به زبونم» / « تو که جای دیگهایرو داری عمل میکنی.» / «حواست باشه هذیون نگم که این دفعه دیگه بیبرو برگرد میکُشه… بیخود نبود مهربون شده بود… برنامه داره برام.»
صبحِ روز بعد، عمل که تمام شد، همسر گرامی با لیستی از سوالات، بالا سرش ظاهر شد… دوستِ من هم که ظاهرا هفته گذشته را در کابوس گذرانده بود، این دفعه فقط اسم منرو صدا میزد: - « مواظبی؟… مواظبی؟… نکُشه…»…



