روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| در سالهای پایانی جنگ، مطبوعات ایران تحت سیطره دو غول پرتیراژ- کیهان و اطلاعات- قرار داشت که هر کدام در زیرمجموعه خود چندین مجله هفتگی و ماهانه را برای سلایق مختلف تدارک میدیدند تا در روزگار بیرسانه آن دوران، بتوانند وظیفه اطلاعرسانی و ارتقای معلومات روزِ ایرانیان را بر عهده داشته باشند. روزنامه اطلاعات مجلاتی چون دنیای ورزش، جوانان امروز، اطلاعات هفتگی و… را منتشر میکرد و از آنسو کیهان، زن روز، کیهان ورزشی، کیهان بچهها، کیهان فرهنگی و… را! یکی از نقاط تمایزشان، جنس کاغذهای روغنی و براق موسسه اطلاعات در مقایسه با مجلات کاهی موسسه کیهان بود.
رقابت اصلی این دو موسسه شنبهها ظهور و بروز یافت که دو مجله ورزشی پرتیراژ، با آخرین خبرهای ورزشی روی پیشخوان دکه میرفت تا هواداران ورزش بهخصوص فوتبال را سیراب کنند و در این میان هر چقدر عکسهای با کیفیت و خبرهای متنوع دنیای ورزش به چشم میآمد، تحلیلهای دیگرگونه و مصاحبههای جذاب و کاریکاتورهای کیهان ورزشی مورد استقبال قرار میگرفت. اما در این میان- و در روزگاری که نوشتن اسم نویسنده بر بالای مطلب چندان متداول نبود- یک اسم و یک ادبیات جادویی در صفحات کیهان ورزشی خودنمایی میکرد که منحصر بهفرد بود، شبیه هیچکس نبود جز خودش، کلماتی که با دقت و مینیاتورگونه کنار هم چیده میشدند و خواندنش آدم را به خلسه میبرد.
گاهی چنان آکنده از ذوق میشد که آدم دلش میخواست برود و نویسندهاش را پیدا کند و بوسهای اساسی بر قلمش بزند. گاه چنان دلانگیز، لطیف و رشکبرانگیز چون قاصدکی رها شده از دست نسیم آخر تابستان، گاه نغز و شیرین همچون نان خامهای و گاه مردافکن، آنچنان که بغض راه گریه را ببندد و گریه راه تماشا را! یواش یواش اسم «ابراهیم افشار» در ذهن حک میشد و میخواستی هرچه که نوشته را با ولع تمام بخوانی! او چون جادوگری بود با کلام، که میتوانست شرح بازی یک مسابقه باشگاهی را در حد یک داستان کوتاه جذاب بالا ببرد و تو غرق شوی در توصیفاتش و ندانی که آیا آن مسابقه فوتبال زیباتر بود یا گزارش افشار؟
گزارشهایی که بعدها اسم ضد گزارش به خود گرفت و حاوی هر نکته طنز و جدیای در طول گزارش بود الا خود متن بازی! مصاحبههایی که تبدیل میشد به یک بازجویی محترمانه و روانکاوانه که بیشتر بهدنبال دلایل و ریشههای قهرمانی بود تا خود قهرمان! برای او عظمت فلاشهای کورکننده دوربین در هنگام به گردن آویختن مدال کمتر ارزش داشت تا خاطرات کودکیهای جامانده قهرمان امروز در بیغولههای تنگدستی، فقر و تباهی و با پای برهنه و شکم گرسنه بهدنبال یک توپ پلاستیکی دویدن!
کمی بعد که همزمان با جام جهانی ۹۰ ویژهنامه روزانه کیهان ورزشی را با کمترین امکانات روانه دکه کردند، مشخص شد که ابراهیم بهخودی خود یک ستون قابل اتکا برای یک روزنامه است که میتواند تا دم دمای صبح بیدار باشد و بعد از اتمام بازیهای شبانه، نابترین حواشی را از جام ۹۰ با قلم جادوییاش بیافریند از دیوانه بازیهای هیگوئیتا بنویسد و شیطنتهای دیهگو و تفپراکنی ریکارد و فولر! انگار یواش یواش عاشقش شده بودم!
لید مصاحبهای که برای علی دایی نوآمده نوشته بود را هزار بار خواندم با تیتر «رفت گریه کند دیگر...!» هرچه میخواندم سیر نمیشدم. از وقتی که فهمیده بودم تبریزی است بیشتر مهرش به دلم افتاده بود. بهخصوص از اسم مستعارش (تورک اوغلان) لذت میبردم و از تکههای ترکیای که در نوشتههایش استفاده میکرد و ارجاع میداد به ترانهها و تصنیفهای سرزمین مادری! اوایل دهه هفتاد رفتهرفته همکاریاش با کیهان ورزشی کمتر و کمتر شد.
