روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا… من در طولِ عمر پر بارم، دو بار توفیقِ این را داشته‌ام که در کفِ خیابان، از نزدیک با دوستانِ جیب‌بر و زورگیر که هر از گاهی هم زحمت‌کشان نیروی انتظامی، فوج فوج‌شان را دستگیر می‌کنند، حشر و نشری داشته باشم و از لحاظ اقتصادی، آنچه که در توانِ اندکم بوده، تقدیم‌شان کنم… ایشالا که راضی بوده باشند… بالاخره دستِ ما هم تنگه و همین از دستمون بر میاد دیگه…

دفعه اول که این موهبت نصیبم شد، حدود ۲۰ سال پیش بود… به رسمِ آن زمان‌ها و مقتضیاتِ آن سنین، مثلا کلاسِ «‌کونگ‌فو» هم می‌رفتم… البته فقط روی تابلوی باشگاه زده بود «‌آموزش کونگ‌فو». ولی بعد‌ها فهمیدیم اون چَک و لگد‌هایی که ما پرتاب می‌کردیم و فریادهایی که می‌کشیدیم، خیلی هم حساب کتابی نداشته. ولی چون لباس مشکی تنمون می‌کردیم، بهش می‌گفتند «‌کونگ‌فو»…

خلاصه در همان دوران، در یک خیابانِ نه‌چندان خلوتی در نزدیکی باشگاه، در حالِ راه رفتن بودم که بر اثرِ اصابت جسمی سنگین به پشتِ سرم، به مانندِ کتلت که در ماهیتابه می‌اندازند، پهنِ زمین شدم… بعد از چند ثانیه که توانستم به کمک آموزش‌های جدی و سختی که دیده بودم، بر خود مسلط شوم، متوجه شدم دو عدد تنه درخت که لباسِ انسان بر تن کرده بودند، در پشت سرم ایستاده‌اند… دوستان، خیلی اهلِ آداب معاشرت و مصاحبت نبودند ظاهرا… فقط یکیشون، یک حرکتی با دست انجام داد که در علمِ زبان بدن، بدین معناست که‌:
- «‌هر چی تو جیبته رد کن بیاد…»

بدون اینکه جرات کنم از کف خیابان بلند شوم، مقدار ناقابلی داشتم که دودستی تقدیم کردم… فکر کنم تو دلشون تشکر کردند البته… ولی لِسانی، نه… همینجور هم قدم‌زنان رفتند… عابرین هم که ظاهرا صحنه‌ای عادی و روزانه را تماشا می‌کردند، با خونسردی، به زندگانی خود ادامه دادند…

بعد از اینکه مطمئن شدم به‌اندازه کافی دور شده‌اند، تا خانه را یک نفس دویدم… البته به‌خاطر تمرینات خیلی خشن و فشرده‌ام در کلاس «‌کونگ‌فو»، اصلا نفس کم نیاوردم. به محض ورود به منزل با یک پارچ آب قند به زیر پتو رفتم و تا چند روز، تمایلی به خروج از آن وضعیت نداشتم…

افتخار دیدار با این قشر محترم، دیگر نصیبم نشد تا همین دیروز…اینکه همیشه عرض می‌کنم همه‌چیز عوض شده و سطح فرهنگی، خیلی بالا رفته، حرفی کتره‌ای نیست… مطالعه شده‌س…اتفاقا باز هم در خیابانی نه‌چندان خلوت در حال قدم زدن بودم که یک موتور کنارم ایستاد و دو نفر بر آن سوار بودند… خیلی هم ریز جثه بودند تصادفا‌… فکر کردم می‌خواهند آدرس بپرسند…

- «‌آقا سلام…»/ «سلام… جانم؟…»/ «لطف کن اون ساعت و موبایلت رو بده…»قبل از اینکه متوجه شوم منظورشان دقیقا چیه، نفر عقبی، یک وسیله‌ای را از زیر کاپشن به‌هم نشان داد که فکر می‌کنم برای کندنِ پوست گوریل استفاده می‌شد… ظاهرا نام این وسیله، «‌قمه» است که در سایزها و انواع مختلف در بازار موجود می‌باشد و موارد مصرفش هم در موقعیت‌های این‌چنینی می‌باشد…
- «بله حتما… بفرمایین…»/ «ممنون… راضی باشیا داداش…»

بعد از اینکه مطمئن شدند که راضی‌ام و از ته‌دل حلال کرده‌ام، به مسیر خود ادامه دادند…خب، البته بعضی‌چیزها هیچ‌وقت عوض نمیشه… مثلا خود من… دقیقا مثل همان روزهای شیرین جوانی و کلاس «‌کونگ‌فو»، به همراه یک پارچ آب قند، چپیده‌ام زیر پتو و بعید هم می‌دونم حالا حالاها بیرون بیام…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.