روزنامه هفت صبح، احسان رضایی| می‌گویند نقشه اسب چوبی برای اولیس بود. اولیس با این حقه شهر اسطوره‌ای تروا را ویران کرد و مجازات این کار، نرسیدن به خانه و وطن خودش بود. او ۱۰ سال در دریاهای جهان سرگردان ماند و لغت نوستالژی همینجا اختراع شد؛ لغتی با معنای «رنج بازگشت» و در توصیف حال کسی که می‌خواهد برگردد، اما نمی‌تواند. هی تلاش می‌کند و هی به در بسته می‌خورد.
همه نویسنده‌هایی که درباره نوستالژی‌هایشان می‌نویسند، تقریبا همین حال اولیس افسانه را دارند. می‌دانند که نمی‌توانند به آن به قول مولانا «خوش حال‌ها» برگردند، اما باز هم تلاش خودشان را می‌کنند.

برگشتن به دنیای کودکی، کنار عزیزان درگذشته یا شهر قدیمی زادگاه یا آرزوهایی از این قبیل، غیرممکن است. اما شاید بشود با نوشتن، با توصیف، ذره‌ای از لذت آن ایام را دوباره زنده کرد. آنها درباره خاطراتشان حرف می‌زنند و آرزو دارند که کلمه آن قدرت جادویی را داشته باشد که گذشتگان وعده‌اش کرده‌اند. فرقش این است که بعضی‌ها بلد نیستند این ذات جادویی را به دست بیاورند و چیزی نقل می‌کنند که نمی‌شود با آن ارتباط برقرار کرد، اما عده معدودی هم هستند که طوری تعریف می‌کنند که نه فقط خودشان، که دیگران هم در لذت آن خاطره سهیم بشوند و با «رنج بازگشت» نویسنده، همراه.

پرویز دوایی به همان دسته کوچک‌تر تعلق دارد. به گروهی که وقتی از چیزی تعریف می‌کنند، طوری تعریف می‌کنند که آدم از غصه ندیدن و نشناختن آن چیز، دلش می‌خواهد دق کند. من از همان اولین باری که پرویز دوایی را کشف کردم، همین حس را داشتم. اولین بار در مجله «فیلم» بود و بعد هم در کتاب‌هایش که یکی یکی پیدا کردم و خریدم و داخل کتابخانه‌ام، در ردیف کارهایی که خیلی دوستشان دارم چیدم. کتاب‌های زیادی دارد:از «بازگشت یکه‌سوار» که خاطرات سینمار فتنش در تهران قدیمی است تا مجموعه داستان-خاطره‌هایش (مثل «باغ»، «ایستاگاه آبشار»، «بلوار دل‌های شکسته») و حتی نامه‌هایی که از پراگ به تهران می‌فرستد (مثل «درخت ارغوان»، «به خاطر باران»، «خیابان شکرچیان»).

اما همه این نوشته‌ها و کتاب‌ها، یک نکته و یک حال مشترک دارند. خودتان این یک توصیف را از او ببینید:«صورتش شبیه هیچ صورت دیگری که الان، اینجا دور و برم را که نگاه می‌کنم نشسته‌اند نبود. صورت‌های حریصِ شادِ بی‌علاقه خسته گرم صحبت و خنده. گرم کارهای عادی. صورتش یک تشخصی داشت، مثل اینکه به صدای زنگ‌های دوری گوش بدهد. یک جوری جدا بود از زمان بلافصل و لبخند آرام و آرام‌بخشی سایه‌ای بود در گوشه لب‌هایش. انگار که در کار یک شیدایی پنهانی باشد، این‌طور که گاهی با بی‌قراری‌ای حرکت تندی به سرش می‌داد، جوری که زمانه برایش تنگ شده باشد.» (از کتاب «سبزپری»)

خواندید؟ طوری کلمات را انتخاب کرده، طوری صفات مختلف را کنار هم چیده، طوری تتابع اضافات را (که معمولا از عیب‌های سخن شمرده می‌شود) به خدمت گرفته که بعد از خواندن احساس می‌کنیم انگار ما هم صاحب چهره را می‌شناسیم و در این قضاوت‌ها با نویسنده هم‌نظر هستیم. نکته‌اش، گمان می‌کنم اینجاست که او چیزهای خوب و خوشایند را تعریف می‌کند. نه اینکه از قصد بدی‌ها را از ما قایم کرده باشد. نه، کلا نگاهش این‌طوری است که توی هر چیزی، بگردد و یک ذره خوبی پیدا کند.

همینجا ببینید، می‌شد بگویی طرف تیک عصبی داشته و هر چند دقیقه یک بار سرش را یک‌وری تکان می‌داده. اما دوایی به جای اینکه طرف را مریض نشان بدهد، از حرکت سرش تعبیر کرده به اینکه انگار دنیا برایش کوچک بود. این حرفی است که آن آدم‌هایی رنج بازگشت را به خود همواره نکرده‌اند، هرگز درک نمی‌کنند.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.