تا اینکه حول و حوش سال ۷۳ کاملا از کیهان بیرون آمد تا چشممان به راهش بماند و موهایمان سفید شود و بهدنبال گلی باشیم برای استشمام بویش! دیگر همه اطرافیان اسمش را شنیده بودند و میدانستند که مجنون شدهام! یک مجنون بی لیلی که حالا نمیداند سر کدام کوی و برزن بایستد! کجا بخوابد که رویای او رهایش کند؟! هرچه بیشتر گشتیم کمتر یافتیم و برگشتیم به نقطه صفر و مرور خاطرات گذشته و تورقهای بیپایان مجلات قبلی و رونویسی از متنهایش!
سه چهار سال بعد که دانشجویی در تبریز بودم هر روز درختان مجلات و روزنامهها میوههای زیادی میدادند که هیچ کدامشان طعم قلم ابراهیم را نمیداد تا اینکه مجله ایران جوان بهصورت تصادفی در یک کتابخانه به تورم خورد و فهمیدم ای دل غافل! چقدر آدرس را عوضی رفتهام؟ و یار هم اینجاست! گزارش- قصه «دختر جهنم» را که خواندم نابود شدم، اساسی منگ شده بودم! دوباره، سهباره و چند باره خواندم و هر بار کاسهای اشک بدرقه راه بود! آنروزها هنوز «سوری»، وامانده یک عشق بیسرانجام را نمیشناختم ولی استاد چه کرده بود با دل خونین ما که «گلی» مصورش، از خود سوری به سوری شبیهتر بود. هر هفته منتظر پنجشنبهها بودیم و صفحه «کاملاً جدی» استاد و البته یک گزارشی، قصهای، مصاحبهای چیزی هم برخی موارد تنگ مطالب بود. یواش یواش دلم میخواست ببینمش و بگویم حکایت شبهای جدایی!
در روزگار سلطنت روزنامههای ورزشی، یکی از آنها ستونی داشت هر روزه، با اسم مستعار، که بعد از یکی دو ماه و دقت در نثر خاص و چینش کلمات فهمیدم نویسندهاش کسی نیست جز استادِ خودم! کسی که ندیده و نشنیده ما را آواره دیار کلام کرده. بعد از چند روز کلنجار رفتن با خود شماره دفتر روزنامه را گرفتم و گفتم که میخواهم با نویسنده ستون فلان صحبت کنم. بعد از چند بار دست به سر کردن، اسم آقای رئیسی را دادند و گفتند در فلان ساعت تماس بگیر تا ایشان راهنمایی کنند.
در زمان موعود زنگ زدم. آقای رئیسی گفت: تو مگر میدانی نویسنده آن ستون کیست؟ گفتم: بله، آقای افشار! گفت: «از کجا میدانی؟» گفتم که چند ماه در تکتک کلمات و جملاتش دقت کردهام و فقط میتواند مال ایشان باشد. گفت: «چیکار داری با ایشان؟» گفتم: هیچ، فقط میخواهم صدایش را بشنوم! قول گرفت که مزاحماش نشوم و بعد از هماهنگی با خودشان شماره منزل ایشان را داد. انگار نصف دنیا را فتح کرده بودم. هیچگاه به این فکر نکرده بودم که قرار است چه بگویم؟ اصلا چرا باید ایشان پاسخگوی تکتک خوانندههایشان باشند؟
شب هنگام با ترس و لرز شماره را گرفتم. خانمشان گوشی را برداشت بریده بریده و جویده جویده گفتم «آقای افشار را میخواهم!» لحظاتی بعد قلبم در آستانه ایستادن بود. گلویم خشک شده بود. جوانی ۲۳ ساله و نویسندهای که ۱۵ سال است با کلمه به کلمه آثارش زندگی کردهام. آنقدر صمیمانه و بیتکلف و به زبان مادری شروع کرد که یکهو دیدم ۴۵ دقیقه است یک ریز حرف میزنیم یا شاید بهتر است بگویم ایشان حرف میزنند و من با دستانی عرقکرده سراپا گوشام. وقتی گفت: «همین چند ماه پیش، مهمان شهر کوچکتان- گِرمی- بودم!» آه و افسوسی به عمق تمام دنیا از نهادم بر آمد. وقتی از آقای میرصمد موسوی و نادر پرستار گفت حس کردم چقدر نزدیک بودهایم و من نمیدانستم!



